روزمرگی

اول یه سوال کاملا بی ربط به پست: کسی اینجا تعبیر خواب بلده؟ یا کسی رو میشناسه که بلد باشه؟ 

احساس میکنم همه‌چی خیلی پیچیده و کسل کننده‌ست. صبح ساعت ۶ بیدار شو، سریع حاضر شو، کیفتو بچین، نگاه کن چیزی جا نمونه، حواست باشه قاشق ببری بی قاشق نمونی:| [وی بارها سابقه این مورد را داشته و بی ناهار مانده] ، سوار سرویس شو، گاهی خیره به خیابون و آدما، هدیه سوار میشه و فقط سلام میدیم، چند وقتی میشه به دلایلی سعی کردم زیاد دمخور نشم باهاش! خوبه که خودش حالیش میشه و سعی نمیکنه نزدیک شه! البته درسته که هر بار با یه لحن خاصی میگه خوبی؟ چیزی شده؟ و من با خنده میگم نه :)) اما میدونم منظورش از این سوال اینه که چرا اینجوری شدم باهاش! البته که خودشم میدونه، ولی خا.. توی سکوت به سمت مدرسه میریم(البته حدود یه هفته یا دو هفته‌ست که اینطور شده و حرف نمیزنم!وگرنه تا قبلش نمیشد ساکتم کرد:دی الان هم چون خوشم نمیاد باهاش هم‌صحبت شم حرفی نمیزنم)، مثه هر روز بازم موقع ورود به شهرک نگاه میکنم ببینم کوروش هست یا نه (کوروش یکی از سربازاست D: ریشاش بلند بود و به نظرم شبیه کوروش بود واس همین تو ذهنم بهش میگم کوروش D: ) بازم نیستش! با خودم میگم شاید ریشاش رو زده واس همون دیگه نمیشناسمش :دی یا شایدم خدمتش تموم شده!

اون اوایل از دم در تا کلاس رو با هدیه میرفتیم و حرف میزدیم! الان حتی اگه باهم بریم هم حرفی نمیزنیم :) بلند توی کلاس سلام میکنم، تعداد کمی جوابمو میدن و بچه‌ها اون عقب طبق معمول دهن کجی و مسخره میکنن :)) (نمیدونم چرا بازم هر روز اینکارو میکنم با اینکه میدونم اینجا مثه اونجا نیست و کسی جواب نمیده) بی قید شونه‌هامو بالا میندازم و کیفمو و ساک ظرف غذامو میذارم زمین، دنبال کسی برای صحبت میگردم. پیدا که شد حرف میزنم، نبود هم ظرف غذامو برمیدارم و توی گرمکن و یخچال میذارم، اگه درسی داشتم میرم میخونم وگرنه به سمت ۱۰۵ میرم و با مهسا حرف میزنیم :) پریناز که اومد با مهرا میریم یه جا پیدا میکنیم و برای iypt درس میخونیم یا کارای دیگه، گاهی هم تا زنگ پیش مهسا میمونم، سر کلاس بستگی داره چی باشه! یا درس گوش میدم یا واس خودم چیزی مینویسم و یا روی میز شعر مینویسم :) گاهی حرف میزنم و پریناز همش میگه آنه بسه، آنه ساکت و من به صورت دو نقطه دی نگاش میکنم و باز به حرف زدن با فری ادامه میدم D: اونم کلافه میشه و حرص میخوره، هر زنگ همینطور پیش میره، گاهی هم سر کلاس نمیریم و میریم بالا کارای iypt رو انجام میدیم، یا هم من تو تنهایی خودم غرقم و پریناز و مهرا باهم حرف میزنن، تمام تلاشمو میکنم به حرفاشون گوش ندم! زنگای تفریح یا تو کلاسم تنها یا هم میرم پیش بچه‌ها ینی مهسا، روژین، فاطمه‌زهرا، سپیده و گاهی هم پریناز همراهم میاد! ناهارمو خیلی وقتا تنها میخورم، البته گاهی با پریناز و گاهی هم بچه‌ها میخوریم، ینی کنار هم میشینیم میخوریم :) دو سه روز در هفته هم که تمرین فوتساله و نمیرسم ناهار بخورم. حسابی خودمو نشون دادم و بهترین بازیکنشم :) ( عاخ خاک تو سر شدم :/ مربیمون شمارشو داد نوشتم رو دستم که بهش پیام بدم بعد الان پاک شده :| ) زنگ اخر که میخوره وسایلمو جمع میکنم برعکس اون اوایل که یا من یا هدیه واس هم وایمیستادیم، سرمو میندازم پایین و میرم، اونم همینطوره :) گاهی توی سرویس حرف میزنیم همه باهم و میخندیم، گاهی من و هدیه دوتایی و گاهی هم سکوت ماشین رو فرا میگیره. به بیرون دقت میکنم! گاهی ناخودآگاه حرفی میزنم که قرار بود توی ذهنم باشه و براشون عجیبه که من به این چیزا دقت کردم :/ مثلا اینکه هر روز دو پسر دوچرخه سوار رو میبینم. امروز که نبودند ناخوداگاه گفتم نیستن و هدیه پرسید کی؟ و مجبور شدم توضیح بدم :/ یا مثلا یه بار گفتم چه جالب که این ماشینه همیشه همین ساعت و لحطه که ما از این خیابون میگذریم اونم میگذره یا مثلا کوروش رو که یه بار بهش گفتم گفت تو دیوانه‌ای :/ میدونید دیگه عادت کردم اینجا بهم بگن دیوونه‌ای و یا عجیب به نظر برسم :) مهرا توی گوشیش منو پوکر لفینگ سیو کرده D: میگه هم خوش خنده‌ای هم خیلی پوکری :))) سرکوچه پیاده میشم و میگم ممنون، میرسم خونه، طبق معمول تنهام! لباسامو در میارم و گوشیمو روشن میکنم. توی تلگرام و اینجا چرخی میزنم، چمد روزی شروع کرده‌ام وبلاگ یاسی ترین رو از اول میخونم :) خیلی کار جالبیه :)  گاهی ۳و نیم گاهی ۴ و گاهی حتی ۵ شروع به درس خوندن میکنم. تا اخر شب قبل از خواب پشت میز توی اتاقم هستم. فک کنم اخر سر کمر درد بگیرم :/ عاخه غیر زمان خواب بقیه روز رو پشت میزمدرسه یا خودم نشستم :/ شب ساعت ۱۱ میگم شب بخییییر :) و با گوشی میروم توی تخت. کمی گوشی و چت و این بساط‌ها و بعد هم لالا. فردا صبح باز ۶ بیدار میشم، زود حاضر میشم و همه چیز باز تکرار میشه! به دور از هرگونه هیجانی! البته از حق نگذریم امتحانات خودشان هیجان زیادی دارن :| 

درس، امتحانای پشت هم، تکلیفای کمر خم کن :|،  کارای iypt، فوتسال، آدما، رفیقم، نقاشی خونه و رو هوا بودن همه‌چی، تغییر تاریخ آزمون سمپاد و افتادنش توی آذر -_-  و و و ...

امیدوارم تنیس اخر هفته حداقل بهم نخوره و بریم! شاید کمی از این حال در بیام. 

این روزا بیشتر از هروقت دیگه‌ای دلم کتاب میخواد! هشت کتاب سهراب رو دارم میخونم ولی اون شعره! من دلم رمان میخواد! یه چی که بشه توش غرق شد و از فکر همه‌چی اومد بیرون! 

تصمیم گرفتم خیلی هم ساکت نباشم! اینجا فکر میکنند من خیلی مظلومم :/ درسته که تا حدودی هستم ولی نه اینقدر! اما جالبیش اینجاست که فکر میکنن من خیلی رک هستم! البته که هستم ولی نه تا این حد :/ اوندفه پریناز میگفت " تو خیلی رکی قشنگ حرفتو میزنی" این روزا سعی کردم جواب حرف‌ها رو بدم! مخصوصا حرفای مهرا. به نظرم بهتره بهش حدشو نشون بدم :) و یا نشون بدم اونقدرا هم بی زبون نیستم و قرار نیست همیشه در برابرش سکوت کنم و بگذرم. 

۷

تازه بدبختی‌ها شروع شد :|

اقایون داداشام! خانوما خواهرام! D: 

خب لازم به ذکره که بگم یادتونه هفته پیش یه روزی مثه فردا :| فک کنم البته :/ اومدم آه و ناله و فغان کردم و غر زدم که مقالمونو داوری نمیکنن و این حرفا؟ خب خوبه یادتونه:دی اهم اهم پسرم گلم شمایی که اون عقب دستت تو دهنته و داری پفکای روشو میخوری، لطفا اون دستت رو در بیار حالمونو بهم زدی :/// شما خانوم که دستت بالاعه کاری داری ؟ یادت نمیاد؟ خب نیاد :/ به من ربطی نداره والا :| میتونی بری بیرون :| بچه‌هاااااا لطفا بیاین این خانوم رو هدایت کنید بیرون تا یاد بگیره پستای منو با دقت بخونه :| هووووف اعصاب نمیذارین واس آدم که -_- 

داشتم چی میگفتم اصن؟ اها! خب شماهایی که یادتونه باید بگم که درسته اون شب آمدیم اه و ناله و فغان کردیم و غر زدیم و حتی عین این خاک بر سرا های های مثه ابر بهار گریه کردیم و چیشمان خود را به فنا دادیم :| اما سر جای خود ننشسته و به پا خواستیم و انقلاب کردیم :/ نه چیزه ینی یه جا نشستیم و فرداش رفتیم صوبت کردیم یا همون دعوای خودمون:دی تازه اونم از جناحین :دی یه جناح مادرگرام که زنگ زد دعوا و جناح بعدی ما تو مدرسه که از در و دیوار (منظور پله‌ست) بالا و پایین رفتیم تا تونستیم مشکل را حل بُنُماییم و کاری کنیم که حداقل مقاله‌هامون داوری بشن :/ 

خب دیگه اینجوری شد که فرستادیم و از اون موقع استرس قبول شدن یا نشدن بر ما مستولی یا شایدم مصتولی گشت :| 

خب اینو قطعا یادتون نمیاد چون نگفتم :/ این یکی هم توی این مسابقه شرکت کرده بود و کاملا اتفاقی به این موضوع پی بردیم! و این باعث شد استرس پیش از پیش بر ما مستولی یا شایدم مصتولی بشه که اگه اون قبول شه و من نشم چی :/ و این استرس وقتی بیشتر شد که شب اعلام نتایج با پیامی از جانب این یکی مواجه شدم که نشون دهنده‌ی قبولی خودش و تیمش بود :| و در آن هنگام بود که بر سر زنان و خود را به در و دیوار کوفتَنان:| به این و آن زنگ زدیم که ببینیم ایا ما نیز قبول شده‌ایم یا خیر :/ تا ساعت ده و نیم شب که خبری نشد :/ و همچنان استرس بیشتر از قبل بر ما مستولی یا شایدم مصتولی میشد :/ تا اینکه اندرون گروه تلگرامیمان دیدیم که دبیرمان وویسی مبنی بر آنکه بچه‌ها قبول شدین و این حرفا گذاشته است ^_^ و منو میگین تا کلمه قبول شدین را شنیدم گوشی را روی زمین انداخته:/ و جیع زنان بالا و پایین پریدم D: بیچاره پدرگرام فکر کرد سوسکی چیزی دیدم [ریز میخندد] دیگه پس از کمی شادی رفتیم به رفیقمان سپس این یکی و دوستان خبر قبولی خود را دادیم ^_^ 

حال اینجا و قبولی پایان کار نبود و نیست و تازه سرآغاز بدبختی میباشد -_- چون ما بخ بخ‌ها مجبوریم در عرض کمتر از یک ماه چهار جلد هالیدی، فیزیک دبیرستان، ریاضی توماس را خوانده و سپس امتحان کتبی داده و علاوه بر این بر روی مقالات خود تسلط کامل پیدا کرده و این حرفا ://// دیگه ببینید ما چقدر بخ بخیم :||||| 

۱۵

7 صبح؟ زوده بخدا :(((((

1. اول از همه سلام :)

2. اینکه آدم روز جمعه ساعت 7 از خواب بیدار شه یه ظلمهههههههه  -_-

3. عاخه الان؟ نه واقعا الان وقت اینکاراست؟ عاقا خا با منم هماهنگ کنید شاید من بخ بخ (همون بدبخت خودمون:دی) کلی کار و درس رو سر ریخته باشه -___- عاخه الان وقت رنگ کردنه؟؟؟؟ نه من ازشما میپرسم، توی این برهه زمانی حساس که من کلی کار و امتحان رو سرم ریخته وقت اینه که نقاش بردارین بیارین؟؟؟؟

4. میتونم بگم اوضاع درسی اصلا خوب نیست :((( هرچقدرم میخونم بازم نمیشه اههه :((( تففففففف -___-

5. این روزا خیلیا میگن عوض شدی :/ واقعا عوض شدم؟ خب چیکار کنم همینه که هست :|

6. چجوری میشه آدم به استادش بگه اصلا خوشش نمیاد که با کتاب میزنه رو سرش ولو به شوخی ؟ :||||

7. لعنتی اگه دو دیقه زود تر جوابو گفته بودم شرط رو باخته بود و مجبور میشد جایزه رو بده D:

8. دبیر فیزیکمون ازم پرسید اصالتم کجاییه؛ بعد که پرسیدم چرا و اینا گفتش عاخه شبیه خواننده ترکیه ای ها هستی! منو میگین، با چشمای گرد شده داشتم از خنده میپاچیدم D:

9. تنها چیزی که میتونه باعث شه مدرسه رو تحمل کنیم فضای خفن و باحالاشه!!

10. از اول سال نه سر دفاعی رفتم نه سر جغرافی! دینی و عربی رو هم فقط موقع امتحانا رفتم و همش هم به خاط IYPT بود که نمیرفتیم ^_^ بعد الان موندم چجوری میخوام این هفته سر این کلاسا بشینم واقعا -____-

11. صبح که میخواستیم صبونه بخوریم اومدیم تو اتاق و جناب نقاش همون بیرون تنها خورد! نمیدونم چرا نمیشینیم کنار هم غذا بخوریم مثلا :/ واقعا واقعا تنهایی غذا خوردن چیز مزخزفیه ! اونم وقتی آدما کنارت باشن ولی تو تنها غذا بخوری! اینو من این روزا زیاد تجربه ش میکنم! شاید قبلنا که تو خونه ناهارمو تنهایی میخوردم اصلا بد نبود و مشکلی نداشتم ولی اینکه ادما کنارت باشن ولی... پوووف بیخیال :)

12. جوابای مسابقه امشب اعلام میشه! عررررررررررر 

میشه دعا کنید قبول بشیم؟ :))

13. روز خوش :)

۷

درباره‌ی مسابقه‌ای که شرکت کردیم!

 

 

 

۶

شاید معجزه.. :)

نمیدونم داره معجزه میشه یاچی.. ولی من همچنان امید دارم :) 

میشه دعا کنید همینجوری پیش بره و قبول کنن داوری کنن حداقل؟!

۹

همه‌ چی بی‌فایده بود!

یه فوتبالیست رو در نظر بگیرید که داره خودشو برای مسابقه انتخابیه یه تیم آماده میکنه! 

هر روز و هر روز تمرین میکنه! گاهی حتی تا شب هم خونه نمیره و از خیلی چیزاش میزنه تا بتونه توی اون مسابقه قبول بشه! 

روز موعود فرا میرسه! خودشو به موقع به محل داوری میرسونه، نوبتش که میشه داورا بدون اینکه حتی نگاهش کنن میگن که بره! و این ینی تمام اون تلاش‌ها بی فایده بود! 

این دقیقا حکایت من و گروهمه :) 

دو ماه تلاش کردیم، سر خیلی از کلاسا نرفتیم و از درسمون زدیم تا بتونیم کارمونو عالی جلو ببریم، گاهی تا شب توی مدرسه موندیم، ۵ش و جمعه رفتیم مدرسه و خب تهش چیشد ؟ مقاله‌ها ارسال شد ولی اونا چی میگن؟ اونا مثه همون داورا میگن چیزی نیومده براشون! و این ینی چی؟ ینی تمام تلاش‌ها بی نتیجه بود! 

ینی همه چی رفت هوا :) به همین راحتی :) 

خیلی خنده‌داره که ایمیلی که فرستادم جلو چشم هست و میبینم که سر موقع رفته اما میگن نه! نمیدونم چرا و به چه دلیلی یا چیشده که اینجوری میگن. ولی یه چیز خیلی این وسط واضح و مشخصه و اونم اینه که اون همه تلاش همه‌ش دود شد رفت هوا :) 

شاید اگه داوری میشد و قبول نمیشدیم خیلی راحت تر بود پذیرفتنش تا الان که اینجوری شد..

۱۱

تصمیمات یهویی

میدونید من ادمیم که خیلی کارا و تصمیمای زندگیم حتی تصمیم‌های مهم رو هم یهویی میگیرم! شاید بشه گفت ۸۰ درصد تصمیمای زندگیم یهویی بوده! 

طی همین تصمیمات یهویی، تصمیم گرفتم که برم راهیان نور :) بعد از کلی لوس بازی‌ در اوردن و این حرفا تونستم اجازه‌مو بگیرم! اسممو که نوشتم دقیقا زنگ بعدش تصمیم گرفتم که نرم :/ اون روز نرفتم خط بزنم ولی فرداش چیزی دیدم که باعث شد همون لحظه برم انصراف بدم. وقتی اسممو گفتم معاونمون میگه چند نفر دتبال تو میان انصراف میدن؟ و چقدر اون خنده‌م تلخ بود که گفتم هیشکی نگران نباشین :) 

میدونین یهویی دلم خواست که یه مسافرت برم و بعد یهویی یادم افتاد که آنه‌ی خر تنهایی بری که چی بشه؟ 

.

یهویی از موهام میبرم و تصمیم میگیرم از دستشون خلاص شم. یهویی دلم تنگ میشه براشون و دلم میخواد که باشن تا باهاشون ور برم و خودمو تو دنیای موهام غرق کنم. اون روزای اول خیلی خوشحال بودم که دیگه مویی برای شونه کردن و بستن و این حرفا نیست و وقتم آزاده! ولی الان... ولی الان دلم میخواد باشن تا بهشون مدل بدم و هی ببافم و هی بازشون کنم. اینکه یه چیزی باشه سرگرمش بشم. کم پیش میاد از کارام پشیمون بشم یا دلم تنگ بشه ولی الان پشیمونم و دلم میخواد که موهامو باز همون قدر بلند توی آینه ببینم و ذوق کنم :) 

.

اینکه تصمیم میگیرم و برنامه میریزم بعد تهش هیچی به هیچی بد جور اعصابمو خرد کرده -_- اینجوری نمیشه ادامه داد واقعا!!!

۷

حرف هست ولی نیست

از صبح دارم فکر میکنم چی بنویسم. هر چی فکر کردم دیدم چیزی یا ماحرایی ندارم که بنویسم براتون :/ ولی خا دلم میخواست که بنویسم :) 

این روزا خیلی کم حرف تر از قبل شدم...


اونقدری ذهنم درگیر مسابقه و مقاله بود که صبح وقتی مامانم بیدارم کرد میگفتم نمیخواد من مشتق‌ها رو خودم بلدم نوشتم :| در این حد ذهنم درگیرشون بود :/ 

یا دیروز عصر اونقدری ذهنم درگیر یه موضوعی بود که راه خونه رو اشتباه رفتم :| 

۲
نقطه مشترک‌ها که گم بشوند
آدم‌ها هم گم می‌شوند..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان