جالبه نه؟ :)

۸

خدایا بگو اینا همش یه شوخی کثیفه :|

خدایا میگم جدا باید از فردا بریم مدرسه؟؟ اصن رفتنش هیچی. جدا باید تا ۳ هم بمونیم و بشینیم سر کلاس؟؟ وااااااااااااای نههههههه این ظلمه -__- من یکی که جدا حوصلشو ندارم -__- وااای تازه فک کن میخوان برگه‌ها رو هم بدن (با کف دست به پیشانی میکوبد) وااااای خدااااا میگم بیا یه کاری کن هفته بعد کلا تعطیل شه :/ 

۶

همیشه قانون درست نیست که!

1. بهار: برا مقاله‌ها ترجمه‌ای چیزی بود بگو انجام میدم.
من: آره اتفاقا میخواستم بهت بگم D: برات میفرستم D; 
بهار: حالا من یه تعارفی کردما :/// 
2. استاد ق. یا همون قادی خودمون D: اومد سر کلاس و شروع کرد از همه تک تک پرسید که نمره فیزیک ترمشونو چند شدن یا فک میکنن چند میشن. به من که رسید گفتم که هنوز ندادن ولی ۲۰ میشم. گفت: تو بیست میشی؟؟ تو حتما نیم نمره غلط داری! گفتم: از روی پاسخنامه چک کردم همه رو درست نوشتم خو :/ بعد بازم گفت که نه تو نیم نمره غلط داری! شرط میبندم اصن. بعد شروع کرد تعریف کردن اینکه یکی از شاگردای یازدهمش گفته که من پاسخنامه خود دبیر رو از تو کیفش قبل امتحان برداشتم و کاملا از رو اون نوشتم بعد شدم ۱۹.۲۵ :| چون دبیر گفته تعریفیا رو عین کتاب ننوشتی و این تو دلش میگفته بابا از رو پاسخنامه نوشتم من :|| 
3. قادی داشت درس میداد بعد یهو دیدم رو کفشامون یه نور افتاده D: بعد گوشی رو برداشتم که عکس بگیرم. کافی بود فقط قادی ببینه :))) کلمو میکند رسما D: بهارم هی میگفت آنه به جوونیت رحم کن و اینا :)))) ولی خا گوش ندادم و عکس رو گرفتم ^_^ اینم عکس (کلیک
4. یه چند دیقه زودتر اومدم از کلاس بیرون تا با داداشم بریم بیمارستان. مادرگرام اسنپ گرفته بود. من که راه ها رو بلد نبودم کلا و حواسمم نبود. داداشمم که پیش خودش گفته بود از رو مپ میبینه دیه و حواسش نبود. باید از زیر پل میرفت ولی یه لحظه نتش قطع شد و ندید و از روی پل رفت و همین باعث شد که ما قشنگ دور تهران رو بزنیم :/// وقت ملاقات هم تموم شد که رسیدیم :/ من که چیزی نمیگفتم ولی داداشم که داشت قشنگ دعواش میشد. چیزی نگفتم چون خب خود آقاهه خیلی اعصابش خرد شده بود مخصوصا وقتی فهمید داریم میریم بیمارستان برای ملاقات. داداشم پولی نداد. فک کردم حتما مادرگرام حساب کرده اینترنتی. بعد دیدم که نه حساب نکرده و اون آقاهه هم بنده خدا چیزی نگفت. من میگفتم که کار زشتی کرده که بهش نداده، بالاخره بنده خدا کلی راه رفته و باید پولشو میدادیم. ولی داداشم هی میگفت نه و هی میگفت از نظر قانونی نباید بدیم و فلان و بهمان. ولی من میگفتم از نظر اخلاقی و اینا باید میدادیم بهش. با اینایی که حقوق خوندن یا میخونن سر اینجور چیزا بحث نکنید :/ چون اونا فقط قانون حالیشونه :| ولی خا وقتی برگشتیم خونه مادرگرام زنگ زد به آقاهه تا شماره حساب بگیره و بریزه به حسابش. بنده خدا کلی هی معذرت خواست و گفت نمیخواد و این حرفا. نمیدونمم آخر سر راضی شد بده یا نه. پدرگرام هم با داداشم هم عقیده بود و وقتی میگفتم خا بالاخره که رسونده. میگفت قرار بوده نیم ساعت اینجا باشین نه ۵ دیقه! مادرگرام هم گویا کلی حرص خورده بود. منم اولش عصبانی بودم از دست آقاهه و دلم میخواست از همون پشت بزنم فرق سرش ولی وقتی خب دیدم انقدرا هم تقصیر اون نبوده و خودشم اعصابش خرد شده دیگه ازش عصبانی نبودم. 
5. پدرگرام رو فقط یه یه ربع تونستم پیشش باشم و باهاش حرف زدم و اینا. عموم و زنمو و عمه‌م هم اومده بودن و بعد از یه ماه دیدمشون :) میگفتن معلومه خیلی داری درس میخونیا! گفتم نه بابا درس چی :// من فعلا دارم دعا میکنم معدلم بالا ۱۹ شه :| 
6. یه نیم ساعت بعد اینکه اومدیم خونه زنمو ثنا رو آوردن :) الانم که دارم تایپ میکنم ثنا و زنمو و پسرعموم اینجان :)) آهنگ گذاشتم و با ثنا کلی رقصیدیم ^_^ فینگیل داره کلاس رقص میره *_* چار روز دیه رقصشم از من بهتر میشه :/ D: البته که من رقصم افتصاحه جدا ولی خا :/ دیه کلی خل بازی در اوردیم و برف شادی زدم براش و اینا ^_^ 
۷

امروز نوشت

امروز جغرافی داشتیم و این امتحان جزو اون چهار تا امتحان معافی بود و خب قرار بود که ندیم. ساعت پنج و نیم هانا پیام داد و گفت که معاونمون گفته که شما فقط اون برگه هه نمونه سوال رو بخونید و بیاید بدید اگه میخواید. گفت من و مهرا و پریناز میخوایم بدیم تو هم میدی؟ یه نگاه به خودم کردم و دیدم اصلا تواناییشو ندارم که بشینم حتی همون یه برگ رو هم بخونم؛ پس گفتم نه من نمیدم و ممنون که گفتی. 

امروز صبح بچه‌ها داشتن میخوندن و باز هم من حتی ذره‌ای دلم نخواست که برم امتحانو بدم، البته مطمئن نبودن که حتما فقط از اون برگه میاد یا نه و قرار بود اگه از اون نبود ندن. هر سه تاشون رفتن و من موندم و نرفتم. سارا(معاون پژوهشمون) گفت دیوونه برو و فلان و اینا ولی نرفتم. نشستم تو همون اتاق پژوهش. خواستم مقاله‌ها رو بخونم که دیدم نمیتونم. سرمو گذاشتم رو میز و سعی کردم بخوابم. داشت برف میومد :) رفتم یکم بیرون بعد باز برگشتم و سعی کردم بخوابم. حدود بیست دیقه از امتحان گذشته بود که بچه‌ها اومدن. ثبت نام یه مسابقه‌ای رو انجام دادیم و یه سری کار دیگه. رفتیم توی کلاس ۱۰۴ و چون هنوز وقت استراحت بود نشستیم به حرف زدن. بعد یه مدت پریناز وسیله‌شو برداشت که بره کار مقاله‌شو بیرون بکنه. هرچی گفتیم خا بشین همون گوشه انجام بده قبول نکرد :/ رفت و ما ادامه دادیم به صحبتامون. بعدش یکم کار کردیم و این بین پریناز میرفت و میومد. کلاس ۱۰۲ ینی کلاس خودمون خالی شده بود و تصمیم گرفتیم بریم اونجا. رفتیم اونجا و کار میکردیم و اینا. پریناز و مهرا هی میرفتن بیرون باهم. پریناز اومد دنبالم و گفت باهاش برم پیش کسی. داشتیم میرفتیم که گفت من نمیام و میخوام انصراف بدم. گفتم نمیشه ینی چی انصراف بدم و این حرفا.. رفتیم تو کلاس. سرم تو مقاله‌ها بود. گوشی هانا رو گرفت تا زنگ بزنه ایزدی و بگه انصراف میده. هانا خبر نداشت و خب گوشی رو داد و منم ترجیح دادم کاری نکنم. مهرا رفت ازش گرفت و خب هانا هم فهمید چخبره. حدود یه ساعت باهم بحث میکردیم. فقط میگفت نمیخوام. میگفتیم چرا میگفت اقا نمیخوام، دلیل از این منطقی تر؟ میگفتیم چیشد یهو که نمیخوای و اینا؟.. گفتیم نمیشه اعضای گروه تغییر کنه! گفت خب عاقا فکر کنید مردم.. گفتم هرموقع مردی اونموقع یه کاریش میکنیم! فعلا که داری جلو من حرف میزنی. اول میگفت نمیتونم بعد میگفتیم چرا میگفت نمیخوام. گفتم ببین من میتونم درک کنم که یکی یه وقت یه مشکلی داره چمیدونم مامانی بابایی کسیش مریضه یا خودش یا چمیدونم اتفاقی براش افتاده و نمیتونه! من اینو کاملا درک میکنم و به اون ادم حق میدم. ولی تو هم حق بده بدون اینکه دلیلتو بدونم بتونم قبول کنم و درک کنم نخواستنت رو.‌ نمیگم بیا بگو دلیلت چیه و چیشده که این کاملا به تو مربوطه و شخصیه ولی منم نمیتونم قبول کنم نخواستنت رو! ما هممونم بچه ریاضی هستیم و منطق حالیمونه و این نخواستن اصلا دلیل منطقی‌ای نیست! همینجور همه حرف میزدیم و میگفتیم و اونم هی میگفت نمیخوام. تهش به این رسیدم که باشه عاقا نخواه اصن ولی جدا عذاب وجدان نمیگیری که بخاطر تو امتیاز کل گروه میاد پایین؟ تهشم دیدم نمیخواد قبول کنه گفتم ولش کنین بابا نمیخواد دیه چیکارش کنم؟ زور که نیست. رفتم سر مقاله‌ها و گفتم نمیخواد نخواد به سلامت! و اونم رفت. به کارم ادامه دادم. مهرا میگفت این با من مشکل داره و فلان و بهمان. گفتم مگه من و تو مشکل نداشتیم باهم؟ ولی کنار اومدیم باهم چون یه تیمیم ولی نشستیم کنار هم کار کردیم چون یه تیمیم. گفتم اگه مشکلش باتوعه و تو میتونی درستش کنی پس واینستا اینجا و برو درستش کن. رفت دفه اول و نا امید برگشت و فقط کافی بود یه چی بگم تا بزنه زیر گریه. رفتیم صورتشو آب زد و وقتی برگشتیم باز رفت سمت کلاسی که پریناز اونجا بود. گفت تو هم بیا. گفتم من بهش گفتم بره به سلامت بعد پاشم بیام بگم برگرده؟ و خب خودش رفت. برگشتم تو کلاس بعد یه نیم ساعت مهرا اومد و گویا حل شده بود. به مهرا گفتم قول نمیدم تیکه نندازم بهش بگم از الان. رفتم دسری که مادرگرام گذاشته بود رو بیارم که بخوریم. پریناز بیرون بود و با نیش باز اومد سمتم. بغل کرد و معذرت خواهی و منم گفتم جمع کن خودتو باو :/ بعدم رفت تو کلاس از هانا عذر خواست. نفهمیدم چیشد که اون حرفا رو زد و چیشد که نظرش عوض شد و اصلا هم برام مهم نیست. حتی اگر هم نمیومد هم مهم نبود برام. دسر رو خوردیم و کار رو شروع کردیم. آهنگ گوش میدادیم و مینوشتیم. ساعت ۱۲ و نیم رفتم ناهار رو اوردم که بخوریم. مادرگرام کلی سالاد گذاشته بود و من فکر میکردم زیاده و اینا ولی ماشالا همه عین چی خوردن و هنو نصف غذا مونده بود که سالاد تموم شد :/ بعد ناهار اومدن تو کلاسمون صندلی گذاشتن چون جمعه ازمونه و خب مجبور شدیم بریم بیرون. عین این بی خانمان ها وسیله به دست از اینور به اونور میرفتیم. تهش رفتم طبقه بالا تو کلاس ۲۰۱ اگه اشتباه نکنم نشستیم. اون سه تا فیلم میدیدن و من تمام تلاشمو میکردم که بخوابم ولی خب با وجود ۴۰ دیقه تلاش بازم نتونستم :/ رفتیم اجازه بگیریم که بریم تو نمازخونه بخوابیم که نذاشتن -_- رفتیم بالا و شروع کردیم روی مقاله‌های دیگه کار کردن. تا حدود ۳ و نیم کار کردیم و بعد رفتیم برا ثبت نام. بعدش من و هانا برگشتیم و چون کاری نداشتیم، ینی داشتیما ولی نت میخواستیم و یگانه هم که نیومده بود و مودم رو نیاورده بود و خب نت نداشتیم، نشستیم حرف زدیم و چیزی گوش دادیم و اینا. ساعت ۵ رفتیم تو همون اتاق پژوهش. البته قبلش رفتیم خوراکی خریدیم و عین انگولایی‌ها خوردیم همشو. بعد کلی اصرار اجازه دادن به نت مدرسه وصل بشیم. بچه‌ها اونور کار میکردن و منم پا مقاله خودم بودم. ساعت ۶ و نیم هانا رفت. اخراش مهرا و پریناز رفته بودن بیرون و من و سارا باهم بودیم. سارا هم متولد بهمنه مثه من و هم فیزیک خونده و دیوونه فیزیک بوده. باهاش در مورد رشته و اینا صوبت کردم. به چیزای جدیدی رسیدم. ساعت ۸ پدربزرگ گرام اومدن دنبالم و رفتیم خونه. شام اماده بود و خوردیم. خیلی جدا چسبید بهم ^_^ نمیدونم چمه. پشتم و قلبم تیر میکشید و نفسم به زور بالا میومد. از صبح هم دست چپم تیر میکشه. فعلا یه ساعتیه دراز کشیدم و بهتر شدم خداروشکر :) میشه فردا صبح بی استرس خوابید و این عالیه :) 

۳

کنار میایم بالاخره :)

قرار بود بهتر بشم  ولی از اون موقع تا الان بهتر که نشدم هیچی بدتر هم شدم :) و این برای خودمم قابل لمسه.. :) 

مهم نیست دیگه خوب شم یا نه :) یاد میگیرم با این مدلمم یه جوری کنار بیام :)

۶

بشنوید :)



گوینده: صبا 

نویسنده متن: صبا 

این همون متنیه که گفته بودم صبا نوشت و برام خوند :) [مورد2 عه این پست --> کلیک]

۸
گاهی آدم می ماند بین بودن و نماندن,
به رفتن که فکر میکنی اتفاقی می افتد که منصرف می شوی, میخواهی بمانی رفتاری می بینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است!

👤 سیمین دانشور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان