وقتی آنه آشپز میشود D:

کلیییییییییی حرف هست که براتون بگم ولی خب حس تایپش نیس :/ قصد دارم توی یه پست صوتی همه‌رو بگم ^_^ 

۶

اولین تجربه بیرون رفتن با تازه عروس دوماد ^_^

از اونحایی که طولانی شد اینجا کوتاهش رو میگم! اگه حوصله داشتید بندش رو بخونید وگرنه هم که هیچی :) بیشتر نوشتم تا بمونه :)
خب فائزه و صالح دیروز رسیدن و امروز قرار بود که بریم پل طبیعت ولی از اونجایی که نه من و نه فایزه و نه صالح از اینجور جاها خوشمون نمیاد برنامه عوض شد و قرار شد بریم سورتمه! بعد از دو ساعت تو ترافیک بودن رسیدیم :/ البته تو ماشین خوش گذشت ! کلی گفتیم و خندیدیم و آهنگ گوش دادیم ^___^
رفتیم سورتمه و کلی اونجا هم خوش گذشت ^_^ کلی حرف زدیم و خندیدیم و عکس گرفتیم ^___^ اگه فردا هم وقت بشه باهم میریم بیرون ^____^ واهاهاهای

.

خب همونطور که مستحضر هستید! البته شاید هم نباشید فائزه و صالح اومدن دیروز ^__^
امروز با هم قرار گذاشتیم که بریم بیرون ^_^
دیگه رفتم جای قرار و بعد از یه ساعت که فائزه آرایشش تموم شد:| راه افتادیم. اول قرار بود بریم پل طبیعت! پیشنهاد من بود عاخه جای دیگه به ذهنم نرسید :| بعد از اونجایی که نه من و نه فائزه و نه صالح از اینجور جاها خوشمون نمیومد یهو یاد دربند افتادم و گفتیم عاقا بریم دربند! زدیم تو گوگل مپ و راه افتادیم!حالا همه هی میگفتن تو راه بلدی که داری میری ؟ و من هم در جواب میگفتم نه! اصن در مورد راه و اینا رو من حساب نکنن:دی بعد میگفتن پ چرا میری؟ میگفتم میرم تا بهشون بیشتر خوش بگذره D:
دیگه راه افتادیم و آهنگ گذاشتیم و حرف و خنده و این صوبتا ^_^ بعد از دوساعت :| تو ترافیک بودن بالاخره رسیدیم! از یه عاقایی پرسیدیم که سورتمه کجاس؟ بعد گفت عاقا همینجا پارک کن بقیه‌ش رو هم ۳، ۴ دیقه پیاده بری میرسی! ما هم گفتیم خب پس پیاده بریم. راه افتادیم و دیدیم عاقا ما این سربالایی رو نمیتونیم برگردیم :/ بعد یه جا با فائزه نشستیم تا صالح بره ماشین بیاره. رفت اورد و با پرسیدن و اینا رفتیم. بعد هرچی میرفتیم هی میگفتیم مرتیکه.. ۴ دیقه راهه :/ این همه راهه تازه اونم با ماشین ! بعد هی به خودمون افتخار میکردیم که ماشین رو برداشتیم :دی
پارک کردیم و رفتیم تو... کلی تو راه پیاده که میرفتیم تا به سورتمه برسیم حرف زدیم و خندیدیم :))))) کلی هم عکس گرفتیم ^_^
بعد موقع بلیط صالح کارتش موجودی نداشت! ینی اون کارتی رو که داشت تو ماشین بود و نیاورده بود. البته یکم داشت ولی کم بود. بعد من یه ده تومنی دادم بهش. پول کامل بلیطم رو نداشتم وگرنه نمیذاشتم حساب کنه!
رفتیم و بعد از کلی بحث که کی جلو باشه کی و اخر و کی وسط سوار شدیم. صالح میگفت من اخر، من میگفتم نه من! کلی کَل کَل کردیم و اخر سر هم اون اخرین نفر نشست :/
راه افتاد و اون اولش که سر بالایی بود و اروم بود گوشیم رو درآوردم از تو جیب شلوارم و عکس گرفتم ^_^ بعد حالا میخواستم بزارم تو جیبم مگه میرفت :/ حالا بیا و درستش کن :/ گوشی رو کجا بزارم من این وسط ؟ -_- دیگه گذاشتم زیر پام که یه وخ نیفته :|
بعد که پیاده شدیم رفتیم کلی عکس گرفتیم و یه جا نشستیم :))))
بعدم دوباره تو گوگل مپ راه رو زدیم و برگشتیم. میدونید بهتون پیشنهاد میکنم هیچوقت منو به عنوان راهنما جایی نبرید ! :| والا خو بلد نیستم :/
تو راه کلی تخمه و هله هوله خوردیم ^__^
دم یه بانک وایسادیم و صالح رفت پول گرفت.. بعد یه ده تومنیش رو گرفت سمت من و منم خب قبول نکردم! هی میگفت بگیر، هی من میگفتم نه! بعد میگفتن به حرف بزرگترت گوش کن و اینا.. منم میگفتم من به حرف خیلی بزرگترم گوش میدم؛ شما بزرگتری نه خیلی بزرگتر! خلاصه کلی اصرار و انکار و اینا.. و حتی یه جا به شوخی سرم هم داد زد و منم بدتر سرس داد زدم گفتم نمیگیرم :))))
گفتم بزارید تو جیبتون حالا باز اومدیم بیرون میریم بستنی میخوریم و اینا.. اخر سر مجبور شدم پول رو بگیرم :| اما به شرط اینکه بستنی بهشون بدم! البته با این پول فقط قیفی میتونم بدم :| 

اولین باری بودش که با تازه عروس دوماد میرفتم بیرون ^_^ فائزه همون اول گفت به صالح که یکی رو برام پیدا کنن من تنها نباشم :| کلا از این دست شوخی ها زیاد بود :))) فقط یه جا صالح شعر میخوند دوست دارم و اینا و فائزه هم از اونور عاشقتم و اینا میگفت بعد من خندم گرفتع بود :دی :/ 

خلاصه که کلییییییی خوش گذشت ^______^ واهاهاهاهاهاهای
خدا کنه برسیم فردا هم بریم بیرون ^____^ 

۱۲

خیلی خوبیم^_^ + باهاش کنار اومدم :)

سلام ^_^
جوابای نمونه اومد و بعد از ساعت ها تلاش تونستم ببینم جواب رو! تو عمرم اینقدر خنثی و بی حس نبودم:/ ینی وقتی پی دی اف رو باز کردم و نوشته بود پذیرفته شده و این صوبتا هیچ عکس العملی نشون ندادم و فقط تو دلم یه خب! گفتم :| بعدشم اسکرین گرفتم و به بچه ها نشون دادم :)
غیر از شکیب بقیه قبول شدن ^_^ میدونید به نظرم ما خیلی خوبیم :) مایی که واسه الهه بیشتر از خودش استرس داشتیم و همه داشتیم رمزشو میزدیم تا بلکم بیاره! مایی که برای بهار استرس داشتیم و هی میگفتیم بابا قبولیم همه! مایی که برای همتایی که تا امروز نفهمیده بود داشتیم سکته میکردیم! مایی که جواب ندادن های شکیب جون به سرمون کرد؛ تا جایی که مجبور شدم زنگ بزنم بهش! مایی که از خود شکیب بیشتر به خاطر قبول نشدنش ناراحت بودیم!
ما هرچقدر هم که بحث و دعوا و تیکه و این چیزا داشته باشیم ولی به موقعش مثه کوه پشت همو شریک غم و غصه همدیگه ایم :)
قبلا هم گفتم (کلیک) بازم میگم، میشهDBM همیشه باشه ؟ :)
خب نکته بعدی که باید بگم اینه که همونطور که اکثرا در جریانید (کلیک) من همین چند پست قبل از مدرسه فرزانگان و اینا مینالیدم و دنبال راهی بودم که نرم! اما الان باهاش کنار اومدم :/ اینده من همینه! خوب یا بد! خوشم میاد یا نمیاد! باید بپذیرمش! و باهاش کنار بیام! که خب اومدم و الان هیچ مشکلی ندارم با مدرسه ای که قراره برم :)
بی ربط نوشت: گاهی وقتا تو خونه مثه غول راه برید و قدماتون رو صدا دار بردارید! اینقده کیف میده ^____^
پندی از شیخ آنه D: 

بی ربط نوشت۲: این پست 200مین پستِ این وبلاگمه ^___^ واهاهاهاهاهای

۹

دفترچه من زیر درخت آلبالو گم شده! سواد داری ؟!

عاقا ما داشتیم دنبال دفترچه خاطراتی که بچه ها برام توش چیزی نوشته‌ن میگشتیم که یهو! چشممان برخورد به دوتا چیز خوشمزه ^_^ 

اینا رو حدود دوماهی میشه که دارم ولی اصن حواسمم نبود که دارمشون تا بخورم :/ 

گذاشته بودم وقتی امتحانا تموم شد همون روز بخورم :دی که یقینا از بس ذوق زده بودم یادم رفته تا امروز که یهویی پیدا شد ^__^ واهاهاهای 

البته دفترچه‌م هنوز هم پیدا نشده ؟ میگم شما نمیدونید کجاست ؟! :/ کلی نوشته و شماره توش بود ! اه -__- 

+ چقده این شعره تو عنوان مسخره‌ست :/ عاخه دفترچه‌ت گم شده چه ربطی به سواد یارو داره ؟! :| 


۷

جان من پولم میخواستی ؟! :|

1. با سحر بیرون بودیم بعد یه آقایی یه چیز سفیدی گرفت جلومون، منم گفتم تبلیغاته نگرفتم. آقاهه هی اصرار میکرد و از اونور هم سحر میگفت نگیریا! ولی خب من برای اینکه بیخیال بشه گرفتم و دیدم که یه قرآن کوچولوعه! عاقاهه میگفت هدیه‌س و این حرفا... منم گرفتم و با سحر به راهمون ادامه دادیم که عاقاهه گفت خانوم گرفتی پولشم بده ؟ بعد منو میگی پوکر فقط نگاش کردم :| و بدون هیچ حرفی دادم بهش. نه جان من توقع داشت بهش پول بدم ؟ :| حیف قرآن بود وگرنه پرت میکردم طرفش به جا اینکه بدم دستش :/ 

بعدا سحر میگه من که گفتم نگیر :/ اون روز هم که تو نبودی این بلا سر من اومد :| 

2. رفتم خونه مادربزرگم :) قرار بود خروس بکشن :/

موقع کشتن بچه ها عین چی به خروسه بنده خدا نگاه میکردن :| دیگه به زور ثنا رو کشیدم اینور تا نبینه! حالا اشکش هم داشت در میومد که چرا نمیزاری ببینم :| منم میخوام ببینم منم :| 

4. علاوه بر خانواده، دوستان اشنایان و وابستگان نیز عقیده دارن که من باید برم فرزانگان :/ ینی من خانوادم رو هم راضی کنم باز اینا رایشون رو میزنن :| عاخه چند نفر به یه نفر نامردا :/ 

5. اون عکس کنار وب را هم دریابید ^__^ 

3. امشب شب تولد یه هنرمنده ^___^

هنرمند بعد از این، تولدت مباااااااارک بااااااااااااااااشه ^______^ 

امیدوارم بشی بهترین طراح ایران و منم هی راه به راه بیام پیشت تا لباسامو طراحی کنی ^____^ و همینطور به آرزوهات برسی ^_^ من رو هم همیشه کنارت داشته باشی D: 

۴

آینده میشه نیای ؟!

همه‌تون حتما یه تصویری از ایندتون دارین! ولی من هیچ تصویری ندارم ! نه از شغلم نه از همسری که طبیعتا خواهم داشت یا شاید هم نخواهم داشت! من مثه بقیه هم سن و سالام نه خودمو تو اتاق عمل، نه سر ساختمون، نه در حال نوازندگی و نقاشی و نمایشگاه زدن، نه در اردوی تیم ملی، نه توی شرکتم و نه هیچ جای دیگه تصور نمیکنم! نه حتی مثه بقیه هم سن و سالام تو ذهنم زندگی ای رو با یه سلبریتی تصور نکردم و عاشق یا همون فنِ هیچ ادم یا گروه معروفی چه خارجی و چه ایرانی نیستم! بارسا بارسا هم که میگم یه چیز سطحی و مسخره‌ست.
من مثه هم سن و سالام عاشق زیست و دل و روده نیستم! و یا عاشق نقشه کشی و عمران! و یا عاشق وکالت و راه رفتن توی راهروی دادگاه! و یا عاشق نقاشی و کارای هنری!
من عاشق هیچی نیستم ! هیچ درسی نیس که به طور مطلق دوست داشته باشم!
من از تجربی بدم میاد! انسانی هم برام حوصله سر برو خسته کننده‌ست! هنر هم که اصلا تو خونم نیس! میمونه چی؟ ریاضی. پس من به گفته دیگران که میگن ریاضیت خوبه میرم ریاضی!
همه، همه‌ی همه میگن برو تجربی ولی من نمیرم. نه که خوره و عاشق ریاضی فیزیک باشم نه! فقط چون از تجربی بدم میاد.
این از رشته‌م که فقط دارم میرم توش و نمیدونم تهش قراره چی بشه!
میمونه مدرسه ای که باید برم. یادتونه میگفتم (البته شاید هم اینجا نگفتم؛ ولی دوستام میدونن) که من دلم نمیخواد فرزانگان برم! حتی اگر هم قبول بشم دلم نمیخواد که برم ولی قطعا اگه قبول بشم مادرگرام منو میفرسته.
حالا هم از چیزی که بدم میومد داره سرم میاد، اینکه برم فرزانگان. هرچی میگم نمیخوام برم و بهونه پولش رو میارم و میگم بیکاریم ده تومن بدیم ؟ میرم نمونه همین بغل، سرویس هم نمیخواد و مادرگرام میگه مگه دیوونه‌م که وقتی قبول شدی نفرستمت؟ هرچی بگو مادر من ده تومن پولشه و دوره راهش و اصن اون ده تومنه جمع کن برام و این حرفا میگه نه! تو چیکار داری که چقده؟ من قراره بدم که میدم! به اینجا که میرسه میگم عاقا من اصن نمیخوام برم! برم اونجا بشم بچه خنگشون و این حرفا... و مادرگرام هم میگه از این بی اعتماد به نفسیا در نیار. مگه تو رتبه مدرستون نبودی ؟ میری اونجا هم تلاشتو بیشتر میکنی رتبه میشی :)
قبووووول نمیکنه ! میخواد فردا بره ثبت نام :(
اینم از مدرسه‌م که قراره برم تا مثلا پس فردا دانسگاه آزاد نرم و برم دولتی!
پووووف همه‌ی اینا باعث میشه من از آینده نامعلومم بدم میاد! از اینکه بگن برو تجربی و منو دودل کنن الان... 

۱۷

مریم، زود آسمونی شدی...

مریم رفت... :(
۸

باز دوباره صوتی D:

اوووف سرعت نت داغون بود؛ جونم بالا اومد تا آپلود شد -__-

۱۱
جهان آلوده ی خواب است
و من در وهم خود بیدار...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان