من زنده‌ام! :/

اممم حرف زیاده ولی حوصله‌ی زدنشونو ندارم :/ صرفا خواستم بگم که زنده‌م هنوز :| 
و اینکه میشه ازتون بخوام دعا کنید؟ برای همه چی.. 
۱۳

تازه بدبختی‌ها شروع شد :|

اقایون داداشام! خانوما خواهرام! D: 

خب لازم به ذکره که بگم یادتونه هفته پیش یه روزی مثه فردا :| فک کنم البته :/ اومدم آه و ناله و فغان کردم و غر زدم که مقالمونو داوری نمیکنن و این حرفا؟ خب خوبه یادتونه:دی اهم اهم پسرم گلم شمایی که اون عقب دستت تو دهنته و داری پفکای روشو میخوری، لطفا اون دستت رو در بیار حالمونو بهم زدی :/// شما خانوم که دستت بالاعه کاری داری ؟ یادت نمیاد؟ خب نیاد :/ به من ربطی نداره والا :| میتونی بری بیرون :| بچه‌هاااااا لطفا بیاین این خانوم رو هدایت کنید بیرون تا یاد بگیره پستای منو با دقت بخونه :| هووووف اعصاب نمیذارین واس آدم که -_- 

داشتم چی میگفتم اصن؟ اها! خب شماهایی که یادتونه باید بگم که درسته اون شب آمدیم اه و ناله و فغان کردیم و غر زدیم و حتی عین این خاک بر سرا های های مثه ابر بهار گریه کردیم و چیشمان خود را به فنا دادیم :| اما سر جای خود ننشسته و به پا خواستیم و انقلاب کردیم :/ نه چیزه ینی یه جا نشستیم و فرداش رفتیم صوبت کردیم یا همون دعوای خودمون:دی تازه اونم از جناحین :دی یه جناح مادرگرام که زنگ زد دعوا و جناح بعدی ما تو مدرسه که از در و دیوار (منظور پله‌ست) بالا و پایین رفتیم تا تونستیم مشکل را حل بُنُماییم و کاری کنیم که حداقل مقاله‌هامون داوری بشن :/ 

خب دیگه اینجوری شد که فرستادیم و از اون موقع استرس قبول شدن یا نشدن بر ما مستولی یا شایدم مصتولی گشت :| 

خب اینو قطعا یادتون نمیاد چون نگفتم :/ این یکی هم توی این مسابقه شرکت کرده بود و کاملا اتفاقی به این موضوع پی بردیم! و این باعث شد استرس پیش از پیش بر ما مستولی یا شایدم مصتولی بشه که اگه اون قبول شه و من نشم چی :/ و این استرس وقتی بیشتر شد که شب اعلام نتایج با پیامی از جانب این یکی مواجه شدم که نشون دهنده‌ی قبولی خودش و تیمش بود :| و در آن هنگام بود که بر سر زنان و خود را به در و دیوار کوفتَنان:| به این و آن زنگ زدیم که ببینیم ایا ما نیز قبول شده‌ایم یا خیر :/ تا ساعت ده و نیم شب که خبری نشد :/ و همچنان استرس بیشتر از قبل بر ما مستولی یا شایدم مصتولی میشد :/ تا اینکه اندرون گروه تلگرامیمان دیدیم که دبیرمان وویسی مبنی بر آنکه بچه‌ها قبول شدین و این حرفا گذاشته است ^_^ و منو میگین تا کلمه قبول شدین را شنیدم گوشی را روی زمین انداخته:/ و جیع زنان بالا و پایین پریدم D: بیچاره پدرگرام فکر کرد سوسکی چیزی دیدم [ریز میخندد] دیگه پس از کمی شادی رفتیم به رفیقمان سپس این یکی و دوستان خبر قبولی خود را دادیم ^_^ 

حال اینجا و قبولی پایان کار نبود و نیست و تازه سرآغاز بدبختی میباشد -_- چون ما بخ بخ‌ها مجبوریم در عرض کمتر از یک ماه چهار جلد هالیدی، فیزیک دبیرستان، ریاضی توماس را خوانده و سپس امتحان کتبی داده و علاوه بر این بر روی مقالات خود تسلط کامل پیدا کرده و این حرفا ://// دیگه ببینید ما چقدر بخ بخیم :||||| 

۱۵

و اینک آنه شاعر میشودD:

دیروز ساعت ۸ شب بود و پدر و مادر گرامی تازه اومده بودن خونه و خب منم از ظهر تنها بودم با همون قیافه داغان :/ ینی موهای ژولیده پولیده :دی ژاکت گَله گشاده پدرگرام که تو تنم زار میزنه و همینطور بولیز شلوار گشادم :/ رفتم بیرون و شروع کردم حرف زدن و طبق معمول با چرت و پرتام سرشون رو بردم D: 

از صبح که بیدار شده بودم احساس میکردم سرما خوردم و خب احساسم درست بود و اینجانب بعد از ۳سال سرما خوردم و البته خیلی خفیفه و فقط گلو درد و عطسه و این چیزاست و خبری از بی حالی و تب نیست خداروشکر :) 

یه اهنگی هست نمیدونم مال کیه و اینا و فقط یه تیکه‌ایش اومد تو ذهنم :/ و منم اومدم بر وزن همون درمورد سرماخوردگیم شعر سرودم D: 

بعد هر مصرعیش که به ذهنم میرسید و برای پدرگرام میگفتم از جناحین به در و دیوار میپاچیدم :| D: در این حد که دلم درد گرفته بود از بس خندیدم D: و پدر گرام هم با هر خنده و شعری که میگفتم میگفت " وااای دخترم دیوونه شد رفت :/ همش تقصیر مدرستونه :/ بیا ببرمت یه مدرسه عادی یا واااای آنه دیوونه شدی ؟ " الان که فکر میکنم حق داره :| عین دیوونه‌ها میخندیدم :/ D: 

خب حالا دیگه سرتون رو درد نمیارم و میگم که شعرم چی بود D: 

باشد که آیندگان برای شعر گفتن از اینجانب یاد بگیرند D: 

قبل اینکه بخونید هم باید بگم که چندش خودتونید :/ خیلیم شعرم مفهومی و قشنگه D: 

حالا سه، دو، یک...

 وای دارم چی میبینم؟ 

       دوتا دماغ آویزون می‌بینم.

عطسه‌ قشنگی میبینم.

        ولی دماغشو نمیگیرم D: 

شاعر: آنه شرلی 

حالا دست دست D: همه باهم بلند تکرار کنید! وای دارم چی می‌بینم؟..

لطفا بدون منبع و اسم شاعر کپی نکنید! با تچکر D: 

۱۲

میمیره زودتر بگه نمیام :/

قرار پارک میزاره بعد واس من پا میشه میره مسافرت :| خا فازت چیه واقعا داداچ ؟ :| پسره‌ی مسخره با این کارش باعث شد نرم پیش دوستم -__- 

تازه جالبیه قضیه اینجاست قبل اینکه بره یه خبر هم نمیده و من تا همین دو دیقه پیش به هوای این بودم که میریم بیرون :| 

۱۰

باز منو کاشتی رفتی D:

موقع ناهار آقاجون داشت از خاطرات و شغلش میگفت؛ بعد مادرجون میگه" نمیدونی که! تا منو گرفت ۶ ماه رفت ماموریت و من تنها بودم... " 

آقاجون" اره راست میگه! ۶ ماه نبودم. " 

و واکنش من چی بود به نظرتون ؟! 



به همراه صدای دست و جیغ حضار گرامی شروع کردم به خوندنِ 

باز منو کاشتی رفتی 

تنها گذاشتی رفتی 

دروغ نگم به جز من 

یکی دیگه داشتی رفتی 

...

البته لازم به ذکر است که منظور از حضار گرامی در متن همان خود آن شرلی به تنهایی میباشد ! D: 

۹

چرا واقعا اینجوریه ؟

شب دوشنبه ساعت ۲ تازه گرفتم خوابیدم و حدود ۴ ساعت زمان خوابم بود ! 
توی مدرسه داشتم از خواب میمردم و فقط از چشام اشک میومد :| 
شب سه شنبه هم ۲ خوابیدم و ۴ ساعت زمان خوابم بود ! 
و باز هم داشتم از زور خواب میمردم و اشک از چشام میومد :|| 
شب چهارشنبه ساعت ۳ تازه تصمیم با خوابیدن گرفتم! 
توی مدرسه از همیشه سرحال تر بودم و نه خوابم میومد ! نه خمیازه ای و نه اشکی از چشم !!! 
اصن آدم هرچی کمتر میخوابی راحت تره ها ! 
البته بماند که از زور کمبود خواب دارم میمیرم :| 
پ.ن۱: یه سری وقتا که شب زود ساعت ۱۲ میخوابم صبحا اینقدر خوابم میاد که خدا میدونه -__- 
۶

عای عم حساس D:

میگم شما هم نسبت به جاتون سر سفره یا سر میز غذا و یا جاتون تو ماشین حساسید یا فقط من حساسم ؟! :| 

۱۴

قَر و قاطی :/

فیزیک نخونده کامل شدم؛ ولی شیمی رو با اون همه خوندن گند زدم و نصف شدم :||||||||||| 

به نظرم اصن از این به بعد نخونم بهتره :/ 

.

یه بخش به نام شما لعنتی‌ها اضافه شده ! خواستین یه سر بزنید بهش ^__-

.

افتضاح خوابم میاد ولی هزار تا کار رو سرم ریخته و از همه مهم تر امتحان هندسه‌ست -___- 

.

کانال رو هم نمیزنم :/ اصن دقت که میکنم میبینم حسش نی :| 

.

تو فراخوان رادیو بلاگیها شرکت کنید! حسش نی لینک رو براتون بزارم :/ 

.

من خوااااااابم میاد اه :((((

۱
نقطه مشترک‌ها که گم بشوند
آدم‌ها هم گم می‌شوند..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان