کاش یه چیزی بشه نرم..

خدایا، میشه یه چیزی شه فردا نرم مدرسه؟ واقعا دلم نمیخواد برم.. :((
۱۳

#مدرسه_نرفتگانیم D:

بعد از ۴۸ ساعت لای کتاب باز نکردن، امروز با وجود دو زنگ ریاضی و یک زنگ هندسه و زنگ آخر هم که هیچی معافیم، نرفتم مدرسه ^__^ واهاهاهاهاهاهاهای D: 

+ برنامه دارم یه سری پست بذارم واستون امروز ^_^ امیدوارم برسم و حوصله کنم :) 

۴

آیا این برای خوشبختی کافی نیست؟

همین که آدم صبح ساعت ۶ بلند نشه و نخواد بره مدرسه و هیچ کلاس دیگه‌ای هم نداشته باشه کافیه ^__^ حتی اگه کلیییی کار داشته باشه! حتی اگه تا ساعت ۱ نصفه شب در حال انجامشون باشی!
میتونم جایزه مزخرف ترین خواب رو به خواب دیشبم تعلق بدم -__- افتضاح بود :/ نذاشت عین آدم بخوابم که :(( ولی بازم همین که ۶ بیدار نشدم کافیه :دی 
وااااای الان اگه سر کلاس بودیم باید اون اسکندر مقدونی رو تحمل میکردیم -____- رو مخ ترین دبیریه که داشتم -___- ینی خیلی شیک میتونه به عنوان یه دبیر دینی، گند بزنه به تمام اعتقادات داشته و نداشتت به جای اینکه درستشون کنه :// 
.
درسته که همه چی مزخرفه از دم :/ ولی بازم میگم، همین که تعطیلیم کافیه :دی 
هشتگ از_چیزهای_ کوچک_شاد_شوید!_با_وجود_تمام_غم‌ها :) 
۳

هی میدیدم، هی ذوق میکردم D:

۵ش رو قرار بود براتون تعریف کنم ولی خا دیشب فقط نصفه‌شو نوشتم و الانم حسش نبود کاملش کنم :| اصن یه سری متنا هستن برا کامل نشدن والا :/ واقعا کار سختیه از چیزی که ازش گذشته و شورش خوابیده بخوام بگم :/ البته تا حدودی و نه همیشه! 

امروز که خب آزمون بود و ما نرفتیم بدیم D: البته پریناز نمیدونم چیشده بود که مامانش گفته بود باید آزمون رو بده و خب اون رفت داد و ما چهار نفر ینی من و احسان و هانا و مهرا رفتیم تو اتاق پژوهش و اونجا درس خوندیم ^_^ 

مهرا باز شد استادمون :دی و کلی درس داد. تخته وایت برد نبود اونجا و مجبور شدیم رو پنحره‌ها و روی دیوار ها که تا نصفه سرامیک بودن بنویسیم! تمام طول مدتی که بقیه آزمون میدادن رو در حال درس خوندن بودیم و واقعا کیف میکردم وقتی میدیدم همه اینقدر داریم تلاش میکنیم :) ینی اگه سر کلاس بود یا خواب بودیم یا منتظر زنگ تفریح ولی اونجا قشنگ تا حدود یه ربع به ده از صبح یه کله خوندیم. تونستیم یه فصل کامل و چند تا مبحث رو قشنگ جمعشون کنیم. پریناز هم که اومد مهرا براش یکم توضیح داد و ماها هم ادبیات میخوندیم. وااااااااای فقط اگه گوشی داشتیم از رو دیوار ها عکس میگرفتیم ^__^ وااااای خیلی خوب بود لعنتی D: یهو وسط درس به این فکر میکردم که چقدر خوبه همه چی و تلاشمونو میدیدم نیشم از اینور تا اونور باز میشد D: درسته که همه خیلی جلوترن و یا شایدم بهتر، ولی ماهم خیلی خوبیم و خیلی قوی داریم جلو میریم! قراره اگه بشه فردا هم تا ۶ بمونیم مدرسه و بخونیم. 

احسان از صبح زیاد حالش خوب نبود. پرسیدیم چیز خاصی نگفت بهمون :/ بعد که بهتر شد خودش تعریف کرد. دیروز کارنامه‌ها رو گذاشته بودن رو سایت و خب نمره‌های فیزیک افتضاح بود :/ فک کنید من با نمره ۱۸ نمره بالا ریاضیا بودم :| دیگه ببینید چقدر وضع خراب بود :/ بعد این نمره‌شو که دیده خیلی بد بوده و اینا.. فک کنم شوک شده بوده، چون میگفت اصن گریه نکرده و اصولا اینجور وقتا خا گریه‌ش میگرفته و خودشم تعجب کرده بوده. میگیره میخوابه و وقتی بیدار میشه میبینه تو اتاقش نیست و تو بیمارستانه! مثه اینکه یه حمله عصبی بهش دست داده. ما هم بهش گفتیم بابا احسان نکن اینکارا رو با خودت و فلان و اینا.. ولی خا دیگه ببینید چقدر فشار رومونه که اینجوری میشه! تازه خوبه این احسان اصلا خانواده‌ش رو نمره حساس نیستن :/ 

اولای سال خیلی استرس میگرفتم و اونم استرس شدید! در حدی که نمیتونستم رو پاهام وایسم و دستام مثه چی میلرزید. یا حالم بد میشد و هر موقع میخواستم بلند شم چشام سیاهی میرفت. یه چند وقت بود خب شده بود، باز نمیدونم چیشد برگشت :/ وااااای ینی کافیه صبح‌ها منو ببینید :| فک میکنید یه آدم خمارم که بهم مواد نرسیده :||| امروز که اگه هدیه دستمو نمیگرفت واقعا فک کنم غش میکردم :/ اینقدر پاهام بی حسه و جون تو تنم نیست :|| ولی کلا به نظرم خیلی لوس و ضعیف شدم :/ دارم رو خودم کار میکنم درست شم :) 

و در آخر باز هم ازتون میخوام که دعا کنید برامون :) ینی اینقدی که من به شما میگم دعا کنید درس خونده بودم الان یه چیزی شده بودم :دی 

۵

قَر و قاطی :/

سلام :) 

اممم یادتونه گفتم ۱۲هم یه آزمون جامع داریم؟ بعد اون اول که اصن فک میکردم ازمون خود سمپاده، ولی خا این ماله سمپاد نیست! این یه آزمونه بین کل مدارس که اصولا همیشه سوالای چرتی داره :| ولی خو بازم آدم مجبوره اون عمومیا رو بخونه دیه :/ 

یه اتفاق خوبی که افتاد اینه که تونستیم یه کاری کنیم که فردا ازمون رو ندیم ما ۵ تا D: واقعا واقعا خانوم الف. معاونمون خیلی همکاری کرد و یا سارا (مسئول پژوهش) هم کمکمون کرد. خانوم الف. رفته بود به مدیرمون گفته بود که خانوم پ. میشه اینا آزمون رو ندن؟ بعد مدیرمون هم گفته نه :| بعد برگشته گفته بابا اینا خنگن هیچی حالیشون نیست برا ما بد میشه :| 

در هر صورت و هر جوری که بود قرار شد ندیم D: هشتگ من و این همه خوشبختی محاله، محاله D: ینی نمیدونین چقدر خوشحالم و چقدر سخت بود که بخوام بشینم کلی درس رو از اول بخونم و فردا ازمون بدم -__- اصن فکرشو میکردم میخواستم بمیرم :| ولی خا فعلا باید زنده بمونم واس iypt بخونم ^__^ فردا کلی وقت داریم که کار کنیم براش ^__^ هم موقع آزمون و هم کلاسای عمومی! [عررررررررر گل زدیم D: وی در حال دیدن فوتبال میباشد] 

وای فکر کنید الان مجبور بودم درس میخوندم و فوتبال رو نمیدیدم -_- 

واااای دیدید راستی گلمونو چطوری ندید اون داوره کوووور -____- میخواستم خفه‌ش کنم -___-رسما دو امتیازو ازمون گرفت -___- 

خب برگردیم به بحث شیرین iypt ^_^ امممم درسته ما خیلی داریم خر میزنیم ولی لعنتی تیمای دیگه هم بیشتر خر میزنن، و هم کلی استاد و اینا دارن -___- بعد ما چی ؟ خودمون میخونیم و تهش یه دو سه ساعت دبیر پژوهشمون که از اول باهامون بوده میاد کار میکنه باهامون :/ واقعا واقعا ازتون میخوام که دعا کنید که قبول شیم :)) 

[ هه! بازم یه گل دیگمونو الکی قبول نکردن -__- چرا اینا کورن؟؟ -___- ] 

عاخ راستی قرعه‌مونو دیدین؟ سکوت میکنم واقعا :| چراااااا عاااااااااخههههههه؟؟؟؟؟؟ عربستان بیفته تو اون گروه چرت بعد ما ؟؟ [سرش را به دیوار میکوبد]  ینی اینقدر حرص خوردم از دیشب که نگو -___- 

عاقا ۵شنبه و جمعه کلی اتفاق افتاد! براتون میخوام تعریف کنم ^__^ ولی فعلا همینا بسه! اگه برسم تا شب پستش میکنم :) 

عاخ یه چیزی هم راجب امتحان فیزیکمون باید براتون تعریف کنم ^__^ 

۴

غبار لبخند :)

امروز امتحان فیزیک (پست رو دوباره خودندم، یهو با خودم گفتم عه چرا نوشتم فیزیک :/ واقعا چرا نوشتم فیزیک ؟؟؟ ) ریاضی داشتیم! لعنتی نمیدونم چرا اینقده امتحان ماهانه‌هاش رو سخت میگیره -___- مثلا مال ماه مهر سخت نبود اونقدر ولی اونقدر عددای گنده و رادیکالی داده بود که آدم میگرخید و خب استرس میگرفت :| به زور تونستم بشم ۱۲.۵ از ۱۵ -___- این افتضاحهههههه :/// اینبار ولی باز بهتر بود، غیر از یکی دوتا. البته که من ساده‌ترین سوال امتحان رو به زور یه چرتی نوشتم :| وااااای میدونید از چی حرصم درمیاد؟ از اینکه شب خط و و معادله و همه چیزاش رو درآوردم و اینا ولی یادم رفت زاویه‌ش رو بنویسم -____- اتفاقا بلد هم بودم ولی لعنتی فراموش کردم اه -___- 

زنگ ورزش هم که کلا نه که بچه‌های ورزشکاری داریم :// هیشکی ورزش نمیکرد و نشتیم رو تاپ و نیمکت و اینا و نگار شروع کرد خوندن آهنگ‌های اندی و مهستی و از این دست چیزها :/ و بعد هی غر میزد که چرا شماها همراهی نمیکنین :/ خا داداچ من، من اینا رو تو عمرم هم گوش ندادم :| خلاصه که با اینکه بلد نبودیم ولی نگار و مهرا میخوندن و ما دست و هو و این بساط‌ها :))) 

موقع ناهار سر یه چیز کوچیک از خنده پاچیده بودیم و من رو زمین ولو شده بودم D: 

زنگا کوتاه شده بود و زنگ آخر افتتاحیه المپیاد ورزشی بود :/ ماهم پیچیدیم و رفتیم توی کتابخونه، اون اخر بین قفسه‌ها نشستیم :) پریناز و مهرا حرف میزدن و من اولش سهراب بیت‌هاییش رو که دوست داشتم رو توی دفترچه‌م مینوشتم و بعدش هم یه کتاب کوچولو اونجا بود به اسم فرانکشتاین و شروع کردم خوندن! جالب بود :) 

سوییشرتم رو گذاشتم روی طبقه‌ی پایین و همونجا مچاله شدم. توی فکر خودم بودم و سعی میکردم بخوابم. خوابم نبرد ولی پریناز تا سرشو گذاشت روی پای مهرا خوابش برد :| دیروز هم که اومده بودیم قشنگ خوابش برد :| حالا من خودمو میکشم هم خوابم نمیبره :/ با مهرا در مورد اینکه اگه یه وقت iypt جهانی قبول شیم و بریم چین و اینا چیکار میکنیم اونجا :))) یکی از خیالات قشنگ این روزا تصور روزای مسابقه توی چینه :)) کاش بشه واقعی بشه :) 

زنگ که خورد به زور پریناز رو بیدار کردیم و توی اون نیم ساعت همچین خوابش برده بود که به زور راه میرفت :/ رفتیم سر کلاسای پژوهش؛ البته قبلش رفتیم پیش آقای ب. دبیر پژوهش هوافضا تا خبر قبولیمون رو بهش بدیم ^_^ 

سر کلاس هم کلی خبرای خوب دبیرمون بهمون داد درباره‌ی iypt ^__^ واهاهاهاهای 

فردا ظهر کلاس فیزیک دارم با استاد ق. خیلی بده استاد آدم با مامان آدم در ارتباط باشه و هی بگه بهش من چطور بودم سر کلاس -__- بعد از اونم باید برم مدرسه تا ساعت ۸ شب کلاس داریم ^__^ واهاهاهاهاهای بعد از اونم شب مهمونیم و کاش بشه به این بهونه بپیچم و نرم :/ واقعا واقعا واقعا خوصله مهمونی رو ندارم.. 

برنامه تنیس جمعه هم بهم خورد :/// حالا اون یکی میگه هفته‌ی بعد بریم نمیدونم چی میشه :/// 

۱۱

مدرسه

سلام :) 

سرویس: سرویسمون برعکس سه سال قبل سواریه و یه پرایده! درشو باید محکممممم ببندیم تا بسته شه :/ توی سرویس با هدیه خیلی جور شدم و کلا تو مدرسه هم با هم جوریم :)) هم صبح هم ظهرا یه سره دوتایی حرف میزنیم D: دو تا پر حرف افتادیم به هم D: واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهای 

کلاس: بچه‌های کلاسمون واقعا واقعا واقعا از اون یکی کلاس بهترن و غیر ۳ ۴ نفر ،که از همون تابستون هم مشکل داشتم باهاشون، بقیه باهم خیلی خوبیم و مچ شدیم حدودا :) 

دبیرا: دبیرامون همه به غیر از دبیر دینی که خیلی رو مخه و همینطور شیمی که خیلی یه چیز رو تکرار میکنه بقیه خوبن ^__^ از همه بهتر هم دبیر هندسه [یه چشمای سبز خوشرنگی داره لعنتی ^_^ همشم تیپای اسپرت میزنه ^_^ ] و دبیر فیزیکه ^__^ دوتاشونم جوونن و کلی اطلاعات و دانششون بالاست ^_^ 

دبیر جغرافیا هم که اصن عالیه :))) خودشم میدونه درسش مهم نی :| یه سری سوال داد نوشتیم تو کتاب بعد گفت خودمون بریم از خودمون امتحان بگیریم و بیاریم تا نمره شو بذاره برامون :/ گفت صادقانه اینکارو کنید وگرنه اگه نمیتونید بگید خودم بگیرم تو کلاس ازتون! و خب ما هم گفتیم نه نه خودمون میگیریم بابا :دی 

بچه‌ها: بچه‌های جدید که از مدارس دیگه‌ن عالین ولی بچه‌های فرزانگان واقعا هنو تو بچگیشون موندن و دوستیا رو الکی و بیخودی جدی گرفتن و فک میکنن اگه یکی باهاشون دوسته دیگه باید فقط با اونا باشه و اگه با یکی دیگه بگه بخنده بهشون خیانت :| کرده ://////// و اینکه ماجراهای زیادی باهاشون دارم :| تیکه و مسخره و اینا هم که بماند :/ البته همشون نه با چند تاشون خیلیم خوبم ولی اکثرشون اینجورین :| فعلا در برابرشون سکوت کردم و گذاشتم هر چی دلشون مبخواد بگن و تیکه بندازن تا جونشون دراد ولی به موقعش خوب بلدم یه جوری جوابشونو بدم که ندونن از کجا خوردن :) علاوه بر این اخلاق مزخرفشون :/ یه چیزای دیگه ای هم دیدم و شنیدم که واقعا... بیخی :)

۸

هی همه میگن بیش فعالی دارم :|

عاقا اینا چرا درک نمیکنن من بیشتر از یه زمانی نمیتونم تو فضای بسته باشم و کاری نکنم ؟ واقعا امروز داشتم دیوونه میشدم سر کلاس پژوهش -_- چون گروهمون کارمونو کرده بودیم و دبیرمون با اون یکی گروه داشت حرف میزد و منم رسما دیوونه شده بودم -_- هر چی به پری میگم پاشو بریم بیرون گوش نداد آخر سر هم گفتم نیا اصن، خودم میرم؛ و رفتم بیرون :) بعد دوباره برگشتم یکم حرف زدیم بعد دوباره دیدم دارم دیوونه میشم بیرون هم به خاطر وجود چند نفر نمیخواستم برم :/ شروع کردم رو سرامیکای کف کلاس بازی کردن D: از این سرامیک به اون سرامیک میپریدم و یا رو پنجه راه میرفتم بعد دور خودم میچرخید و میرقصیدم D: :||| ینی رسما سیمام اتصالی کرده بودن D: همینجوری داشتم با خودم بازی میکردم یهو دیرم همه دارن منو نگاه میکنن :/ دبیرمون میگه چیکار میکنی تو ؟ گفتم هیچی حوصله‌م سر رفته:دی پری هم هی میگه بیش فعالی دارم :/ بابا من انرژیم زیاد نیس به خدا، اینا انرژیشون کمه :/ هر کاری کردم پری بلند نشد :( دیگه اخر سر گفت بیا بریم بچه بگردونمت یکم اون انرژیت تخلیه شه :| بعد رفتیم یه دور تو ساختمون زدیم برگشتیم ^_^ ولی بازم فرقی نکرد :|
دیگه همه رسما نا امید شده بودن ازم، هم دبیرمون هم پری D: 

۱۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان