از همین الان استرس گرفتم :|


واااااااای خدای من بهش فکرم میکنم قلبم تند میزنه... لطفا لطفا دعا کنید.. میدونم گندش درومد اینقدر گفتم :/ ولی واقعا نیاز داریم به دعاهاتون.. 


۱۰

هیچوقت


عاقا پست قبل رو هم گوش بدین D: [کلیک]

۱

خیلی وقتا آدما شوخی میکنن که میگن شوخی میکنم!


پست قبلی : کلیک

۴

سعی کنید آدما شما رو به خنده‌رو بودن بشناسن! "قال شیخ آنه‌شرلی" D:

نگار سعی داشت یادش بیاد اسم من چیه و من کی هستم. بعد از اینکه فهمید واکنشش این بود :) 

خیلی جالب بود برام که من اینجوری تو ذهنشم ^_^

۱۳

DBM#

سلااااااااااام ^__^ 

امیدوارم حال دلتون خوب باشه :) 


یادتونه گفته بودم توی دفترچه شکیب نشستیم همه باهم خاطره هامون رو به صورت یه کلمه کلیدی و هشتگ و اینا نوشتیم ؟! [لینک، مورد دوم]



اون وبلگ رو میبینین بالا سمت چپ ^___^ واهاهاهاهای 


اینا هم عکساشه. شاید شما ها چیزی از این نوشته ها سر در نیادین و نفهمین ولی برای من و دوستام هر کدومش یه خاطره‌ست :) هر کدومش میتونه یه لبخند قشنگ روی لبمون بشونه :)) 



امروز هرکی بهم رسید یه دفترچه انداخت تو بغلم و گفت " ببر بنویس شنبه بیار، آفرین بچه خوب :) ... عاخ راستی کمتر از ۴ صفحه هم نمینویسیا :/ " و من هم فقط نگاه کردم :| حالا اصن مسئله این نیست که من باید توی پنج تا دفترچه خاطره مینوشتم :// مسئله این بود که فقط یه فینگیله کیف داشتم و از بس کوچیک بود هیچکدوم جا نمیشدن : |  دیگه به ناچار کیف شکیب رو با کیف خودم عوض کردم :/ البته شکیب که خیلیم از این اتفاق ذوق کرده بود :/ و حتی میگفت بیا یه روزم کفشامون رو عوض کنیم :| و من هم گفتم همون روز تو حیاط عوض کردیم بسه :/ 


+ آندرومدا خوبی دختر ؟! 

++ حریر تو چیشدی یهو عاخه ؟! 

۹

بی بی جون ^__^


این عکس مال زمانیه که عید رفته بودیم اونجا ... این سنگ قبر هم، سنگ قبر مادربزرگ مامانم یا همون بی بی ^_^ هست :) 


اینجا محوطه اطراف قبر بی بی هستش :) 

میدونید خیلی خیلی جای قشنگ و دوست داشتنی ای هست ^___^ 

دوست دارم وقتی مردم اینجا خاکم کنن :) 


پ.ن: میشود امشب که شب پنجشنبه ست یه فاتحه برای همه اموات بخونید :) 

۷

این همه سرعت محاله محاله D:

جا داره بگم  من و این همه خوشبختی محاله D:

۷

عکس نوشت ^_^

ایشون جیگر بنده ثنا خانوم هستن ^___^ 

+


این لباسا رو هم مادر گرام هفته پیش واسه علیرضا گرفت ^__^ 

البته هنوز مشخص نیست پسره یا نه ولی به خاطر همون خوابه به احتمال زیاد پسر خواهد بود :) و همچنین هیچکی هم اسم براش انتخاب نکرده هنوز ولی من که بهش میگم علیرضا^_^ 

خالم هم پاشده رفته یه عالمه توپ براش گرفته ^__^ 

مامان که میگه تازه اولشه، از الان تا وقتی بدنیا بیاد دیگه میخوام کلی براش چیز میز بخرم :) 

هنو بدنیا نیومده اینقدر عزیزه دیگه بدنیا بیاد چی میشه :) 

مامان میگه " دختر بشه بعد شبیه عمه هاش بشه که خوشگل باشه :) بالاخره باید یکی شبیه ما بشه ( عاخه نه من و داداشم و نه بچه های خالم هیچکدوم شبیه مامانامون نیستیم :/ ) 

کسایی که در مورد علیرضا نمیدونن میتونن  اینجا رو بخونن تا بفهمن منظورم از پسر بودنش و ... چیه :)

++

اینم قالب گچ هستش واسه فناوری 

البته الان دیگه تا حدودی رنگ شده ولی خب هنوز نیاوردمش خونه 

+++

این عکس هم مال دیروزه که فاطمه اومده خونمون و اینجا هم اتاق منه ^_^ 

در حال شیرموز بستنی خوردن بودیم ^_^ 

اون کتابا رو هم میبینید، نشون دهنده‌ی اینه که ما داشتیم درس میخوندیم( الکی مثلا!) 

اون کیف هم که خب کوله بدبخت منه که کلا ولوعه :دی

تا صبح هم اینجا بود و بعدش رفتیم مد و بعد دوباره اومد اینجا، البته یکم دیرتر، و همچنان در حالِ حال کردن هستیم :)))

۴
نقطه مشترک‌ها که گم بشوند
آدم‌ها هم گم می‌شوند..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان