تبریک زوری :/

خب مثل همه‌ی خانواده‌ها ما هم یه گروه خانوادگی داریم طبیعتا. البته از خانوادگی یکم فراتره و میشه گفت یه گروه فامیلی‌عه! قبلا من هم عضوش بودم. ولی حدود یک سالی میشه که تو هیچ گروه فامیلی، چه اینور و چه اونور، عضو نیستم و نخواستم که باشم. 

حالا میخوام چی بگم اصن؟ میخوام بگم توی همین گروه عمو کوچیکم و زنمو بزرگم یکسره در حال تعریف کردن از اعضای خانواده‌شان هستن :/ مثلا عموم خودش شب تولد بچه‌هاش اول از همه تبریک میگه و خب بقیه مجبور میشن تبریک بگن و جدیدا هم که یکسره از افتخارات پسرش میذاره :| زنموم هم یکسره از برادر و زنِ برادرش و یا پسراش تعریف میکنه باز مثه عموم بقیه هم مجبور میشن تبریک بگن :/ 

فک کنید تیم تواشی مدرسه پسرعموم تونسته رتبه ۲ منطقه! رو بیاره و خب پسرعموی گرام هم توی اون تیم بوده؛ حالا باید بیاید توی گروه رو ببینید که چخبره و چقدر تبریک میگن :| 

والا ما هم کلی مقام و رتبه تو زمینه‌های ورزشی و علمی و سرود و این چیزا داریم ولی هیچوقت هیچ جا جار نمیزنیم و کسی رو مجبور نمیکنیم بهمون تبریک بگه و افتخار کنه! حتی واسه تولد هم مجبور نمیکنم کسی بهم تبریک بگه و خب البته همین باعث شده بعد حدود یه ماه من کادویی از فامیل نگرفتم و تبریکی هم نشنیدم! حتی همون شب تولدم خونه‌ی مادرجونم بودیم و نذاشتم مادرگرام کیک بخره تا بقیه مجبور شن با وجود اینکه یادشون رفته تبریک بگن! 

بیاید یکم کمتر بابت هرچیزی جلو همه پز بدیم و کسی رو مجبور نکنیم بهمون تبریک بگه!!!

پ.ن: البته دروغ چرا؛ یه بار پارسال که imc قبول شده بودم؛ مجبورتون کردم بهم تبریک بگید و افتخار کنید D: ولی خا اون مسخره بازی بود؛ با کار اینا فرق میکنه!!

۳

مکالمات

× تو حیاط مدرسه هنو پر برف بود. بچه‌ها کلی برف بازی میکردن :) 

÷ تو هم رفتی برف بازی؟ 

× با کی میرفتم دقیقا؟ :/ 

÷ با دوستات! ینی هیشکی نبود بری باهاش برف بازی؟ o_o

× نوچ

...

× واااای چقدر سوپ ریخته بودی. برای اینکه نمیشد برش گردونم مجبور شدم کلشو بخورم. ترکیدم رسما -_- 

÷ میدونستم زیاده، ولی گفتم شاید دوستات هم بخورن.

× کدوم دوستم؟ کسی نبود بهش تعارف کنم بخوره :/ 

...

× میتونید؟ 

+ آره حتما. حالا چجور دوستایی هستن؟ دوستای خوبین؟ 

× دوستم که نیستن! فقط هم گروهیم هستن همین!!


پ.ن: ضربدرها من هستم :) 

۸

چرا من هیچیم نیست؟ + اصلاحیه

هانا و یگانه از اونور تو خونه غش کردن و نابودن، پریناز و مهرا هم با اینکه اومدن ولی خا خیلی نابود بودن واقعا.. بعد من چی؟ هِچّی :| دارم به خودم شک میکنم جدا که چرا هیچیم نیست؟؟ نه حالم بده، و نه غمگینم.. هیچی هیچیم نیست و این تعجب برانگیزه :/ 

+ کلی حرف دارم در مورد اون چند روز، اما الان در حال حاضر نمیخوام در موردش چیزی بگم! به موقعش همه چی رو واستون ممکنه تعریف کنم :) 

++ هرکامنتی یا پیامی تو تلگرام مبنی بر اینکه چطور بود؟ خوب بود؟ چندم شدین؟ خوبی؟ غصه نخور و.. ببینم قول نمیدم خوب برخورد کنم و چیزی نگم!!! -__-

بعدا نوشت: اممم شاید یکم بد گفتم توی بند اخر. میدونم ممکنه نگران باشید و دلتون بخواد بدونید چیشده یا بخواید مثلا بهم روحیه بدید و از حالم خبردار بشید و از اینجور چیزا.. ولی من آدمیم که اگه نخوام حرفی راجب چیزی بزنم نخواهم زد و با پرسیدن درمورد اون فقط اعصاب من خرد میشه. و با حرفایی از قبیل اشکالی نداره و اینا هم نه تنها خوب نمیشم بلکه فکر میکنم نکنه واقعا اشکالی داره؟ و برعکس نتیجه میده. خیلی از همتون عذر میخوام :) 

۱۴

دیگه داریم میرسیم به آخرای راه :)

پنجشنبه و جمعه مرحله‌ی آخره و دیگه دفتر iypt بسته میشه تا حدودی. میخواستم فردا شب پست بذارم ولی نمیدونم اونموقع در چه حالی و کجا هستم؛ بنابراین همین امشب براتون حرفامو میزنم و ازتون میخوام که برامون خیلی دعا کنید که بیشتر از اونچه فکرشو کنید محتاجیم به دعای تک تکتون :) 

نمیدونم دوشب آینده و یا حتی امشب خوابم میبره یا نه.. نمیدونم میتونم این استرس کوفتی رو کنترل کنم و باقی متنمو بخونم یا نه.. نمیدونم اون روز قراره چی بشه.. نمیدونم اگه یه وقت سوال من بهمون بیفته و قرار باشه برم ارائه بدم میتونم یا نه.. نمیدونم اگه یه وقت بریم و گند بزنیم چجوری قراره بریم از اون به بعد مدرسه.. نمیدونم جواب این زحمتامونو میگیریم یا نه.. نمیدونم چی قراره بشه.. 

پر از استرس و ترس و دلهره و دلشوره‌ام.. پر از احساس های متناقضم.. 

ما تمام تلاشمونو کردیم و جلوی تمام سختی‌هایی که بود و ناملایمت‌هایی که شد وایسادیم.. دعا کنید واسمون.. خیلی خیلی دعا کنید.. :) 

۱۰

حرف.. حرف.. حرف..

خیلی حرف دارم خیلی.. خیلیاشو میشه گفت و اصن باید براتون بگم! از روز تولدم، از شب تولدم، از اینکه هیشکی یادش نبود غیر شما مجازیا که به معرفت هیچکدومتون نمیشه شک کرد و مادر و پدرگرام و چند تن از دوستان، از کادویی که از کسی گرفتم که حتی باهاش سلام علیک نکردم، از تبریکایی که توقع داشتم شده خشک و خالی بهم بگن و نگفتن چون من خیلی بیشتر از اون حرفا واسشون مایه گذاشته بودم روز تولدشون، از کادوی مادرگرام، از آلبوم چارتار، از روزایی که توی مدرسه بودیم، از دعواها و خنده‌هامون، از گریه‌هامون، از اینکه شدیم مثه یه خانواده و با وجود دعواهامون پشت همیم، از المپیاد، از گندی که زدم به المپیادم، از iypt که رو هواعه، از..

خیلیاشو نمیشه گفت.. خیلیاشو که کاش میشد گفت.. کاش میشد بگم که خالی شم.. کاش بلد بودم حرف زدن رو.. کاش مهربون نبودم.. کاش احمق نبودم.. کاش.. 

ولی یه روز میگم.. همه رو میگم.. میدونم بالاخره یه روز میترکم و میگم..

۶

چشمی بی برابر + المپیاد فیزیک

فردا المپیاد فیزیکه. هم امید دارم به قبولی هم ندارم. درسته هیچی بلد نیستم و خا هیچی هم نخوندم براش ولی میدونم که استعداد دارم توی فیزیک و امیدوارم بتونم بخاطر استعدادم حداقل ۶ تا تست بزنم که قبول بشم :) اگر هم نشم اونقدرا ناراحت نمیشم چون آنچنان تلاشی نکردم براش و کلاسی نرفتم و اینکه اصن امسال برای ما آزمایشیه. ولی اگر قبول بشم میتونم بگم از فرط ذوق غش خواهم کرد ^___^ واهاهاهای 

دعا کنید برامون خیلی.. محتاجم و محتاجیم به دعاهاتون :) 

بی ربط نوشت: چارتار بخاطر تولدم D: دیروز آلبوم دادن و من بالاخره امروز آلبومشو گرفتم و از فرط ذوق دارم میمیرم ^__^ همین الانم داره تو گوشم میخونه ^__^ واهاهاهای (بمان که هر عبور تو  هم سوی رویاست  مرا به بند غم نده  به شکوه پاسخم نده)  

پ.ن: عنوان هم اسم آهنگیه که وقتی تایپ میکردم در حال پخش بود و یه تیکه‌شو هم نوشتم :) 

۸

کاش خیلی چیزا رو نفهمیم

تا قبلش که نمیدونستم چیزیم نبود.. اصن انگار نه انگار.. ولی الان، ولی الان که فهمیدم بدتر شده.. گیجم.. منگم.. گم شدم تو خودم.. درک نمیکنم.. عاخه چجوری؟ من؟ نه.. خنده‌داره.. امکان نداره.. حتما اشتباه شده.. اره حتما اشتباه شده..

راه داره که درست شه.. خیلیم راه داره.. راه سخت و پیچیده‌ای هم نیستا، اتفاقا خیلی ساده‌ست! ولی نمیخوام.. این راه حداقل به درد من یکی نمیخوره.. 

کاش نمیفهمیدم.. همین.. :)

۵

خیلی وقتا بیخود جنگیدم..

اینقدر دلم میخواد مثه قبلا از اون حرف قلمبه سلمبه‌ها بزنم :) 

توی وب قبلیم بیشتر روانشناس بازیم گل میکرد و مینوشتم ولی الان نمیشه اونجوری :/ 

یادش بخیر یه روزی میخواستم روانشناس شم :))) 

خود آدما گفتن میتونی و خودشون زده‌ن تو ذوقم :/ البته که بخاطر حرف دیگران نیست که بیخیالش شدم، ولی بی تاثیر هم نبوده! 

دارم فکر میکنم چقدر یه سری وقتا بیخود جنگیدم. مثل همین روانشناسی! کلی با اطرافیانم اعم از خانواده جنگیدم تا بالاخره بعد از سه سال راضی شدن و وقتی راضی شدن که چند ماه بعدش این خودم بودم که بیخیالش شدم :/ 

یا همین iypt. اینهمه جنگیدیم، خوندیم، تلاش کردیم، تهش چی؟ هیچی :)

الانم دارم فکر میکنم برای چی بجنگم؟ درس بخونم و مدرسه فلان برم که چی؟ مثلا دانشگاه تهران بر فرض محال قبول شم؟ که چی بشه خب :/ من هنوزم نمیدونم چی میخوام!! اصلا درس و اینا به کنار، از زندگیم چی میخوام؟ تهش چی بشه من خوشحالم؟ 

+ به شدت به یه نفر نیاز دارم تا برای پیدا کردن هدفم بهم کمک کنه! معلوم نیست رفته کجا قایم شده :|

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان