ینی ممکن بود لولو بیاد بخورتم؟ :|

همونطور که آهنگای جدید نایل رو گذاشته بودم و بشکن زنان و خوشحالی کنان در حال برگزاری جشنی واس خودم به پاس تنها شدنم تا آخر شب بودم که به ناگاه صدای چرخش کلیدی به گوشم رسید :/ 
فکر میکنین کی بود آیا؟ خانواده گرام بودن که برگشته بودن آیا؟ دزدی که کلید داشت آیا؟ یا حدسای دیگر آیا؟ 
خا لازمه که بگم هیچکدام :| برادر گرام بود -___- حالا فکر میکنین چرا همراه والدین گرامی نبود و برگشته بود؟ هیچی :| مادر گرام گفته بود برو خونه آنه تنها نباشه :||| 
دارم فکر میکنم واقعا من چندسالمه؟ ۱۵ سال و حدود ۹ ماهمه به خدا :| تازه قبلشم که میخواستن برن میپرسه " آنه نمیترسی تنها؟ " [کوبوندن سر تو دیوار] 
چندین ساعت تنهایی و آهنگ گوش دادنمون هم که به فنا رفت :| 
[در بالکنش را باز و سپس خود را به پایین پرت میکند] 
۱۷

دیدی ترس نداشت؟ D:

امروز امتحان هندسه داشتیم. دبیر هندسه‌مون سخت‌گییییییر ترین دبیریه که تو این مدرسه هست و خب نمره هم که طبیعتا به زور میشه ازش گرفت :/ و از اونا هم هست که تو امتحان سوالای جدید میده تازه :|| 

قرار بود امتحان ۲ش باشه که خداروشکر خداروشکر افتاد شنبه :) بعد ۴ شنبه که سارا اومده بود و خا هیچی درس نخوندم :| ۵ش هم خیر سرم خواستم صبح درس بخونم که به دلایلی نشد و اونقدری کارا گره خورد که فقط هول هولکی رفتم حموم و بعدشم سریع رفتم مدرسه :/ که خب تازه دیرم رسیدم مدرسه :| دیگه تا شب که مدرسه بودم و بعدشم رفتیم مهمونی و اینجوری شد که درس نخوندم :| 

و اما جمعه :| دیگه باید درس میخوندم تا از مقدار گند زدنم کم کنم :دی دیگه از ساعت ۸ خوندم و اینا... ظهر مهمون بودیم و خب من فقط موقع ناهار رفتم و بعد سفره که جمع شد پدرگرام برم گردوند خونه. اومدم و خیر سرم میخواستم بخونم ولی نشد اونقدرا و شاید اگه یکی دوساعت خوندم :/ 

دیگه شبم هم خسته بودم و هم حال نداشتم و خوابیدم! 

زنگ دوم امتحان بود و زنگ اول ریاضی داشتیم. هرچی ساعت به زنگ تفریح و شروع زنگ دوم میرفت استرس و ترس منم بیشتر میشد -_- 

قبل امتحان کلی با خودم حرف زدم که آنه استرس نداشته باش و تو میتونی و این حرفا و خب واقعا هم تاثیر داشت و تونستم جواب همه رو درست بنویسم ^__^ البته باید دید چیزی رو جا ننداخته باشم -_- 

دلم برا دبیرمون خدایی میسوزه :/ خییییییییلی بدخط و کثیف نوشتم :/ خودم به زور تونستم بخونم :| 


+ سیصدمین مطلبیه که اینجا مینویسم :) 

۳

تنهایی..

هزار بار نوشتم و پاک کردم تا فقط بگم من اینجا تنهام!!! 
هرچقدر همه چی خوب باشه و عالی ولی تنهایی رو چیزی پر نمیکنه! دنیای حقیقیم خالیه و این افتضاحه! میفهمین هیشکی نیست که باهاش حرف بزنم.. میفهمین ینی چی بشینی کنار کلی آدم و نه بتونی تو بحث چرتشون شرکت کنی و نه بتونی خودت بحثی رو بندازی وسط، چون میدونی باهاشون نمیشه در مورد این چیزا حرف زد؟ 
میفهمین ینی چی دختری که هر روز هفته رو از قهقهه هر زنگ دل‌درد میگرفت حالا فقط تهش یه خنده معمولی میکنه. میفهمین ینی چی دیوونگیتو نفهمن؟ میفهمین سکوت کردن و حرف نزدن واسه آدم پر حرفی مثله من ینی چی؟ 
معلومه که نمیفهمین چون شما شمایین و من منم! 
باز خوبه میتونم بگم تو بین تموم این تنهایی‌هام رفیقم یا شماها و اینجا رو دارم که بیام داد بزنم بگم تنهاااااام بگم خسته‌مممممم :) 

پ.ن: من خوبم، حرفامو جدی نگیرید :)

۲۰

میدونین دل کندن ینی چی ؟

من امروز از دوست داشتنی ترین چیز زندگیم دل کندم! من امروز نسبت به دوست‌داشتنی ترین چیز زندگیم بی‌تفاوت شدم!
اینقدری دل کندم و بی‌تفاوت شدم که هیچکس نتونست مانعم بشه! اینقدری که دیگه برام مهم نبود اشتباه فکر میکنم یا نه! مهم نبود بعدش چی میشه اصن! برام مهم نبود هرچقدر بگن نکن دختر پشیمون میشی! مهم نبود هرچی بقیه میگن! اینقدری دل کندم و بی‌تفاوت شدم که حتی برای از دست دادنش هم ناراحت نیستم :)
خوشحالم اتفاقا! خوشحالم که میبینم دل کندن رو بلدم! این خوبه به نظرم اینکه بلد باشیم گاهی از دوست‌داشتنی هامون دل بکنیم! 

۹

و سیصد و شصت پنج روز گذشت از...

سیصد و شصت و پنج روزِ پیش بود با هم آشنا شدیم؛ اولش خیلی عادی باهم حرف زدیم و سعی کردیم باهم آشنا و مشکلات هم رو حل کنیم. شاید دو سه روز هم نگذشته بود که شدیم رفیق و غمخوارِ هم، شدیم رفیق و دلسوزِ هم، شدیم رفیق و یار تمامِ لحظه‌های خوش و ناخوشِ هم، شدیم رفیق و...

انگار از همون روز اول معلوم بود که رفیق همیم! وگرنه چجوری میشه تو دو سه روز اینقدر رفیق شد ؟

حرف میزدیم؛ اون از خودش و من از خودم. هر روز که میگذشت بیشتر همو میشناختیم و رفیق تر میشدیم :) 

به حرف هم، درد و دلای هم، غر غرای هم، بی حوصلگی‌های هم، به.. گوش میدادیم و میذاشتیم رفیقمون راحت باشه پیشمون :) 

تو تمام این سیصد و شصت و پنج روز هم خنده داشتیم هم گریه، هم شادی داشتیم هم غصه، هم دعوا داشتیم هم.. 

شاید کلی باهم دعوامون میشد ولی مهم این بود که تهش میشدیم مثه قبل و هربار بهتر از دفعه‌ی قبل! چیزی نمیتونست مانع این بشه که ما رفیق نباشیم؛ حتی بچه بازیا و اذیتای من، حتی اختلافات عقیده‌ایمون، حتی خیلی از چیزای دیگه.

اونقدر رفیق شدیم اونقدر رفیق شدیم که شدیم تنها شنونده حرفای هم دیگه :) شدیم بهتریییییییییییییییییییین رفیق هم دیگه :)

شاید اگه رفیقم نبود الان اینقدر حالم خوب نبود، شاید از خیلی از سختیا نمیتونستم رد شم، شاید خیلی اتفاقا میافتاد. 

رفیق خیلی خوبه! خیلی :) وجودش لازمه! باید باشه تا بشه حرفاتو به یه نفر بزنی! باید باشه تا بتونی پیش یه نفر راحت باشی! باید باشه! 

رفیق، مرسی بابت همه چی :)

۳

عینکی شدگانیم D:

بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره یکی رو انتخاب کردم و دادم عمو که برام عدسیشو بزنن. جدا که چقدر کار سختی بود انتخاب کردن عینک ینی رسما خودمو کشتم تا انتخاب کردم :/ البته علاوه بر خودم خانواده، مادربزرگ و پدربزرگ، خاله، عمه، عمو و سایر وابستگان و آشنایان D: 

دیشب آماده شد و امروز اولین روزی بود که با عینک دنیا رو میدیدم :) باید بگم که درسته همه چی خیلی شفاف و خوب شده بود ولی واقعا یه جوری بود و اذیت میشدم :/ البته بچه‌ها میگن روز اول همینه سخته! 

البته لازم به ذکره که بگم چشام همش نیم هستش و فقط برای تخته میزنم! هنوز کور نشدم نگران نباشین D: 

۱۱

تولد تولد تولدت مبارک D:


شرمنده دیگه خیلی عجله‌ای و اینا ضبط کردم :/ 



وبلاگ استاد خیال یا dreamer [ کلیک
۲۷

مدرسه

سلام :) 

سرویس: سرویسمون برعکس سه سال قبل سواریه و یه پرایده! درشو باید محکممممم ببندیم تا بسته شه :/ توی سرویس با هدیه خیلی جور شدم و کلا تو مدرسه هم با هم جوریم :)) هم صبح هم ظهرا یه سره دوتایی حرف میزنیم D: دو تا پر حرف افتادیم به هم D: واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهای 

کلاس: بچه‌های کلاسمون واقعا واقعا واقعا از اون یکی کلاس بهترن و غیر ۳ ۴ نفر ،که از همون تابستون هم مشکل داشتم باهاشون، بقیه باهم خیلی خوبیم و مچ شدیم حدودا :) 

دبیرا: دبیرامون همه به غیر از دبیر دینی که خیلی رو مخه و همینطور شیمی که خیلی یه چیز رو تکرار میکنه بقیه خوبن ^__^ از همه بهتر هم دبیر هندسه [یه چشمای سبز خوشرنگی داره لعنتی ^_^ همشم تیپای اسپرت میزنه ^_^ ] و دبیر فیزیکه ^__^ دوتاشونم جوونن و کلی اطلاعات و دانششون بالاست ^_^ 

دبیر جغرافیا هم که اصن عالیه :))) خودشم میدونه درسش مهم نی :| یه سری سوال داد نوشتیم تو کتاب بعد گفت خودمون بریم از خودمون امتحان بگیریم و بیاریم تا نمره شو بذاره برامون :/ گفت صادقانه اینکارو کنید وگرنه اگه نمیتونید بگید خودم بگیرم تو کلاس ازتون! و خب ما هم گفتیم نه نه خودمون میگیریم بابا :دی 

بچه‌ها: بچه‌های جدید که از مدارس دیگه‌ن عالین ولی بچه‌های فرزانگان واقعا هنو تو بچگیشون موندن و دوستیا رو الکی و بیخودی جدی گرفتن و فک میکنن اگه یکی باهاشون دوسته دیگه باید فقط با اونا باشه و اگه با یکی دیگه بگه بخنده بهشون خیانت :| کرده ://////// و اینکه ماجراهای زیادی باهاشون دارم :| تیکه و مسخره و اینا هم که بماند :/ البته همشون نه با چند تاشون خیلیم خوبم ولی اکثرشون اینجورین :| فعلا در برابرشون سکوت کردم و گذاشتم هر چی دلشون مبخواد بگن و تیکه بندازن تا جونشون دراد ولی به موقعش خوب بلدم یه جوری جوابشونو بدم که ندونن از کجا خوردن :) علاوه بر این اخلاق مزخرفشون :/ یه چیزای دیگه ای هم دیدم و شنیدم که واقعا... بیخی :)

۸
جهان آلوده ی خواب است
و من در وهم خود بیدار...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان