عای عم حساس D:

میگم شما هم نسبت به جاتون سر سفره یا سر میز غذا و یا جاتون تو ماشین حساسید یا فقط من حساسم ؟! :| 

۱۴

اولین دیزی سنگی :)

تو راه برگشت عمو گفت که از کسی پرسیده و اون ادم گفته که یه دیزی فروشیه قبل فیروزکوه هست که خیلی خوبه! و قرار بر این شد که ناهار رو بریم اونجا و دیزی بخوریم :) 

ساعتای ۴ و ۵ بود که رسیدیم اونجا. ماشینا رو پارک کردیم و رفتیم تو که با یه سری آدم گولاخ و سبیل خفن که راننده کامیون بودن مواجه شدیم :/ از اونجایی که فقط یه تخت خالی بود و ما هم دوتا خانواده بودیم و نمیشد میون اونهمه مرد گولاخ بشینیم غذا بخوریم اومدیم بیرون و صاحب مغازه بردمون چند تا مغازه اونور تر که اونجا هم مثه اینکه مال خودش بود. رفتیم و اونجا نشستیم. یه جای کاملا خصوصی که فقط خودمون بودیم! قرار شد من و صدرا ته چین و بقیه همون دیزی بخورن. پدر گرام رفت سفارش بده. بعد چند دقیقه برگشت و گفت که ته چین مرغ نیس و ته چین بره‌ست! من و صدرا هم منصرف شدیم و همون دیزی سفارش دادیم. البته پدرگرام و بقیه گفتن حالا یه دونه ته چینشو میگیریم امتحان کنیم. اول از همه ته چین رو برامون آورد. توی قابلمه دم کرده بود و روش ته دیگ سیب زمینی بود و برنجش هم نمیدونم شوید داشت یا چی بود و توش هم پر گوشت! خیلی خیلی زیاد بود و میتونست دوتا ادم بزرگ رو قشنگ سیر کنه! زنموم تقسیم کرد و هرکدوم یه چند قاشق خوردیم. از اونجایی که خب رستوران بین راهی بود نمیشد توقع داشت که خیلی تمیز باشه! البته خیلی کثیف نبود ولی خب تمیز هم نبود! مادرگرام همون اول کاری گیر داد که بریم سفره یه بار مصرف بیاریم رو سفره‌هاش پهن کنیم :| مادر من، ادم یه همچین جایی میاد که از این کارا نمیکنه :/ دیگه خلاصه دیزی ها رو آوردن و شروع کردیم خوردن. البته از اونجایی که من تا حالا بیرون دیزی نخورده بودم با کمک پدرگرام خوردم :دی صدرا هم از اونجایی که ادا زیاد داره اصلا غذا نخورد :| پیش خودم فک کردم اگه شباهنگ بود که عمرا اصن داخل میومد :))) 
به نظرم تجربه‌ی جالبی بود و واقعا چسبید :))) 

بی ربط نوشت: پست شماره‌ی222 ! خیلی عددش خوشگله ^___^
۵

و اینک آنه شرلی 200 و نیلوفر 313 روزه میشوند ^_^

200 روز گذشت شاید هم بهتر باشه بگم 313 روز گذشت ! 

313 روزی که من تو تک تک روزاش یه بلاگر بودم و دنبال حرف برای پست کردن. 

313 روزی که کنارتون خندیدم، گریه کردم، غر زدم، چرت و پرت گفتم و...

تو این 313 روز بلاگر بودنم و 200 روزی که آنه شرلی بودم حس بهتری نسبت به قبل داشتم :) اینجا مثه یه دنیای کوچیک قشنگ میمونه :) هرچقدر دنیای واقعی سیاهه، اینجا پر از سفیدیه :)

شاید شماهایی که اینجا رو میخونید ندونید اسمم چیه ولی همین شماها از خیلی از دوستام تو دنیای واقعی بیشتر منو میشناسین و از حالم خبر دارین :) 

اینقدر اینجا برام واقعیه که اگه یه وخ تو خیابون بشنوم آنه سریع برمیگردم و فک‌میکنم که منو دارن صدا میزنن! 

اینجا خیلی خوبه یه غار خوشگله که فقط برای تو و آدماییه که تو رو بر اساس افکارت میشناسن !

خیلی وقتا به سرم زده که پاک کنم همه چیو و برم ولی دو دیقه بعد گفتم " آنه اینجا رو پاک کنی که چی بشه؟ چطور میتونی این همه آدمای خوب و دوستات رو راحت از دست بدی؟ چطور میتونی وقتی که خیلی خوشحالی وقتی خیلی حرف داری وقتی خیلی غم داری خودتو خالی کنی؟ کجا دیگه میخوای بنویسی؟ این همه ادم مهربون و خوب از کجا میخوای پیدا کنی؟ " 

از تک تکتون که اینجا رو میخونید خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم و واقعا خوشحالم که شماها رو دارم ^__^ 

۳

قَر و قاطی :/

فیزیک نخونده کامل شدم؛ ولی شیمی رو با اون همه خوندن گند زدم و نصف شدم :||||||||||| 

به نظرم اصن از این به بعد نخونم بهتره :/ 

.

یه بخش به نام شما لعنتی‌ها اضافه شده ! خواستین یه سر بزنید بهش ^__-

.

افتضاح خوابم میاد ولی هزار تا کار رو سرم ریخته و از همه مهم تر امتحان هندسه‌ست -___- 

.

کانال رو هم نمیزنم :/ اصن دقت که میکنم میبینم حسش نی :| 

.

تو فراخوان رادیو بلاگیها شرکت کنید! حسش نی لینک رو براتون بزارم :/ 

.

من خوااااااابم میاد اه :((((

۱

زدن یا نزدن، مسئله این است :|

عاقا هی یکی از اینور ذهنم میگه یه کانال بزنم؛ بعد هی یکی از اونور میگه لازم نکرده بشین سرجات :| 

بعد این دو تا فکر هی باهم دعوا دارن تو مخم :/ 

به نظرتون کانال بزنم ؟ یا نه بشینم سرجام :| ؟!

۸

چرا بیان اینقدر ساکته؟

چرا اینقدر بیان سوت و کوره ؟؟ 

نه کسی پست میزاره و نه کامنتی ! خو حوصله‌مان سر رفت :| 

یه حسی بهم میگه همتون رفتین باهم یه جایی به من نگفتین؛ بعد من تنها موندم تو این بیابون :/ خو عاقا بگین منم بیام [ آیکون لب و لوچه آویزون] 

۱۱

خاطرات شما محاله یادم بره :دی

سلااااام ^__^ 

خوبین ؟؟؟

1. بعد از سه سال رفتیم شمال :| 

برعکس همیشه نرفتیم چالوس و رفتیم بابلسر! به نظرم که بهتر از چالوس بود! ولی چیزی که هس اینه که برعکس همه که عشق شمالن من شمال رو دوست ندارم :| دریا رو دوست دارما! دوست دارم برم ساعت ها بشینم کنار ساحل و به صدای امواج گوش بدم ولی خب از شمال خوشم نمیاد :/ بعدشم هواش خییییییلی دم داره به طوری که این چند روز نفس تنگی گرفته بودم :/ تازه کلیییی هم حشره و این چیزا داره -__- بعدشم ادم میره شمال اون همه آشغال رو میبینه بدتر حرص میخوره :/ حداقل من که خیلی حرص میخورم -_-  از جاده هراز هم متنفرم :/ لعنتی همش استرس میگیرم :/ فک کن تو راه که بودیم چون از مدرسه که اومدم یه سره راه افتادیم، خسته بودم و خوابمم میومد ولی به خاطر استرس جاده و پیچایی که داشت خوابم نمیبرد و خیلی وضع مزخرفی بود :|

2. روز سوم دم یه رستوران وایساده بودیم که ببینیم اینو برویم یا اون بکی رستوران که یهو یه ۲۰۶ با سرعت سبقت گرفت و نتونست کنترل کنه و خورد تو تیر برق.. بعد ما هم از قبل داشتیم نگاش میکردیم عاخه سرفتش خیلی بالا بود! واقعا واقعا واقعا خدا بهش رحم کرد و کمترین خسارت بهش خورد! چون تیر بین یه عالمه ماشین بود و میتونست بخوره به اون همه ماشین یا حتی خودش چیزیش بشه یا ماشینش اتیش بگیره و یا اگه ماشینا نبودن میومد ماها رو زیر میگرفت :| ولی خب هیچکدوم نشد و فقط ماشین خودش دااااااااااغون شد رسما :/ اینقدر وحشتناک بود که خدا میدونه.. اشتهام که کلا رفت :/ پاهام شل شده بود و رفتم رو زمین نشستم :/ حالا خوبه راننده نمرد وگرنه غش میکردم رسما :| اما خب دفه اولی بود که همچین تصادف وحشتناکی رو از نزدیک و اونم به فاصله‌ی خیلی کم میدیدم :(

3. اونجایی که بودیم تو محوطه‌ش تاب و سرسره و از این چیزی داشت، بعد یه تابی بود که یه دایره بزرگ بود و میشد روش دراز کشید و تاب خورد ^___^ واهاهاهاهای 

ینی اینقدر تاب باحال خفنی بود که خدا میدونه ^_^ پتانسیل اینو داشت که ساعت ها آهنگ تو گوشت باشه و فقط تاب بخوری و خیال پردازی کنی ^__^ 

فقط یه مشکلی که بود این بود که فقط ما اونجا نبودیم و ادمای دیگه هم بودن و میدیدی همونجور که داری از تاب خوردن لذت میبری یه بچه‌هه میاد و ذل میزنه تو چشات تا از رو بری و پیاده شی :// حالا هی تو هرچی هم خودتو بزنی به اون راه که مثلا نمیبینی تاثیری نداره و در آخر مجبوری از اون تاب لعنتی پیاده شی :( و با چشمانی اشکبار بری و فقط از پشت سر به اون تاب نگاه کنی که حالا کس دیگه‌ای جای تو رو براش گرفته :|||

4. خب از دریا بگم که خیلی خوب بود و کیف داد ^_^ با پدرگرام و عموم و داداشم و این یکی و صدرا و ثنا رفتیم تو آب و کلی دیوونه بازی درآوردیم ^__^ بعد از اون هم این یکی رو کامل کردیم زیر ماسه ^__^ اینقده باحال بود ! بعد از اون هم من رفتم تو یه چاله ای که درست کردیم و تا بالای زانوم تو ماسه ها بود و اصن نمیشد درشون بیارم :/ ولی خب خیلی باحال بود ^_^ 

عصر هم رفتیم قایق سوار شدیم همه باهم و اینقدر همه الکی جیغ زدیم که خدا میدونه D: ینی یه سری جیغ جیغو دور هم جمع شدیم :دی البته ثنا حسابی ترسیده بود ^_^ 

5. کلی اتفاقات جالب و باحال دیگه هم افتاد ولی خب همینا بسه :) 

6. سرگیجه خودش چیز مزخرفیه -__- و وقتی نزاره به کارت که خیلی هم مهمه برسی دیگه خیلی مزخررررف تر میشه -____-

۲

خیلی وقتا آدما شوخی میکنن که میگن شوخی میکنم!


پست قبلی : کلیک

۴
جهان آلوده ی خواب است
و من در وهم خود بیدار...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان