اَتَل مَتَل توتوله

داشتیم با ثنا اتل متل توتوله میخوندیم و فیلم میگرفتیم ^__^ بعد رسیدیم به اینجا که میگه یک زن کردی بِستون و این صوبتا ... 

بعد یه سوالی واسم پیش اومده اونم اینکه یک زن کردی بود یا یک زن هندی ؟! [ آیکون تفکر عمیق] 

سوال این هفته: 

به نظرتون آقا دوماد زن هندی میخواد بِستونه یا زن کردی ؟! 

1. زن کردی       2. زن هندی 

عددد گزینه مورد نظر خود را به شماره 2000222 ( دو، سه صفر، دیوست و بیست و دو ) بفرستید. 

به 22 نفر از  کسانی که گزینه درست را ارسال کنند یک پَک کامل از پشمک حاج عبدالله به همراه 222 عدد کارت هزار آفرین داده خواهد شد. 

پ.ن: آسمون هم که قرمزِ قرمزِ ^___^

۱۲

معادله :/

اگه مثلا یه کسی باشه که شما رو دوست داره ( فرض کنید اسمش ایکس باشه) بعد یه کسی هم باشه که اون ایکس رو دوست داشته باشه ( فرض کنید اسمش ایگرگ باشه ) بعد این ایکس هم شما رو بیشتر از ایگرگ دوست داشته باشه و اینا و ایگرگ هم روی شما حساس باشه و اینکه دوستی ایگرگ و ایکس هم چندین ساله باشه و شما تازه وارد ماجرا شده باشید و به خاطر شما ایگرگ با ایکس دعوا کنه و اینا حاضرید یه کاری کنید که ایکس دیگه شما رو دوست نداشته باشه ؟! تا رابطه اون دوتا خوب بشه ؟ 

پ.ن۱: انگار یه معادله نوشتم :/ 
پ.ن۲: از اونجایی که من خودمم نفهمیدم چیشد و چی نوشتم :| توقعی نمیره شما هم بفهمید :/ ولی هر کی فهمید قول میدم بهش یه برچسب هزار آفرین بدم :/ 
پ.ن۳: حالا میگم اگه فهمیدید چی به چیه :/ جواب سوالم رو هم بدین، با تچکر :)
۸

قرصام کوشن ؟!

دیدید یه سری وقتا از زندگی روتینتون خسته میشید و دلتون میخواد یه اتفاق هیجان انگیز براتون بیفته و از یه نواختی در بیاین... البته شایدم اینجوری نشده باشید :/ ولی من خیلی وقتا اینجوری میشم و خوب اصولا برام هم فرقی نمیکنه خوب یا بد اون اتفاق :| فقط بیفته همین. 

مثلا داشتم فکر میکردم من الان به شدت دلم میخواد که یه چیزی بشه و من این یه هفته رو نرم مدرسه و خب ذهنم گفت که مثلا اگه یه اتفاقی برام بیفته یا مریض بشم امکانش هست که نرم :/ مثلا فک کنید تصادف کنم و تا یه هفته آینده هم بیمارستان باشم و نتونم برم مدرسه یا مثلا مریض بشم و نرم :| یا مثلا دستم بشکنه و نتونم بنویسم :| یا تهشم میتونه این باشه که بمیرم و کلا دیگه نرم :|||

 البته خواستم به اتفاقای خوب هم فک کنما ولی خب نمیشه :/ ینی اینکه یه اتفاق خوب باعث نمیشه که من یه هفته نرم :/ 


پ.ن۱: کسی قرصای منو ندیده ؟! آخرین بار رو میزم بود نمیدونم چیکارش کردم :/ 

پ.ن۲: من دیوونه نیستم فقط یه کم رد دادم همین :| 

پ.ن۳: اینا همش اثرات درس خوندنای بی نتیجه‌ست :/ 

۱۴

با این داستان گفتنش :/

بعد از کلی اصرار و حرف و اینا قبول کردن که بمونن شب بعد یهو ثنا میگه نه بریم :| حالا بیا و اینو درستش کن :/ بعد میگم نیگا تروخدا الان همین فینگیله بچه حرف آخر رو باید بزنه :/ و به نوعی نظر اون همه آدم کشک بود :| دیگه با کلی ترفند و شکلات و وعده و اینا راضیش کردم بمونه :| وااااای خدا تازه گریه هم میکرد و میگفت نمونن :| :) فک میکرد اگه بمونن باباش نمیاد و حتما باید از خونه خودشون برن :/ 

بعد ساکشون رو گرفتم و گذاشتم تو اتاق که دیگه بمونن بعد هم گفتم " ولش کنین الان دو دیقه گریه میکنه بعد خودش خسته میشه ساکت میشه " والاع :/ 

دیگه تصویب شد و موندن و این یکی* رفت که کتاب ریاضیش و یه سری چیز دیگه رو از خونه بیاره. دیگه برگشت و مامان هم جاها رو انداخت تا بگیریم بخوابیم که بتونیم به موقع بیدار بشیم و خواب نمونیم. تازه منو هم از اتاق عزیز تر از جانم بیرون کردن و بابام رفت اونجا خوابید :/ بعد دیگه مثلا خیر سرمون خواستیم بشینیم با این یکی درس بخونیم که اینقده حرف زدیم که نشد :/ آخر سر هم رفت تا با داداشم و بقیه PES بازی کنن :| نامردا منم میخواستم :( ولی خب مادر گرام گیر داد حالا که درس نمیخونی پاشو بیا بگیر بخواب :/ حالا مگه من خوابم میبرد :/ تازه خودشونم خوابشون نمیبرد و هر دیقه یکی یه چی میگفت و ثنا هم گیر داد که قصه بگو :/ دیگه مجبور شدم شنگول و منگول براش تعریف کنم :| نه واقعا اینم شد داستان :/ همش دروغه :/ عاخه مگه میشه گرگه بخورتشون بعد مامان بزی بره سالم از شکم گرگه درشون بیاره :| تازه گرگه تو خواب متوجه نشه یکی داره شکمش رو پاره میکنه :|| واقعنی کی اولین بار این داستان رو گفته ؟؟ نه میخوام بدونم پیشه خودش چی فکر کرده ؟؟ با این داستان گفتنش :/ 

دیگه دیدم من که خوابم نمیبره و این یکی هم نیست که بیاد باهم درس بخونیم پس پاشدم رفتم کتابم رو آوردم و تو همون اتاق و زیر نور نمیدونم چراغ چی چی که خیلی هم نورش کم بود و داشت دیگه چشام از کاسه در میومد :// بعد دیگه ساعت دو نیم گرفتم خوابیدم و یه ساعت بعد هم ینی ساعت سه و نیم بیدار شدیم که بریم :/ اولش گفتم بیخیال نمیخواد برم  و گفتم نمیام ولی بعد دیدم اونقدرا هم خوابم نمیاد و پاشدم رفتم. دیگه رفتیم دنبالشون و آوردیمشون و اینا ... نزدیکای هشت صبح هم رسیدیم خونه و حالا همه رفتن گرفتن خوابیدن ولی منه بَخبَخ مجبور بودم بیدار باشم و بشینم درس بخونم :// دیگه تا جایی که شد بیدار بودم و خوندم و از یه جایی به بعد دیگه مغزمان امر فرمودن که بگیر بخواب بچه جان و من هم اول اعتنایی بش نکردم ولی بعد دیگه دیدم در حال غش هستم و رفتم خوابیدم :/ البته میدونید یکی از عواملی هم که باعث شد من بیشتر خوابم بگیره خوندن اجتماعی بود که واقعا خواب آوره :| 

دیگه یه دوساعت خوابیدم و بعدشم با صدای زنگ گوش نواز تلفن بیدار شدم :/ 

واااای اصن فک نمیکردم که بتونم تموش کنم وهمش استرس داشتم ولی الان همش رو به جز دوتا درس دینی که خب راحت هم هستن خوندم و تموم شده ^__^ 


* این یکی لقب یه آدمه که خودم ساختمش تا اینجا ازش استفاده کنم که خب "این یکی " یکی از همون "اون دوتا" هستش :/ 

۰

هیچوقت دخترانگی نکردم :/

میدانید من هیچوقت دختر نبودم ینی هیچوقت دخترانگی نکردم، هیچوقت نشستم با اون همه عروسکی که داشتم بازی کنم حتی برای یک بار... هیچوقت نشستم خاله بازی کنم و فنجون چایی برای عروسکام که مثلا مهمونام بودن بزارم و ... یادمه همیشه تفنگ های داداشم رو برمیداشتم و بازی میکردم و خب تهشم همیشه میزدم تفنگاش رو داغون میکردم :دی یا با باطری جاده درست میکردم و ماشین بازی میکردم.

میدونید هیچوقت هم هیچ دختری نبود که باهاش بازی کنم و همیشه در حال تفنگ بازی و اینجور بازی ها با پسرا بودم :/ از بچگیم هم با هم بزرگ شدیم و حتی تو مهدکودک هم باهم بودیم :)

الانش هم همینه ... الان هم دختری نیس و ...

تنها دخترای اطراف من خلاصه میشدن تو دوستای مدرسه که از صبح تا ظهر با هم بودیم و بعدش هیچکدوم دیگه نبودن :/ 

البته نه اینکه از این وضع ناراصی باشم و بخوام غر بزنم نه! 

اتفاقا این خیلی خوبه چون خیلی از دخترا واقعا لوسن و نمیشه باهاشون کارای خفن ^_^ کرد :/ ولی با پسرا اصولا خیلی بیشتر کیف میده :)

ولی یه سری وقتا خوبه که یکی مثه خودت باشه تا باهاش بشه راحت بود. 

خوبه که یکی باشه که خیلی وقتا مجبور نشی سرت رو بکنی تو گوشیت و الکی خودتو سرگرم کنی :/ 

داشتم فکر میکردم ثنا هم عین منه... اونم دور و برش پر پسرن :/ البته برا من هم سنم بودن ولی ثنا ازش کلی همه بزرگترن :/ البته از یه لحاظ اوضاع ثنا بهتره چون یه دخترعموی بزرگتر از خودش داره و لااقل میتونه با اون کیف کنه :) 

خدا میدونه چقدر فانتزی در مورد خودم و ثنا دارم ^__^ اینکه من بزرگ میشم و کلی با هم حال میکنیم و میبرمش بیرون و ... :)

۱

نیگا چه به فکرتونم کوتاه نوشتم :دی

+صبح اصلا دلم نمیخواست برم مدرسه :/ بعد تبلتم که زنگ زد دیدم همه خوابن و میشه منم بخوابم و مثلا خواب بمونم و به این بهونه نرم :دی ولی خب حدود ساعتای هفت و ربع پدر گرام اومد بالا سرم و گفت آنه بیدار شو و این حرفا و وقتی دید من واکنشی نشون نمیدم و تهش فقط از همون زیر یه هووووم میگم گفت نمیخوای بری و منم گفتم نه و پدر گرام هم خیلی شیک رفت بیرون و قبول کرد 0__0 اول تعجب کردم ولی خب بعد بسی شاد گشتیم و در دلمان عروسی گرفته بودیم :دی که مادر گرام بالای سرمان ظاهر شد و شروع کرد صدا زدن و آنه آنه گفتن :/ واااای دیدین میخوان بیدار کنن هی پشت سر هم اسم آدم رو صدا میزنن -__- خیلی رو اعصابه اصن :/ دیگه بالاخره به زور بیدار شدیم و رفتیم مدرسه و حدود بیست دیقه هم تاخیر داشتم ://

÷ نمیدونم چرا هرچی پشه تو این خونه هست فقط بلدن منو نیش بزنن :/ خو پشه گرام این همه آدم تو این خونه چرا من ؟؟ عاخه چراااااااا ؟! خو داغانمان کردی دیگه :|

× دارم فکر میکنم به هیچ وجه نمیرسم درسام رو بخونم :/ امشب که هیچی، فردا هم که عمو اینا میخوان بیان وقت نمیشه درس بخونم باز :/ هعععی خدا من چه گلی به سرم بگیرم :/
۳

طویل نوشت :)

سلام 

بعد از مدت ها اومدم تا یه پست بلند بنویسم :) 

باید میرفتم درس میخوندم واس امتحان فردا ولی یه حسی بهم گفت که امتحان رو نمیگیره و پاشو برو بنویس و خب منم الکی مثلا خیلی حرف گوش کنم :/ به حرفش گوش دادم و اومدم :دی 


1. بچه ها به اون معاون عقده ایه میگن کِسلر :دی بعد تو این مدت هم که تا دلتون بخواد نمره انظباط ازم کم کرده و اسمم رو نوشته :/ ینی واقعا به خودم آفرین میگم که جلوی خودم رو تا الان تونستم بگیرم و چیزی بهش نگم :/ البته به نظرم همین که در برابر تمام حرفاش فقط لبخند میزنم و نه به خاطر کار نکرده معذرت میخوام و یا چشم نمیگم بهش خیلی بهتره :) 

اون روز هم اومده سر کلاس وقتی که تازه زنگ خورده بود بعد برگشته میگه دستا رو میز و خب همه منتظر بودیم تا یه تفنگی کُلتی چیزی از جیبش در بیاره و تو مغز هر کدوممون یه دونه بزنه و تمام دیوارا پر خون و از این چیزا که خب فهمیدیم که هنوز قراره زنده بمونیم و فقط اومده ناخون ها رو ببینه :| و خب اسم منو هم نوشت :/ د عاخه کسلر جان من چی این ناخون رو بگیرم ؟ یه نمره ؟! عاخه نامرد بزار لاقل یه نمره انظباطی واسم بمونه خو :/ اینجوری که منفی هم به زور میشم :| بعدشم گفت چارشنبه _ینی امروز _ دوباره میبینه و باید کوتاه باشه وگرنه بازم کم میشه :/ و خب فکر میکنید من رفتم گرفتم ناخونام رو ؟ معلومه که نه ! همینم مونده ناخونای عزیزم رو به خاطر کسلر بگیرم :/ والا خب پس فردا میخوام برم عروسی نمیشه بگیرم که :/ و خب در جواب کسلر در اون لحظه اندرون دلمان گفتیم بشین تا بگیرم داداچ :/ 

کلی هم فک کنم به خاطر هد کم شدم :/ فقط کم مونده بود که اون روز بگه چون موهات بلنده هم کم میکنم :| البته از شکیب به همین دلیل کم کرده و گیر داده که باید کوتاه کنه :|| یکی نیس بش بگه اخر به شما چه ربطی داره ؟! مو خودشه دردسرش هم واس خودشه :/ 


2. یکی از آزمون هایی که بین ما و اون مدرسه پسرونه هه بود رو دادیم و خب ریاضیش واقعا سخت بود :/ و همه گند زدن ولی خب من بدک ندادم و فقط دو تا غلط داشتم :/ اما عربیم خیلی خراب شد چون چار تا سوال آخر رو به خاطر یه سوالی که جا انداخته بودم جا به جا زدم :/ میفهمین تو دفترچه درست بزنی و تو پاسخنامه غلط ینی چی ؟! -__- 

امروز هم باز آزمون بود و اینبار سوالاش رو دبیرای اون مدرسه طرح کرده بودن و واقعا چرت و سخت و مزخرف بود :/ و خب به شددددددددت گند زدم و حتی ریاضی رو که از سری قبل بهتر بود رو هم بدتر زدم و سه تا غلط و یه نزده و این ینی فاجعه -___- 

بچه ها بهش میگن هفت خان رستم و خب تا الان که دو تا خانش رو رد کردیم و اینجانب گند زدم :/ 

کارنامه خان اول رو هم امروز دادن و تا جایی که میدونم سه نفر اول توی کل  _ ینی هم بین ما و هم بین پسرا _ هر سه تاشون توی کلاس ما بودن :/ قبلا گفته بودم تو چه کلاس بچه خرخونیا هستم ؟! :/ و خب البته این نشون میده که پسرا خوب ندادن هاهاها :دی 

منم که خب افتضاح بود و معلوم نیس که با چه فرمولی نمره از بیست گرفته بودن و خب کلا درصد هم نداشت :| ریاضیم رو هم نمیدونم چرا یه نزده هم زده بود برام در صورتی که مطمئنم که زدم :/ و خب با هفت تا درست و دوتا غلط و یه نزده نمرم شد 12 0__0 :|| 


3. وااااااااااااای تو این هفته کلی همدیگه رو دیدیم و با اون دوتا و یه دو نفر دیگه کلی بازی کردیم و خوش گذشت ^___^ تا حالا یادم نمیاد با فرزام حرفی غیر سلام و اینا زده باشم اما چارشنبه هفته پیش کلی نشستیم باهم بازی کردیم و از بچه نه سال تا بیست و سه سال داشتیم یه بازی میکردیم :| و خب این اتفاق واقعا اتفاق نادری بود که هممون باهم از کوچیک و بزرگ بشینیم بازی کردن :/ 


4. وااااااااااااای خدا ثنا دلش برا باباش کم شده و دیشب هی الکی بهونه میگرفت وگیر داده بود نصفه شبی که بزنین عمو پورنگ :| حالا هر چی بگو ثنا نداره مگه قبول میکرد :/ 


5. یه حسی بهم میگه یه دعوا در پیشه و خب قطعا بین ما با همتا خواهد بود :/ 

همتا داره بد میشه و خب نمیشه دست رو دست بزارم و نگاه کنم که :/ فعلا یه فکرایی تو سرم دارم ببینم عملی میشه یا نه 


6. چند وقته که رگ پام میگیره بعد فک کنم کمبود یه ویتامینیه _فک کنم B بود _ عاخه قبلا هم اینجوری شده بودم :/ بعد میدونید مسئله اینجاست که نمیشه رفت به ایناهم گفت :/ تا بگی شروع میکنن به گفتن اینکه هیچی نمیخوری همین میشه و بهت میگیم گرد بخور میگی نه اینو بخور میگی نه و این حرفا و از فرداش هم میخوان کلی چیز به زور بدن بهت بخوری :|


7. میدونید اینکه آدم اولین کسی باشه که اطرافیانش بهش مراجعه کنن و باهاش درددل کنن خیلی جذابه ^_^ حتی داداشی که اونقدر باهم دعوا دارین هم حرفاش رو بیاد به تو بزنه و تو همیشه اولین کسی باشی که از کاراش خبر دار میشه و از مامان بابات هم بیشتر دوستاش رو بشناسی خیلی باحاله :)))


8. مرسی که برگشتی ^_^ فک کنم بعد از گذروندن یه همچین هفته ای فقط این کارت میتونست حالم رو خوب کنه :) ممنونم ازت :)


دیگه دلم سوخت براتون ادامش نمیدم که زیاد طویل نشه :دی

شاد باشید :) 

۲

شاید سکوت کردن سخت باشه ولی یه سری جاها مجبوری

چقدر بده که حرفاتو حتی اینجا هم نمیتونی بگی ... 

نقطه مشترک‌ها که گم بشوند
آدم‌ها هم گم می‌شوند..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان