قرار به وقت نوروز

خب الان قراره یه نخبه بهتون با صدای خودش عید رو تبریک بگه ^_^ 
دیگه برید به همه بگید یه نخبه بهتون عید رو تبریک گفته تازه اونم با صدای خودش :دی 
البته باید از طرف این نخبه مملکت _که خب وقت ندارن و انتشار این پست رو به اینجانب ینی مدیر برنامه هاشون سپردن_ بگم که ببخشید که خیلی چرت و داغان شد :/ اصن ایشون از بس سرشون شلوغ بود میخواستن انصراف بدن کلا ولی خب دیگه من باهاشون حرف زدم و گفتم که حیفه که شما رو از شنیدن تبریک عید از طرف یه نخبه ملی محروم کنن و ایشون هم فقط به خاطر شما پذیرفتن که صداشون رو ضبط کنن :/ 


دریافت
۸

عای عم نخبه :دی

قرار بود پست قبلی پست آخر باشه ولی واقعا دلم نیومد این خبر رو اینجا نزارم و شما رو با این دو نخبه ملی آشنا نکنم :) 
خب حالا میخوام این نخبه ها رو بهتون معرفی کنم که کسی نیستن جز 
آنه شرلی & دالتون وارن (بهار خودمون)
که هر دو نفرمون توی آزمون ریاضی IMC بر خلاف تصورات همگان قبول شدیم ^____^ واهاهاهاهاهاهای 
و خب شما در حال حاضر دو تا نخبه توی بیان دارین که قراره برن هند و برای کشورتون افتخار آفرینی بکنن ^_^
و خب میدونید الان یه مسئله ای وجود داره و اونم اینه که من و بهار تو هند چه غذایی بخوریم ؟! (مردم دغدغه کتاب و منبع دارن بعد من و بهار دغدغه چی بخوریم داریم :/// ) 
در کل دیگه برید به همه بگید خواننده وبلاگ نخبه کشورید :) و حالشو ببرید که منو میشناسید :)) 
پ.ن: نگارنده از ذوقش داره هذیون میگه :/ قرار نیس هنوز که بره هند :/ باید بازم آزمون بده بعد :/ حالا شما نزنید تو ذوقش بهش تبریک بگید :/ کم که نیس 15000 نفر شرکت کننده بودن ^_^
۱۵

آنچه گذشت 95 + آخرین پست سال جاری

بهار :)

سال تحویل و عید
مثه هرسال جمع شدیم تو اون حال
جای خالیش به شدت حس میشد :(
به خاطر کنکورش زود برگشتیم و زیاد نموندیم ولی همون مدت کم هم خوب بود :)
با عمو و اون دوتا و یه سری دیگه رفتیم پینت بال و واقعا خوب بود و تجربه جالبی بود ^___^
دفه اولی بود که عید رو تهران بودم
مسیر هر روزه به دانشگاه تهران هم جالبی خودش رو داشت :)
وقتی هم که عید تموم شد زندگی باز مثه همیشه عادی شد و شد مدرسه، درس، خواب.
اردیبهشت خوش گذشت خیلی خیلی خوش گذشت و روزای خوبی سپری شدن ^___^
خرداد هم با اون استرساش اومد و خبر رفتن همتا رو آورد
روز آخر کادویی رو که براش خریده بودیم رو دادیم به خیال اینکه دیگه نمیبینیم همو و چقدر اون روزا فکر و خیال میکردم در مورد دیدار دوباره ای که سال ها باید براش صبر میکردیم. البته بخوام راستش رو بگم باید بگم که واقعا خوشحال بودم که سال دیگه همتا نخواهد بود چون دوستی ما سراسر دردسر بود و هم مدرسه مشکل داشت باهاش و هم مادر من که خب هنوز هم مشکل داره باهاش :/ ... روز آخر تولد الی هم بود و کادوهایی که بهش دادیم و در آخر هم که همه بغل و گریه و من انگار نه انگار ... آخرای خرداد دیدار دوبارمون و کارنامه ها ...

تابستون ^_^

اوایل تیر بالاخره گوشیم رو خریدم و وای که چقدر خوشحال بودم براش ^__^ ... کنکورش و داد و میگفت که گند زده ... رفتیم مشهد و واااااااااای که چه خوش گذشت ^__^ ... هر روز دیدن سحر و باهم کلاس رفتن ... آخرای مرداد با شکیب رفتیم خونه سارا و بعد از مدت ها باهم دیوونگی کردیم :) ... شهریور نامرد هم که مثه چی گذشت ... جواب کنکورش که به نسبت خودش میشه گفت خوب بود ...

پاییز :/

هیچوقت از پاییز خوشم نیومده :/ ... خب آغاز مدرسه و ها و دیدن دوباره دوستا و همتایی که نرفته بود ... گروهی که داغون بود و منی که داغون تر بودم ... تیکه هایی که روانه هم میکردیم به خصوص همتا به من و تمام اینا رو قبلا نوشتم تو وب قبلیم ... خوندن وب بهار ... فکر زدن یه وب بار خودم :) ... زدن وب استاد خیال و وارد شدن به جمعتون :) ... آشنا شدن با یه رفیق ^_^ ... امتحانات میان ترم ... افت شدید ... منزوی شدن ... دوری از آدما ... به هر بهونه ای DBM رو پیچوندن و پیششون نشستن ... رفیقی که بهم کمک کرد و بهتر شدم :) ...

زمستون ^___^

امتحانات ترم ... گند های پشت سر هم ... ناراحت کردن رفیقم بارها و بارها چه تو زمستون و چه پاییز ... حال خوب شدم به دلایلی باز بد شد شاید حتی بدتر ولی این بار دیگه ظاهر خوب بود و باطنم فقط داغون بود ... اعتراف نیکی ... تولدم ^__^ ... تولدی که نیکی برام گرفت ... آهنگایی که رفیقم واس تولدم ساخت ^___^ ... پیام تبریک از طرف شماها و پست کازی واس تولدم :) ... کادوهایی که گرفتم ... افت و افت و افت ... آزمونای دوباره و مسخره :/ ... روزای آخر ... دیووونگی ها ... دور هم بودنا ... خنده ها ... مسخره بازی ها ... خرید کردن ها ... علیرضا ^___^ ... دعوام با اون دوتا ...


در کل میشه گفت سال جالبی نبود و فقط دلم میخواست که تموم شه ... امسال پر بود از فراز و نشیب ها ... پر بود از درگیری هام ... پر بود از حال خوب و بد ... پر بود از رفاقت ... پر بود از افت ها ... و و و 

پ.ن۱ از فردا تا حدود دو هفته نیستم ولی دو سه تا پست هستن که منتشر میشن تو این مدت 
پ.ن۲ اگر حرفی انتقادی نظری پیشنهاددی هم دارین بگین میشنوم :)
پ.ن۳ مرسی که هستید :) 
پ.ن۴ منو سر سفره هفت سین و سال تحویل فراموش نکنید :)
پ.ن ۵ عیدتون هم پیشاپیش مبارک باشه و عید بهتون خوش بگذره ^_^


شاد باشید :)
۲

قشنگی

قشنگی پنج شنبه 12/26

1. کلی موقع تمیز کردن یادداشت پیدا کردم :) 

2. آهنگ گوش دادم :) 

3. پست بهار ^_^ 

4. فکر و خیال :)

5. بیرون رفتیم :)

6.رفتیم خونه مادرجون 

7. سارا وقتی بین الحرمین بود بهم زنگ زد ^___^ 

8. دیدن عکس علیرضا^__^

بازم پست موردی :دی

سلااااااام ^___^ 

اگه این پست رو هنوز نخوندین برید بخونید 


1. احساس میکنم پست موردی نوشتن خونم اومده پایین :دی 

واس همین میخوام باز پست موردی بنویسم :) 

2. خب چارشنبه اولین روز تعطیلات بود و میشه گفت که خوب بود ولی خب به هیچکدوم از برنامه هایی که واس دوره درس ها ریختم، نرسیدم و فقط حدود صد و پنجاه تا از تستا رو تونستم بزنم -__- حتی امروز هم نخوندم :/ اصن دلم نمیخواست به کتابام دست هم بزنم چه برسه به خوندن :// 

3. کمد و کشو میزم رو مرتب کردم و توش پر بود از نامه هایی که یا بهم داده بودن یا میخواستم به آدما بدم که خب هیچکدوم رو هیچوقت ندادم عاخه توش حرف دل بود و ترجیح دادم حرف دلم تو دلم بمونه :) 

4. گفته بودم که دبیر دفاعیمون رفته کربلا بعد سارا هم چارشنبه رفتن و دیشب که باهاش حرف میزدم گفت که تو بین الحرمین همدیگه رو دیدن ^__^ خیلی باحاله مگه نه ؟! ^_^

5. عصری سارا زنگ زد ... تو بین الحرمین بود ... گوشی رو گرفت سمت حرم ... مغزم خالی شد ... کلی حرف آماده کرده بودم ولی ... فقط تونستم واسه رفیقم دعا کنم و و هم دعا کنم که برم همین ... مرسی سارا ^__^ مرسی :) 

6. داییم عکس سونوگرافی بچه داییم رو فرستاده بود ^__^ من بهش میگم علیرضا کاری هم ندارم میخوان اسمشو چی بزارن :دی وااای خدا اینقده قربون صدقه علیرضا کوچولو رفتم ^___^ واهاهاهاهاهاهاهاهای 

7. خوشم میاد پارسال که ما تهران بودیم هیچکی نبود بعد امسال همه یا نیستن یا میخوان زود برگردن :/// 

زنداییم که خب دکتر نذاشته بیاد :( 

عموهام هم که معلوم نی چیکار دارن که زود برمیگردن و نمیمونن :// 

خو این چه وضعشه -__- 

8. نمیدونم چرا حس خوبی به عید امسال ندارم :/ همش حس میکنم قراره توش یه اتفاقی بیفته :/ فقط امیدوارم حسم غلط بگه ...

9. قشنگ مشخصه اتفاقات روزانم کمتر شده :/ عاخه خو وقتی آدم بِچِپه تو یه اتاق و همش آهنگ گوش بده و تو نت بگرده چه اتفاق خاصی میتونه براش بیفته ؟ :/

10. اون پستی که توش با صدای خودم قراره بهتون تبریک بگم رو گذاشتم تا به موقعش منتشر بشه :) ینی هزار بار صداضبط کردم و پاک کردم و آخر سر هم چار تا چرت و پرت گفتم و به نظرم افتضاح شد :// دیگه ببخشید 

11. اگه بتونم یه پست درباره اتفاقات سال نود و پنج و آنچه گذشته‌ش مینویسم 

12. چرا امسال اینقدر برای هممون بد و نحس بود واقعا ؟! :/

13. مایکل کجایی تو یه هفته‌س که نیستی ؟

۰

:|

فک کنید میرید تو سایت مدرستون بعد چی میبینید ؟! 

هیچی فقط یه سری چرت و پرت رو میبینید :/ 


نه واقعا فک کردن الان همه مامان باباها گوشی های بچه ها رو گرفتن :/ اونم کی ؟! الان که تعطیلاته :| 

به جای این کارا و جمع کردن گوشی یکم  به بچه ها یاد بدید از اینجور وسایل درست استفاده کنن ! 

قبلن هم تو وب قبلیم گفته بودم در این مورد و اینکه همیشه فقط صورت مسئله رو پاک کردیم 

واقعا این چیز مسخره ایه که بین پدر مادرای نسل ماها هس که تو سال تحصیلی گوشی ها رو توقیف میکنن :// 

۷

بروید و بخوانید

حتما بروید و این پست را بخونید :) 
یه جورایی کامل کننده حرفای من تو پست قبل هس 
۰

قشنگی

قشنگی چهارشنبه 12/25

1. مدرسه نرفتم :)

2. کلی عکسای قدیمی رو دیدم ^_^ 

3. کلی اینجا ول گشتم :دی 

4. کلی با بهار تلفنی حرف زدم :)

5. واااااااای که چقدر پشت تلفن باهم خندیدیم :))))))

6. رفتیم بیرون :) 

7. بالاخره گردنبند و گوشواره هه رو خریدم ^_^ 

8. با سارا چت کردم :)))))))) 

9. .... 

جهان آلوده ی خواب است
و من در وهم خود بیدار...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان