11/30

قشنگی 11/30
1. خیلی وقت بود این همه براشون از اتفاقا نگفته بودم :)
2. زنگ فیزیک ^___^
3. امتحان فیزیک :))
4. بهار حالش خوب بود :)
5. کلی خندیدیم :))))
6. با مهسا سوال ریاضی حل کردیم ^__^ 

آرپیچی

1.راننده سرویسمون الان یه دو هفته ای میشه نیومده چون ماشینش رو اسقاط ( املاش درسته؟) کرده ، بعد این کسی که میاد کلا تو باغ نیس :/ نه جواب سلام میده و نه خداحافظ بعد دیگه ما هم چون دیدیم جواب نمیده نه سلام میکنیم نه خداحافظ ... حالا امروز دیر اومدم واسه همین گفتم سلام ببخشید بعد منتظر شدم جواب بده هیچی به هیچی اصن انگار نه انگار من ا اونم :/ نه به این که کلا تو فاز خودشه نه به راننده قبلیمون که نمیشد یه سری وقتا ساکتش کرد :/
2.بالاخره یه دبیر شیمی اومد سرمون عاخه اون قبلیه پاشده رفته آمریکا ... هر چقدر اون خوش تیپ و پر انرژی بود این بدتیپ و بی انرژیه ، یه لهجه غلیظی هم داره که نگو 
3.امتحان فیزیک داشتیم و میتونم بگم از اونجایی که خونه نبودیم و هیچی نخوندم گند زدم چون فقط خونه مادرجونم اونم در حالی که بازی میکردم تست هم میزدم و میخوندم :/ البته غلطام رو نمیدونم و تا حدودی از جوابام مطمئنم ولی خب یه چیزی میگه گند زدم : 
سر جلسه یه سوالی بود که اگه یه نی رو تا نصفه تو یه مایعی ببریم و بعد سرش رو بگیریم و بکشیمش بیرون چی میشه ، بعد من خب همینجوری تو ذهنم تصور کردم زدم گزینه رو بعد آخرای امتحان دیدم یکی از بچه ها داره با شیر آزمایش رو انجام میده و منم شیرم رو برداشتم از تو کیفم و انجام دادم ^_^ اینقده باحال بود ^__^ جوابم هم درست بود واهاهاهاهای ^_^ بعد دادم به بهار که انجام بده که خب گند زد به میز :/
4. سارا میگفت خوابمون رو دیده ... تو خواب جنگ شده بوده بعد همه هم رفته بودیم تو میدون جنگ و از قضا عمو کوچیکش هم بوده ( کلا ما با این عموش ماجراها داریم :دی و خیلی آدم باحالیه ) بعد حالا هر کدوم چکار میکردیم اونجا ؟ هیچی هی ما داشتیم عقب نشینی میکردیم بعد سارا گفته این چه وضعشه و تفنگ و برداشته و شروع کرده به رگبار بستن و ما هم سنگرا رو کشیدیم جلو ، یه جا هم عموش میخواسته آرپیچی بزنه که یهو شکیب سرشو میاره بالا و عموش هم شکیب رو میندازه اونور ، وقتی سارا اینو گفت شکیب گفت " نگاه تو خوابم تو دست  و پا مردمم :/ " منم که آرپیچی میزدم ، بعد میگفت همتا هم هی حرف میزد دلم میخواست بزنم تو دهنش -_-  :)) 
مامی و پرنیان هم که داشتن تو شهر به مامان بابا سارا برا اسباب کشی کمک میکردن ( دل خجسته ای داشتن وسط جنگ خونه عوض میکردن :/ ) ... سارا هم یه خواهر بزرگتر داشته که بعد از یه هفته که گم بوده میفهمن شهید شده ... کلا سارا از اینجور خوابا که ماها توش باشیم زیاد میبینه و خیلی جالبه که مو به مو خواب رو یادشه :)
حالا تصور کنید اینا رو تازه اداشم در بیاره و وسطاش هم یه سری حرفا بگین :))) کلی خندیدیم سرش :)))
5. سر فناوری هم با مهسا نشستیم تست ریاضی میزدیم بعد هر موقع دبیر میومد برگه ها رو مینداختیم پایین که نفهمه :/ خیلی حال داد اما :)
6. تو راهرو مهسا اومد از پشت سیخ زد بهم بعد منم حساس یهو کلا پخش زمین شدم و افتادم :| بعد مهسا چشاش چار تا شده بود که چرا ؟! مگه من چی کار کردم ؟! :))
7. زنگ آخر تا دبیر اومد تو کلاس و منم خواستم از جا نیکی بلند شم یهو قمقمه آب چپه شد و تمام مانتوم خیس شد :/ و زمین هم کلی خیس شد :/

قشنگی سه روز :) + چرا رفتی مایکل ؟!

قشنگی 11/27

1. صبح خواب موندم هار هار :|

2. حالم خوب نبود و سرم رو گذاشتم رو پاهای سارا و چه خوب بود که هم سارا و هم بقیه فک میکردن خوابم میاد :)

3. حرف زدن با بچه ها سر هنر :)

4. پیچوندن زنگ مشاوره ^__^

5. بالاخره تجزیه رو یاد گرفتم ^___^ اونم خیلی خوب و عالی :))

6. با مهسا رفتیم پیش دبیر ریاضی و برامون کلی سوال حل کرد و بهمون چیز یاد داد ^__^


قشنگی 11/28

1. و باز هم خواب موندم :||

2. کلاس فیزیک معرکه بود واهاهاهاهای ^__^

3. کلاس ریاضی هم عالی بود ^__^

4. امتحانم رو کامل میشم ^__^ یوهو 

5. بیرون رفتن :)


قشنگی 11/29

1. رفتیم خونه مادرجون :)

2. ثنا کلی واسم حرف زد و هی میومد میگفت یه بغل سفت و بعد بغلم میکرد و کلی با همون زور کمش فشارم میداد و بوس میکرد ^___^ 

3. با پسرعموهام پاسور بازی کردیم :))

4. خونه اون یکی مادرجونم هم رفتیم ^_^

5. داییم رو دیدم 

6. ناهار آش رشته بود ^__^ واهاهاهاهای


پ.ن۱: جدیدا داره از تجزیه خوشم میاد چیز باحالیه ^__^

پ.ن۲: راستی بگم حالا اون همه دیروز بیرون بودیم یه کتونی خریدم :))

پ.ن۳: ثنا تنها کسی هس که میزارم بوسم کنه و بوسش میکنم و همینطور بغل کردن 

پ.ن۴: وااای خدا گند زدن گند ... خیلی حرفشون بد بود خیلی ... من چه شکلی میخوام بازم مثه قبل باشم باهاشون ؟ 

#پست قبلی پوکیدم :/

بعدا نوشت : 

مایکل چرا رفتی ؟! ها ؟! برای چی ؟! 

فکر میکردم تو این یه هفته که نبودی حتما نتونستی بیای  ولی حالا که اومدم وبت ... 

خیلی نامردی :(

۲

پوکیدم :/

صبح ساعت هفت و ربع بیدار شدم که خب خیلی دیرم شد و همینطور اصلا دلم نمیخواست بیدار شم

بعد زنگ اول فیزیک داشتیم اونم مبحث فشار ^__^ وااااااااااااای چرا این اینقدر خوبه :))

زنگ تفریح هم همه باهم کلی حرف زدیم بعد وقتی داشتیم از پله ها میرفتیم بالا و حرف هم میزدیم نمیدونم چیشد که برای بار بیستم توی این هفته من رو پله ها سر خوردم و افتادم اما ایندفعه فرق میکرد چون پهلوم و دقیقا جای استخونم خورد به لبه پله و نفسم رفت و فقط چشمام رو بستم و سعی کردم نفس بکشم ، همتا دستم رو گرفته بود و خب بقیه هم دور و برم جمع شده بودن و هی حالم رو میپرسیدن اما من نمیتونستم جواب بدم و حتی اینا رو هم نمیدیدم بلکه میشنیدم و حس میکردم 

یه سریا هم که رد می شدن شوخی میکردن و اینا که خب سارا و مامی عصبانی شدن 

بعد یکی از بچه ها مشاورمون رو صدا زد و دیگه اون موقع بود که من تونستم چشام رو باز کنم 

مشاورمون اومد و خب بچه ها رو  چون کلاسا میخواست شروع شه فرستادشون برن و از شانس بدم همه دبیرا هم من رو تو اون وضع دیدن -__- 

دیگه برد منو بهم نبات داغ داد و اینا بعد حالا تو اون وضع میگه شنبه با این ناخونا بیا ببین چیکارت میکنم :/ البته با لحن طنز :)

بعد دیگه رفتم سر کلاس و فقط از درد هی لبم رو گاز میگرفتم که اشکم نیاد و بتونم سر کلاس باشم ... امتحان ریاضی هم گرفت آخر سر و من کامل میشم ^___^ واهاهاهاهای

کلاسا که تموم شد مامی گفت " میشه ازت خواهش کنم مثه آدم راه بری -__- " منم گفتم " توقعا داری تو هم :دی "

بابام که اومد دنبالم بهش نگفتم چون مطمئنا میشست کلی موعظه میکرد و ربطش میداد به اینکه چیزی نمیخورم که اتفاقا همینطور هم شد و وقتی فهمید گفت همینه دیگه هی هیچی نمیخوری هی میگم اینو بخور میگی نه اونو بخور میگی نه ://

اولش پهلوم فقط یکم قرمز بود و باد کرد ولی الان عین چی خون مرده و کبود شده :/ وااااااااااااای درد میکنه :(

از اونجایی که برعکس سال های قبل من هنوز هیچی نخریدم و تازه عروسی هم داریم و من لباس ندارم پاشدیم رفتیم بیرون و فک کنم بیشتر از بیست تا اتاق پرو رفتم و پنجاه تا لباس پوشیدم :/ اونم لباس مجلسی که مجبوری همه چیتو عوض کنی -__- کلا مردم من دیروز :/

یه مانتو فروشی ظهر رفتیم بعد مانتو رو پوشیدم واینا و خیلی خوشگل و شیک بود اما خب من مشکیش رو میخواستم مامانم میگفت نه و واسه همین نخریدم بعد شب دوباره رفتیم که همون مشکی رو بخریم که دیدیم پشتش یه جوری وایمیسته و گشاده بعد دیگه اومدیم بیرون فروشنده گفت چطوره و اینا مامانم هم گفت بعد فهمیدیم یارو سایزی روکه بزرگم بوده داده :| و باز دوباره رفتم تو اتاق پرو و سرتون رو درد نیارم و بگم تهش نخریدیم چون لباسم بافتنی بود زیرش و یکم تنگ بود و باید لباسم رو در میاوردم که خب چون جلوش باز بود نمیشد و تهش نخریدیم و قراره بعدا دوباره بریم :|||

تو اتاق پرو هم که بودیم فروشنده برگشته به بابام میگه شما از صبح دارین میگردین ؟! 0__0 بابام " نه بابا رفتیم خونه دوباره اومدیم " منم گفتم  " نخیرم اون همش دو ساعت بود از ظهر بیرونیم ما :/ "

مامانم هم هی میپرسید این خوبه و اینا و واکنش من فقط نمیدونم بود :/ و دیگه مامانم داشت دیوونه میشد از دستم :دی

۵

با مخ رو بالشت فرود میاد

1. ساعت 5:30

دینگ دینگ دینگ 

+ اه -__- بیخیال درس ندارم ( با مخ خودش را روی بالشت پرت میکند )

ساعت 6:00

+ ( بزور کمی از جایش بلند میشود تا ببیند از زیر در نور می آید یا نه ) اینا که خوابن 0__0 پس میگیریم میخوابیم ( دوباره با مخ روی بالشت فرود می آید )

ساعت 6:10 

دینگ دینگ دینگ 

+ اه درد -___- ... وااای خدایا بزار اینا خواب بمونن قشنگ زنگ اول نرم ^_^

ساعت 6:40

_ آنه آنه آنه بیدار شو خواب موندیم 

+ در دل میگوید " اه شانسم نداریم که :/ همش یه جور خواب میمونیم که از سرویس جا بمونم :| "

2. اه افتضاح بود افتضاح -___- خیلی خیلی گند زدم -____-

3. خدا نکنه وقتی من و داداشم تنها تو خونه ایم یکی زنگ بزنه ... اون منتظر میشه من برم ، من منتظر میشم اون بره :| و تلفن دیگه خودشو میکشه و ما هیچکدوم نمیریم تا اینکه دیگه تلفن نفسای آخرش رو که داره میکشه داداشم دست از لجبازی بر میداره و به سمت تلفن میدوه  و خب همیشه هم همینه و اصولا من خیلی لجباز تر از اونم :)

4. جدیدا با مهسا اینقده جور شدم ، کلی که باهم حرف میزنیم و سوال حل میکنیم و امروز هم زنگ مشاوره رو یه جورایی پیچیدیم و یه کم تو راهرو ها بالا پایین شدیم بعدشم رفتیم پیش دبیر ریاضی تا برامون سوال حل کنه ^__^ 

5. یا من خیلی خوب بلدم از دیگران حرف بکشم یا دیگران بلد نیستن از زیر زبون من حرف بکشن!

6. ترجیح میدم درباره افتضاح بارسا توی بازی با پی اس جی هیچی نگم ://

7. میگم به نظرتون اینجا عین بیابون نمیمونه ؟! خیلی خلوته :(

8. لانتوری رو از هفته پیش گرفتم که ببینم هی وقت نمیشه ، فک کنم امشب بالاخره بشه که ببینمش ^__^

9. گاهی آدم دلش میخواد که هیچکس ازش هیچ توقعی نداشته باشه ... 

10. میشینی پای کتاب و ساعت ها مثلا داری درس میخونی تا تنها کاری که نمیکنی همین درس خوندنه ... به جای درس فکر میکنی ، حالا به چی ؟ هیچی . به هیچی فک نمیکنی اما غرقی در افکارت . تا حالا شده این جوری بشین؟

11. از این آدمی که توی آینه ست و این هفته کلی دروغ گفته بدم میاد 

12. بهم میگه اینا همش واسه بزرگ شدنه ، میگه باید قبول کنی گریه کردن نشانه ضعف نیس ، میگه .... ولی من نمیتونم نمیتونم اینا رو قبول کنم ... وااااااااااااای که چقدر بدم میاد از این بزرگ شدن 

13. خدایا میگم چیزه ...

۰

ترافیک

1. امسال یه جوری شده که برنامه ریزی میکنم کدوم کار و تکلیفی که انجام ندادم یا درسی رو که نخوندم تو کدوم زنگ بخونم :|| 

مثلا امروز فعل های ادبیات رو سر دفاعی نوشتم :/ قرآن رو هم سر اجتماعی خوندم برا امتحان :|

2. امروز تو مدرسه همه برای ولنتاین به هم کادو دادن اونم نه یه چیز کوچولو ها ! همه کادوها درست حسابی بود بعد تنها اکیپی که هیچ کاری نکردن ماها بودیم :| دریغ از حتی یه تبریک ://

 صبا برای کدبانو و نیکی کادو گرفته بود وااااااااااااای اینقده خوشگل بودن ^__^ فک کنم حدودای صد تومن کادو بود اونم فقط برا دو نفر 

کدبانو هم که مثه اینکه گرفته بود ولی همون دیشب زده بود همه رو شکونده بود :||

3. صبا به شکیب برگشته میگه ولنتاینت مبارک :) بعد واکنش شکیب چی باشه خوبه ؟! 

شکیب " اه خفه شو :// " 

من :|

صبا ://

4. میخوام اصن اسم گروهمون رو عوض کنم بزارم پوتیتو از بس که هممون عین پوتیتو میمونیم :/ سردسته پوتیتو ها هم خودمم :دی

5. یه معاون پرورشی سال هفتم داشتیم که ماها باهاش خیلی جور بودیم وکلا کلاس رو می پیچوندیم میرفتیم همش پیش اون ^__^ بعد یهو هشتم اومدیم دیدیم نیس :| و از مدرسه رفته :(

امروز اومده بود مدرسه کلی باهاش حرف زدیم و خاطره هامون زنده شد :)))

نمیدونم چی کار کرده بود این همه جوون شده بود 0__0 خیییلی خییلی جوونتر شده بود 

6. پارسال بچه ها برای فرزانگان اون همه خوندن یهو گفتن که آزمون برگزار نمیشه دیگه :/

بعد امسال ماها هیچی نخوندیم برگشتن میگن آزمون هس ://

درسته تو بخش نامه گفته فقط بر اساس نمره آزمون ثبت نام میکنن اما مطمئنا اول خود بچه هایی که تو فرزانگان بودن رو ثبت نام میکنن بعد حالا از بین ماها هم یه صد نفر رو ثبت نام کنن :/ 

بعد مادر گرام هم گیر داده باید قبول شی :/ خب مادر من ، من چه شکلی قبول شم ؟! 

بعد میگه چرا نباید تو هم جزو اون صدنفر باشی و از اینجور حرفا ...

7. کارنامه اصلی رو که برای ثبت نام مدرسه های دیگه باید ببریم رو گرفتیم امروز بعد مستمر و ترم اول دوتاش 20 شد اما نمره برگه شد 19.86 :(

8. خیر سرم خواستم از بوفه جوجه بگیرم بعد گفتم وقتی برگشتم میام میگیرم . رفتم و اومدم گفت تموم شده :||| شانس نیس که :/

9. پاشدیم رفتیم بیرون بعد اینقدر تو راه ترافیک بود که سه ساعت تمام تو راه بودیم :/ 

وقتی میگم ترافیک ینی ترافیکا ! ماشینا کامل قفل بودن ینی میشد ماشین رو خاموش کنی :|| 

حالا هرچی به مامانم قبلش میگم من کار دارم میگه نه میریم وقتی برگشتیم کارتو بکن :/ و اینگونه شد که من مجبور شدم بشینم تو ماشین ریاضی حل کنم :/

بعد بگین تهرانیا رفاه  و امکانات دارن :/ کدوم رفاه و امکانات ؟! ما نصف وقت و زندگیمونو کلا تو ترافیک هدر میره ://

10. بعد از سه ساعت رسیدیم بعد فروشنده هه برگشته میگه هیچ کفشی نداره سایز پای من :| همش تموم شده :||| 

اینگونه بود که دست از پا دراز تر برگشتیم خونه :/

11. سر زنگ ورزش هم مثه همیشه با محمدحسین فوتبال بازی کردم 

بچه پررو هی میخواست لایی بزنه ولی من نزاشتم ^_^ هاهاها 

بعد هی میگفت دختر جماعت فلانه بهمانه و بلد نیس نیستن بازی کنن و از اینجور حرفا و کلی باهم بحث کردیم 

یه جا موقع بازی همچین دوتامون افتادیم زمین :/ تازه دستم از اون دفه که افتاده بودم خوب شده بود که خب دوباره پوکید :/ 


قشنگی های امروز 11/26

1. زنگ دفاعی 

2. نشستم کنار نیکی ^__^

3. خنده هامون :)

4. دیدن خانم فراهانی ^___^

5. بیرون رفتن :)

۱

میشه دعا کنید ؟

+نزدیک بود بشه مثه دوسال پیش ینی یه جورایی شد 

اما من خیلی محکم تر از دوسال پیش بودم 

اگه عین دوسال پیش شد من مثه دوسال پیش نبودم این بار تونستم محکم باشم تونستم گریه نکنم تونستم برم و آب قند درست کنم 

من به قولم ، به تصمیمم عمل کردم و محکم موندم :)

++ یه دایی دارم که حدودای پانزده سالی میشه که ازدواج کرده اما خب بچه دار نمیشه و چند باری هم بچه توی همون دوران بارداری مرده :( 

زنداییم حامله ست اما فقط همینو میدونم نه بیشتر نه کمتر 

دفعه های قبل کلی خوشحال میشدم از اینکه بالاخره منم یه دختر دایی یا پسردایی خواهم داشت و دایی و زنداییم بچه دار میشن اما الان ... اما الان میترسم ، میترسم مثه قبل زنده نمونه :( 

میشه دعا کنید ؟ دعا کنید زنده بمونه و سالم باشه ، دعا کنید داییم بعد این همه سال بچه دار بشه :((


قشنگی های امروز 11/25

1. اجتماعی کامل شدم :)

2. دبیر عربی برام منفی نذاشت ( همون ماجرایی که تو پست قبل نوشته بودم ) ^_^

3. زنگ ریاضی :)

4. قدم زدن زیر بارون ^__^

5. حرف زدن و خندیدنامون زیر بارون ^__^

6. خیس شدن از بارون :)))

7. خبر حاملگی زنداییم ^__^


#پست قبلی خیس خیس شدم 

۶

خیس خیس شدم ^_^

1. زنگ دوم که عربی و ریاضی داشتیم کلاسمونو با کلاس شکیب اینا عوض کردیم بعد یهو زنگ تفریح که تموم شد یادم افتاد که ای وااای کتابای عربیم همه تو کمد بهار مونده ( کمد خودم کلیدش شکست :/ اون کمد دومی هم که برداشتم کلیدش گم شد :| ) بدو رفتم که کتابامو بردارم که معاونمون جلوم رو گرفت و نزاشت برم بردارم تازه مورد انظباطی هم نوشت :// برگشتم تو کلاس و کلی کفری بودم چون قطع به یقین یه منفی هم از دبیر میگرفتم از اون ور بهار هم کلیدش گم شده بود هی سر من غر غر میکرد و حسابی دعوامون شد و اون داد میزد من داد میزدم و به حدی اوضاع داغون بود که نیکی بی هیچ حرفی گذاشت من کنار مهسا بشینم و اون بره جای من بعد این مدلی میکرد " اصن تو بگیر بشین همین جا اصن میخوای تا آخر سال بشین ... وااای آنه خیلی عصبانی بودی ترسیدم اصن " حالا منم به حرکات نیکی میخندیدم :) فک کن تا دوثانیه قبل داشتم داد میزدم بعد الان هار هار میخندیدم :))) تعادل ندارم اصن :/

2. این دبیر عربیمون هم خیلی مهربون شده ها ^__^ البته این دلیل نمیشه امتحاناش سخت و پرسشاش سخت تر نباشن :/ 

رفتم بهش میگم خانوم اینجوریه کتابام اونجا مونده بعد برگشته میگه "میدونم حالا اشکالی نداره چون میدونم شاگرد خوبی هستی :) " حالا منو میگی با لبخندی از این سر تا اون سر رفتم نشستم سر جام و در پوست خود نمیگنجیدم ^____^ واهاهاهاهای

3. راستی دو دیقه بعدشم با بهار همه چی حل شد :) برگشته میگه قهری ؟! 

من " نه بابا قهر برای چی :))) "

4. زنگ تفریح آخر رفتم پایین زیر بارون و راه میرفتم ^__^ اولش بچه ها نیومدن خب خودم تنها رفتم اما بعد همتا و شکیب اومدن و کلی حرف زدیم و خندیدیم :))) از بس خندیدیم دل درد گرفته بودیم دیگه :)) 

دستامم یخ یخ بودن و از سرما درد میکردن و خودمم که خیس خیس بودم و مثه همیشه با یه سیوشرت بودم تازه این سیوشرته از اون یکی نازک تره و یه جورایی نمیپوشیدم سنگین تر بود :/

5. چون دستامون یخ بود رفته بودیم کنار شوفاژ تو راهرو بعد یکی هس تومدرسمون ما که نمیدونیم کیه ولی خودش که میگه معاونه :| اومده هی گیر میده که برین و ماهم هی میگیم الان میریم و اینا بعد هی گیر داده بود و شکیب هم که پشتش بهش بود هی آروم جوابشو میداد طوری که فقط ما بشنویم و من هم مرده بودم از خنده :))) بعد بزور از شوفاژ جدامون کرده حالا گیر داده به مقنعه :/ بعد میگم خانوم الان میرم تو کلاس میگه نه سرت کن :/ منم خیلی شیک فقط دستمو بردم سمت مقنعه که مثلا دارم سرم میکنم و رفتم تو کلاس و خب دیگه سرم نکردم :)

دستام خیلی باحال شده بود انگشتام کاملا قرمز بودن و به کبودی میزدن از سرما و کلا حسشون نمیکردم :/ 

6. سر انشا باید درباره اینکه مثلا اگه من جای فلان دبیر یا مدیر یا معاون می بودم چیکار میکردم مینوشتیم بعد بچه ها اینقده چیزایی که نوشته بودن طنز بود و خندیدیم :))) بعد هی نگاه به انشای خودم مینداختم میدیدم هیچ چیز طنزی درش نیس اما همه اونایی که خوندن یه جورایی طنز بود البته خب برای ماها بیشتر  خنده دار بود چون میدونستیم منظور بچه ها از هر حرفی چیه :)) اما سوالی که پیش میاد اینه که چرا برا من طنز نبود ؟! حتی شاید تلخ هم بود 

7. یه سری سوال تجزیه بود بعد چند تاشو حل کردم یکی دوتای بعدیش حل نمیشد هر کاری میکردم منم اعصابم خورد شد مچالش کردم انداختم تو سطل :// 

حالا موندم از کجا سوالا رو بگیرم :|

8. خیلی سخته برای یه آدم بودنت یه جور عذاب باشه نبودنت هم یه جور دیگه عذاب باشه

#پست قبلی شادی :)

۰
نقطه مشترک‌ها که گم بشوند
آدم‌ها هم گم می‌شوند..
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان