#از_قبل_نوشت1

*اهل اینکه بخوام هی از گذشته بگم یا بهش فکر کنم نیستم اونقدر، اما اینا رو مینویسم تا فقط بمونن :) 

حالم اصلا خوب نبود. ساعت از ۱۱ گذشته بود و من برعکس همیشه خوابم میومد و دلم میخواست بخوابم. شاید بیشتر به‌خاطر حالم بود که دلم خواب میخواست. ولی نخوابیدم و وایسادم ساعت از ۱۲ بگذره. پیامای تبریک دوستا بود که فرستاده شد :) اولش حتی دلم نمیخواست پیاما رو سین کنم و جواب بدم؛ اما خب سعی کردم خودمو جمع کنم و به این فکر کردم که اگه خودم جاشون بودم دوست داشتم که اون آدم جوابمو بده و ببینم که تونستم خوشحالش کنم :) پس جوابشونو دادم و همینکارم باعث شد حالم بهتر شه :) توی وبلاگ هم اومدم و دیدم یه سری تو کامنت و شیدا هم که پست گذاشته بود برام :)) همه‌ی اینا باعث شد تا دیگه خیلی حالم بد نباشه و با اون حال بد به خواب نرم :) از همتون که اونشب پیام دادید خیلی خیلی ممنونم :)) 

تو مدرسه که کسی خبر نداشت آنچنان و تنها کسی که میتونست اون روز پیشم باشه مهسا بود که از قضا دقیقا همون روز المپیاد شیمی داشت. زنگ دوم که تموم شد رفتم پیش یگانه که ببینم چشه. یکم چرت گفتم و خندید. داشتم میرفتم اونور که بقل دستی یگانه یعنی سارا که در حد سلام علیک هم باهاش نیستم؛ از زیر میزش یه ساک دراورد و تبریک گفت و بهم داد. شوک شده بودم رسما که چرا این آدم باید بهم کادو بده اصن؟ دیگه تشکر کردم و اینا. وسایلمونو جمع کردیم و از زنگ دوم به بعد رفتیم توی یکی دیگه از کلاسا تا کارامونو انجام بدیم! دیگه از ساعت ۶ به بعد رسما هیچکاری نکردیم :/ یگانه یکم حرف زد و درد و دل کرد و قبلشم چندتا عکس گرفتیم. دیگه تهشم ساعت ۸ شب رفتیم خونه. حدس میزدم که خانواده گرام بخوان کیک بگیرن و شب که خونه مادرجون دعوتیم بیارن اونجا، واسه همین همون ظهر تو مدرسه به داداشم پیام دادم و گفتم اگه خواستن اینکارو کنن نذاریا! اونم رفته بود همینو دقیقا گفته بود بهشون :/ حالا مادرگرام زنگ زده بهم که قهر کردی الان؟ بابا بذار ببین اگه روزش گذشت کاری نکردیم بعد قهر کن :/ حالا بیا بگو به پیر به پیغمبر من قهر نکردم -_- بعد که قبول میکنه قهر نکردی باید راضیش کنی که ناراحت هم نیستی :/ میدونید دلیلم چی بود؟ این بود که خب من مطمئن بودم هیشکی یادش نیست و اینکه نمیخواستم امسال که همه تولد گرفتن از دم منم بگیرم و پسفردا چیزی بگن. و اینکه ترجیح میدادم تولدم رو با کسایی بگیرم که میدونستم حداقل یادشونه!

دیه به زور راضی شد که کیک نگیره. یکم استراحت کردیمو بعدش رفتیم. جدا دلم نمیخواست برم و خب خسته هم بودم. فقط و فقط به خاطر مادرجون و آقاجونم رفتم که یه ماه بود ندیده بودمشون همین. این یکی و اون یکی هر کدوم با مدرسشون رفته بودن مسافرت و من تنها بودم رسما -_- بعد شام هم رفتم خوابیدم تا وقتی که خواستیم بریم :) 

خیلی منتظرش بودم. ولی هیچی به هیچی.. 

و خب این بود روز تولد من :)) 

+ حالا تبریک و اینا پیشکش :/ چقدر برنامه چینده بودیم که با پولایی که میگیرم فلان چیز و فلان چیزو بخرم :// همش رفت هوا :| تبریک بخوره تو سرم :/ پاشین کادومو بدین خا :| 

۷
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۱۹ بهمن ۰۰:۵۰
شماره حساب بده کارت به کارت کنم

پاسخ :

یادداشت کن 224442222424 
زیر صد تومنم نباشه بی زحمت دیه D: 
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۱۹ بهمن ۰۰:۵۰
شماره کارت یعنی

پاسخ :

خا 
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۱۹ بهمن ۰۰:۵۷
باید ببینم از پول خردام چقد مونده همونارو بزنم دگ
زندگی دانش آموزیه و بی پولی دیگه
هی روزگار

پاسخ :

خا حالا چون دانش آموزی و مثه خودم بدبخت بهت تخفیف میدم ۵۰ بریزی هم خوبه D: 
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۱۹ بهمن ۰۱:۰۷
تک تومن منظورته دیگه؟ 
ریختم 
چک حسابتو

پاسخ :

داداچ ما الان در زمانی زندگی میکنیم که دلار نزدیک پنج هزار تومنه! بعد توقع داری با تک تومن به من چی بدن؟؟؟؟؟ :||||
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۱۹ بهمن ۰۱:۱۲
داداش پنجاهی تک تومن هیچ جا پیدا نمیشه تو الان باید به خودت ببالی که پنجاه تک تومن داری 
اگه خواستی فخر فروشی هم میتونی بکنی

پاسخ :

نگه دار واس خودت تنها تنها فخر فروشی کن :| 
زِدْ عِِـچْ آرْ …
۱۹ بهمن ۰۱:۱۶
من خواستم تو رو هم تو فخر فروشیمو سهیم کنم
خود دانی دیگه

پاسخ :

نه موچکر شوما خودت حال کن :/ 
گلاویژ ...
۱۹ بهمن ۰۵:۲۰
منم همیشه رو پول کادو های تولدم حساب ویژه باز می کنم، خداییش کارسازه البته اگه بدن :) 

پاسخ :

اره بابا آدم کلی برنامه ریزی میکنه براش D: 
خیلی لعنتی :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان