امروز نوشت

امروز جغرافی داشتیم و این امتحان جزو اون چهار تا امتحان معافی بود و خب قرار بود که ندیم. ساعت پنج و نیم هانا پیام داد و گفت که معاونمون گفته که شما فقط اون برگه هه نمونه سوال رو بخونید و بیاید بدید اگه میخواید. گفت من و مهرا و پریناز میخوایم بدیم تو هم میدی؟ یه نگاه به خودم کردم و دیدم اصلا تواناییشو ندارم که بشینم حتی همون یه برگ رو هم بخونم؛ پس گفتم نه من نمیدم و ممنون که گفتی. 

امروز صبح بچه‌ها داشتن میخوندن و باز هم من حتی ذره‌ای دلم نخواست که برم امتحانو بدم، البته مطمئن نبودن که حتما فقط از اون برگه میاد یا نه و قرار بود اگه از اون نبود ندن. هر سه تاشون رفتن و من موندم و نرفتم. سارا(معاون پژوهشمون) گفت دیوونه برو و فلان و اینا ولی نرفتم. نشستم تو همون اتاق پژوهش. خواستم مقاله‌ها رو بخونم که دیدم نمیتونم. سرمو گذاشتم رو میز و سعی کردم بخوابم. داشت برف میومد :) رفتم یکم بیرون بعد باز برگشتم و سعی کردم بخوابم. حدود بیست دیقه از امتحان گذشته بود که بچه‌ها اومدن. ثبت نام یه مسابقه‌ای رو انجام دادیم و یه سری کار دیگه. رفتیم توی کلاس ۱۰۴ و چون هنوز وقت استراحت بود نشستیم به حرف زدن. بعد یه مدت پریناز وسیله‌شو برداشت که بره کار مقاله‌شو بیرون بکنه. هرچی گفتیم خا بشین همون گوشه انجام بده قبول نکرد :/ رفت و ما ادامه دادیم به صحبتامون. بعدش یکم کار کردیم و این بین پریناز میرفت و میومد. کلاس ۱۰۲ ینی کلاس خودمون خالی شده بود و تصمیم گرفتیم بریم اونجا. رفتیم اونجا و کار میکردیم و اینا. پریناز و مهرا هی میرفتن بیرون باهم. پریناز اومد دنبالم و گفت باهاش برم پیش کسی. داشتیم میرفتیم که گفت من نمیام و میخوام انصراف بدم. گفتم نمیشه ینی چی انصراف بدم و این حرفا.. رفتیم تو کلاس. سرم تو مقاله‌ها بود. گوشی هانا رو گرفت تا زنگ بزنه ایزدی و بگه انصراف میده. هانا خبر نداشت و خب گوشی رو داد و منم ترجیح دادم کاری نکنم. مهرا رفت ازش گرفت و خب هانا هم فهمید چخبره. حدود یه ساعت باهم بحث میکردیم. فقط میگفت نمیخوام. میگفتیم چرا میگفت اقا نمیخوام، دلیل از این منطقی تر؟ میگفتیم چیشد یهو که نمیخوای و اینا؟.. گفتیم نمیشه اعضای گروه تغییر کنه! گفت خب عاقا فکر کنید مردم.. گفتم هرموقع مردی اونموقع یه کاریش میکنیم! فعلا که داری جلو من حرف میزنی. اول میگفت نمیتونم بعد میگفتیم چرا میگفت نمیخوام. گفتم ببین من میتونم درک کنم که یکی یه وقت یه مشکلی داره چمیدونم مامانی بابایی کسیش مریضه یا خودش یا چمیدونم اتفاقی براش افتاده و نمیتونه! من اینو کاملا درک میکنم و به اون ادم حق میدم. ولی تو هم حق بده بدون اینکه دلیلتو بدونم بتونم قبول کنم و درک کنم نخواستنت رو.‌ نمیگم بیا بگو دلیلت چیه و چیشده که این کاملا به تو مربوطه و شخصیه ولی منم نمیتونم قبول کنم نخواستنت رو! ما هممونم بچه ریاضی هستیم و منطق حالیمونه و این نخواستن اصلا دلیل منطقی‌ای نیست! همینجور همه حرف میزدیم و میگفتیم و اونم هی میگفت نمیخوام. تهش به این رسیدم که باشه عاقا نخواه اصن ولی جدا عذاب وجدان نمیگیری که بخاطر تو امتیاز کل گروه میاد پایین؟ تهشم دیدم نمیخواد قبول کنه گفتم ولش کنین بابا نمیخواد دیه چیکارش کنم؟ زور که نیست. رفتم سر مقاله‌ها و گفتم نمیخواد نخواد به سلامت! و اونم رفت. به کارم ادامه دادم. مهرا میگفت این با من مشکل داره و فلان و بهمان. گفتم مگه من و تو مشکل نداشتیم باهم؟ ولی کنار اومدیم باهم چون یه تیمیم ولی نشستیم کنار هم کار کردیم چون یه تیمیم. گفتم اگه مشکلش باتوعه و تو میتونی درستش کنی پس واینستا اینجا و برو درستش کن. رفت دفه اول و نا امید برگشت و فقط کافی بود یه چی بگم تا بزنه زیر گریه. رفتیم صورتشو آب زد و وقتی برگشتیم باز رفت سمت کلاسی که پریناز اونجا بود. گفت تو هم بیا. گفتم من بهش گفتم بره به سلامت بعد پاشم بیام بگم برگرده؟ و خب خودش رفت. برگشتم تو کلاس بعد یه نیم ساعت مهرا اومد و گویا حل شده بود. به مهرا گفتم قول نمیدم تیکه نندازم بهش بگم از الان. رفتم دسری که مادرگرام گذاشته بود رو بیارم که بخوریم. پریناز بیرون بود و با نیش باز اومد سمتم. بغل کرد و معذرت خواهی و منم گفتم جمع کن خودتو باو :/ بعدم رفت تو کلاس از هانا عذر خواست. نفهمیدم چیشد که اون حرفا رو زد و چیشد که نظرش عوض شد و اصلا هم برام مهم نیست. حتی اگر هم نمیومد هم مهم نبود برام. دسر رو خوردیم و کار رو شروع کردیم. آهنگ گوش میدادیم و مینوشتیم. ساعت ۱۲ و نیم رفتم ناهار رو اوردم که بخوریم. مادرگرام کلی سالاد گذاشته بود و من فکر میکردم زیاده و اینا ولی ماشالا همه عین چی خوردن و هنو نصف غذا مونده بود که سالاد تموم شد :/ بعد ناهار اومدن تو کلاسمون صندلی گذاشتن چون جمعه ازمونه و خب مجبور شدیم بریم بیرون. عین این بی خانمان ها وسیله به دست از اینور به اونور میرفتیم. تهش رفتم طبقه بالا تو کلاس ۲۰۱ اگه اشتباه نکنم نشستیم. اون سه تا فیلم میدیدن و من تمام تلاشمو میکردم که بخوابم ولی خب با وجود ۴۰ دیقه تلاش بازم نتونستم :/ رفتیم اجازه بگیریم که بریم تو نمازخونه بخوابیم که نذاشتن -_- رفتیم بالا و شروع کردیم روی مقاله‌های دیگه کار کردن. تا حدود ۳ و نیم کار کردیم و بعد رفتیم برا ثبت نام. بعدش من و هانا برگشتیم و چون کاری نداشتیم، ینی داشتیما ولی نت میخواستیم و یگانه هم که نیومده بود و مودم رو نیاورده بود و خب نت نداشتیم، نشستیم حرف زدیم و چیزی گوش دادیم و اینا. ساعت ۵ رفتیم تو همون اتاق پژوهش. البته قبلش رفتیم خوراکی خریدیم و عین انگولایی‌ها خوردیم همشو. بعد کلی اصرار اجازه دادن به نت مدرسه وصل بشیم. بچه‌ها اونور کار میکردن و منم پا مقاله خودم بودم. ساعت ۶ و نیم هانا رفت. اخراش مهرا و پریناز رفته بودن بیرون و من و سارا باهم بودیم. سارا هم متولد بهمنه مثه من و هم فیزیک خونده و دیوونه فیزیک بوده. باهاش در مورد رشته و اینا صوبت کردم. به چیزای جدیدی رسیدم. ساعت ۸ پدربزرگ گرام اومدن دنبالم و رفتیم خونه. شام اماده بود و خوردیم. خیلی جدا چسبید بهم ^_^ نمیدونم چمه. پشتم و قلبم تیر میکشید و نفسم به زور بالا میومد. از صبح هم دست چپم تیر میکشه. فعلا یه ساعتیه دراز کشیدم و بهتر شدم خداروشکر :) میشه فردا صبح بی استرس خوابید و این عالیه :) 

۳
گلاویژ ...
۲۸ دی ۰۴:۰۸
تا شب تو مدرسه موندن خیلی خسته کننده ست، بازم خوبه امروز تعطیله

پاسخ :

اره ینی این چندوقت پدرمون درومده رسما :/ ولی خب کار داریم و باید بمونیم :))
ابوالفضل ;)
۲۸ دی ۱۵:۰۳
خدا رو شکر کن که نظام آموزشیت و زندگی توی مدرسه ت با بقیه فرق داره. حتی اگه سخت تر باشه. این خودش یعنی زندگی. یعنی زودتر بزرگ شدن. که کاملا معلومه ازت.

پاسخ :

همین کارا رو میکنم که الان نشستم دارم دعا میکنم معدلم بالا ۱۹ بشه :/ :)))) 
زودتر بزرگ شدن؟ کاش میشد همیشه بچه موند.. 
ابوالفضل ;)
۲۸ دی ۱۹:۴۷
می شه هم زودتر بزرگ شد و هم بچه موند. این بزرگتری که گفتم از وجه شعوری و اجتماعیش بود. وگرنه درونت رو همیشه بچه نگهدار. حتی توی پیری.

پاسخ :

اوه یس! عای عم خیلی با شعور D: 
حتما سعیم بر اینه که کودک درونم همیشه فعال و زنده باشه ^_^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان