از طرف خواهر مهربون و عزیزتر از جانش آنه D:

1. جمعه هفته پیش خاله، و دایی با اون نی‌نی‌گولوی خوشمزه‌ش اومد ^___^ واهاهاهاهاهاهاهای خیلی خوب بود ^__^ کلی باهاش بازی کردم و تازه یه بارم خوابوندمش ^__^ گذاشته بودمش رو پام و همونجور که تکونش میدادم درسمو هم میخوندم :| ولی همچین خوابید تا سه ساعت بعد بیدار نشد D: وااااای باهاش که بازی میکردی همچین خوشگل میخندید که دل آدم ضعف میرفت براش ^___^ بهش میگم کله کچل D: عاخه زیاد مو نداره ^_^ دیروز که میخواستن برم قبل رفتن اینقده گریه کرد :( دل آدم ریش میشد براش :( 

2. پنج‌شنبه‌ای برای داداشم تولد گرفتیم. خودش خبر نداشت و وقتی کیک رو اوردیم تو اتاقش بود، بعد من اهنگ تولد گذاشتم و همه دست و اینا و اونم اومد بیرون ^_^ گفتم الان میاد کلمو میکنه :/ عاخه از اینجور کارا خوشش نمیاد و واس همینم تا اونموقع بهش نگفتیم! دیگه اومد و اهنگ و دست و رقص و این حرفا... ^_^ وااااااااای خدا نمیدونید که چقدر مسخره بازی درآوردم سر کادوها D: قشنگ از تو چشای پدرگرام میشد خوند که در عین حال که میخنده یه تاسف ریزی هم داره D: و دلش میخواست یکم سنگین تر باشم :| ولی خا جمع خودمونی بود و ایشکالی نداره دیوونه باشی D: 

کادوها که تموم شد گفتم خب میتونید برید دیه تموم شد و تا برنامه بعد خدا یار و نگهدارتون باشه و رفتم D: سر کادوی خودمم گفتم " از طرف خواهر مهربون و عزیزتر از جانش آنه D: " بعد کادوم یه سکه بود که خب طبیعتا پولشو من نداده بودم :| میخواستم براش کتاب بخرم که از بس وقت اضافی دارم نشد :| بعد گفتم مدیونید فک کنید یه قرونشم من ندادم :دی

بعد که اومدم اینور شوهرخالم کلی برف شادی زد تو صورتم و داییم هم همراهیش کرد و هی میمالید رو صورتم :/ دیگه منم هی جیغ و اینا و میزدم به داییم برف شادی‌هایی که روم بود رو میزدم، بعد گرفتم برف شادی و کلی زدم تو صورتاشون و در همین حین داییم ازم گرفت و حالا من بدو داییم بدو D: جیغ میزدم و میدوییدم که یهو تو راهرو افتادم و همونجوری رو زانو در حالی که داییم برف شادی میزد رفتم تو اتاق. خواستم ببندم که دستشو اورد و کلی برف شادی زد تو دهنم :||| رسما صورتم همه‌جاش سفید شده بود D: :|| 

3. بالاخره دیروز ساعت۶ که داییم و خالم رفتن، تونستم بشینم با خیال راحت سر درسم :/ بعد قرار بود امتحان هندسه داشته باشیم و خب منم نشستم کلی خوندم. بعد امروز رفتیم نگرفت -____- اینقدر حرصم درومد که نگو -___- مخصوصا اینکه میتونستم اون زمان رو بذارم هالیدی بخونم :/ 

4. وااااای پنج‌شنبه برف اومد ^___^ وقتی فهمیدم دوییدم تو پذیرایی و جیغ جیغ و بالا پریدن که برف برف داره برف میاد D: خداروشکر عادت دارن همه به اینکارام و کسی پوکر نشد اونقدر D: 

5. واااااای دیروز صبح خیلی خوب بود ^__^ هوا سرررد بود و خیابونا هم خلوت و پرنده پر نمیزد ^__^ بعد از عمری هم هوا پاک بود ^_^ خلاصه که قدم زدن تو اون هوا واقعا لعنتی بود ^___^ واهاهاهاهاهاهاهاهای 

7. مهرا و پریناز معتقدن که من کلا هیچکس به کتفمم نیست :||

نمیدونم چرا ولی خیلی بدم میاد از اینکه بخوان کسی رو اینجا به عنوان دوست بهم بچسبونن :// مثلا بدم میاد که فری میگه پریناز دوستته :/ در صورتی که اصلا و ابدا دوست من نیست! ینی یه جورایی میتونم بگم اینجا هیچکس دوست من نیست!!!

6. و باز هم لطفا دعا کنید قبول شیم :) 

۰
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
گاهی آدم می ماند بین بودن و نماندن,
به رفتن که فکر میکنی اتفاقی می افتد که منصرف می شوی, میخواهی بمانی رفتاری می بینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است!

👤 سیمین دانشور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان