هی میدیدم، هی ذوق میکردم D:

۵ش رو قرار بود براتون تعریف کنم ولی خا دیشب فقط نصفه‌شو نوشتم و الانم حسش نبود کاملش کنم :| اصن یه سری متنا هستن برا کامل نشدن والا :/ واقعا کار سختیه از چیزی که ازش گذشته و شورش خوابیده بخوام بگم :/ البته تا حدودی و نه همیشه! 

امروز که خب آزمون بود و ما نرفتیم بدیم D: البته پریناز نمیدونم چیشده بود که مامانش گفته بود باید آزمون رو بده و خب اون رفت داد و ما چهار نفر ینی من و احسان و هانا و مهرا رفتیم تو اتاق پژوهش و اونجا درس خوندیم ^_^ 

مهرا باز شد استادمون :دی و کلی درس داد. تخته وایت برد نبود اونجا و مجبور شدیم رو پنحره‌ها و روی دیوار ها که تا نصفه سرامیک بودن بنویسیم! تمام طول مدتی که بقیه آزمون میدادن رو در حال درس خوندن بودیم و واقعا کیف میکردم وقتی میدیدم همه اینقدر داریم تلاش میکنیم :) ینی اگه سر کلاس بود یا خواب بودیم یا منتظر زنگ تفریح ولی اونجا قشنگ تا حدود یه ربع به ده از صبح یه کله خوندیم. تونستیم یه فصل کامل و چند تا مبحث رو قشنگ جمعشون کنیم. پریناز هم که اومد مهرا براش یکم توضیح داد و ماها هم ادبیات میخوندیم. وااااااااای فقط اگه گوشی داشتیم از رو دیوار ها عکس میگرفتیم ^__^ وااااای خیلی خوب بود لعنتی D: یهو وسط درس به این فکر میکردم که چقدر خوبه همه چی و تلاشمونو میدیدم نیشم از اینور تا اونور باز میشد D: درسته که همه خیلی جلوترن و یا شایدم بهتر، ولی ماهم خیلی خوبیم و خیلی قوی داریم جلو میریم! قراره اگه بشه فردا هم تا ۶ بمونیم مدرسه و بخونیم. 

احسان از صبح زیاد حالش خوب نبود. پرسیدیم چیز خاصی نگفت بهمون :/ بعد که بهتر شد خودش تعریف کرد. دیروز کارنامه‌ها رو گذاشته بودن رو سایت و خب نمره‌های فیزیک افتضاح بود :/ فک کنید من با نمره ۱۸ نمره بالا ریاضیا بودم :| دیگه ببینید چقدر وضع خراب بود :/ بعد این نمره‌شو که دیده خیلی بد بوده و اینا.. فک کنم شوک شده بوده، چون میگفت اصن گریه نکرده و اصولا اینجور وقتا خا گریه‌ش میگرفته و خودشم تعجب کرده بوده. میگیره میخوابه و وقتی بیدار میشه میبینه تو اتاقش نیست و تو بیمارستانه! مثه اینکه یه حمله عصبی بهش دست داده. ما هم بهش گفتیم بابا احسان نکن اینکارا رو با خودت و فلان و اینا.. ولی خا دیگه ببینید چقدر فشار رومونه که اینجوری میشه! تازه خوبه این احسان اصلا خانواده‌ش رو نمره حساس نیستن :/ 

اولای سال خیلی استرس میگرفتم و اونم استرس شدید! در حدی که نمیتونستم رو پاهام وایسم و دستام مثه چی میلرزید. یا حالم بد میشد و هر موقع میخواستم بلند شم چشام سیاهی میرفت. یه چند وقت بود خب شده بود، باز نمیدونم چیشد برگشت :/ وااااای ینی کافیه صبح‌ها منو ببینید :| فک میکنید یه آدم خمارم که بهم مواد نرسیده :||| امروز که اگه هدیه دستمو نمیگرفت واقعا فک کنم غش میکردم :/ اینقدر پاهام بی حسه و جون تو تنم نیست :|| ولی کلا به نظرم خیلی لوس و ضعیف شدم :/ دارم رو خودم کار میکنم درست شم :) 

و در آخر باز هم ازتون میخوام که دعا کنید برامون :) ینی اینقدی که من به شما میگم دعا کنید درس خونده بودم الان یه چیزی شده بودم :دی 

۵
آندرومدا :)
۱۲ آذر ۱۷:۲۹
یس بیبی یو کن آی بیلیو *_*

پاسخ :

 ^___^
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۱۲ آذر ۲۱:۰۳
رو دیوار درس خوندن خیلی حال میده...
اللخصوص اگر ریاضی و فیزیک و هندسه باشه که محشر میشه D:
امضاء: یه با تجربه :)

پاسخ :

خیییییییییلی خوبه واقعا D: 
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۱۲ آذر ۲۱:۴۲
ما یه کلاس داریم کلا سرامیکه
بعد با ماژیک های قرمز و مشکی و آبی مینوشتم روش
از ساعت 8 صب تا 8 شب مینوشتم نمیدونی چی شد...

پاسخ :

ما کف همه‌ی کلاسا سرامیکه! ولی خا دیه کفش ننوشتیم! وااااای ولی واقعا باید گوشی میبود عکس میگرفتیم ^__^ 
خرگوشک :)
۱۲ آذر ۲۲:۴۳
ای ول بچه های درس خوون
من رو آینه درس میخوندم! :/
البته چهارپنجمِ وقتمو صرف کشیدن صورت خودم تو آینه میکردم @_@

پاسخ :

منم یه زمانی اینکارو میکردم D: 
البته غیر از بخش کشیدن خودم :/ 
serek یزدان
۱۳ آذر ۰۰:۳۳
تلاش وکوشش در راه علم اندوزی بکنید ولی خدایی زنده هم بمونید دیگه :)

پاسخ :

احساس میکنم همین الانشم مردیم خودمون حالیمون نیس :|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
گاهی آدم می ماند بین بودن و نماندن,
به رفتن که فکر میکنی اتفاقی می افتد که منصرف می شوی, میخواهی بمانی رفتاری می بینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است!

👤 سیمین دانشور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان