غبار لبخند :)

امروز امتحان فیزیک (پست رو دوباره خودندم، یهو با خودم گفتم عه چرا نوشتم فیزیک :/ واقعا چرا نوشتم فیزیک ؟؟؟ ) ریاضی داشتیم! لعنتی نمیدونم چرا اینقده امتحان ماهانه‌هاش رو سخت میگیره -___- مثلا مال ماه مهر سخت نبود اونقدر ولی اونقدر عددای گنده و رادیکالی داده بود که آدم میگرخید و خب استرس میگرفت :| به زور تونستم بشم ۱۲.۵ از ۱۵ -___- این افتضاحهههههه :/// اینبار ولی باز بهتر بود، غیر از یکی دوتا. البته که من ساده‌ترین سوال امتحان رو به زور یه چرتی نوشتم :| وااااای میدونید از چی حرصم درمیاد؟ از اینکه شب خط و و معادله و همه چیزاش رو درآوردم و اینا ولی یادم رفت زاویه‌ش رو بنویسم -____- اتفاقا بلد هم بودم ولی لعنتی فراموش کردم اه -___- 

زنگ ورزش هم که کلا نه که بچه‌های ورزشکاری داریم :// هیشکی ورزش نمیکرد و نشتیم رو تاپ و نیمکت و اینا و نگار شروع کرد خوندن آهنگ‌های اندی و مهستی و از این دست چیزها :/ و بعد هی غر میزد که چرا شماها همراهی نمیکنین :/ خا داداچ من، من اینا رو تو عمرم هم گوش ندادم :| خلاصه که با اینکه بلد نبودیم ولی نگار و مهرا میخوندن و ما دست و هو و این بساط‌ها :))) 

موقع ناهار سر یه چیز کوچیک از خنده پاچیده بودیم و من رو زمین ولو شده بودم D: 

زنگا کوتاه شده بود و زنگ آخر افتتاحیه المپیاد ورزشی بود :/ ماهم پیچیدیم و رفتیم توی کتابخونه، اون اخر بین قفسه‌ها نشستیم :) پریناز و مهرا حرف میزدن و من اولش سهراب بیت‌هاییش رو که دوست داشتم رو توی دفترچه‌م مینوشتم و بعدش هم یه کتاب کوچولو اونجا بود به اسم فرانکشتاین و شروع کردم خوندن! جالب بود :) 

سوییشرتم رو گذاشتم روی طبقه‌ی پایین و همونجا مچاله شدم. توی فکر خودم بودم و سعی میکردم بخوابم. خوابم نبرد ولی پریناز تا سرشو گذاشت روی پای مهرا خوابش برد :| دیروز هم که اومده بودیم قشنگ خوابش برد :| حالا من خودمو میکشم هم خوابم نمیبره :/ با مهرا در مورد اینکه اگه یه وقت iypt جهانی قبول شیم و بریم چین و اینا چیکار میکنیم اونجا :))) یکی از خیالات قشنگ این روزا تصور روزای مسابقه توی چینه :)) کاش بشه واقعی بشه :) 

زنگ که خورد به زور پریناز رو بیدار کردیم و توی اون نیم ساعت همچین خوابش برده بود که به زور راه میرفت :/ رفتیم سر کلاسای پژوهش؛ البته قبلش رفتیم پیش آقای ب. دبیر پژوهش هوافضا تا خبر قبولیمون رو بهش بدیم ^_^ 

سر کلاس هم کلی خبرای خوب دبیرمون بهمون داد درباره‌ی iypt ^__^ واهاهاهاهای 

فردا ظهر کلاس فیزیک دارم با استاد ق. خیلی بده استاد آدم با مامان آدم در ارتباط باشه و هی بگه بهش من چطور بودم سر کلاس -__- بعد از اونم باید برم مدرسه تا ساعت ۸ شب کلاس داریم ^__^ واهاهاهاهاهای بعد از اونم شب مهمونیم و کاش بشه به این بهونه بپیچم و نرم :/ واقعا واقعا واقعا خوصله مهمونی رو ندارم.. 

برنامه تنیس جمعه هم بهم خورد :/// حالا اون یکی میگه هفته‌ی بعد بریم نمیدونم چی میشه :/// 

۱۱
serek یزدان
۰۱ آذر ۱۸:۲۲
عزیزمی...عاشق انرژی زیادتم دختر... منو یاد نوجوونی خودم می ندازی...خدا حفظت کنه دعا میکنم توی مسابقه اول بشید :)

پاسخ :

احساس میکنم بی انرژی‌تر از این روزام نبودم تا حالا :| 
ممنون :) ایشالا :)
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۱ آذر ۱۸:۵۰
بپیچید؟
نچ نچ نچ نچ
کلهم پیچگوشتیون
موفق باشی دختر :)

پاسخ :

خدایی در ۵۰ درصد مواقع از این مسابقه‌هه سواستفاده میکنیم :/ ولی خا اون ۵۰ درصد بقیه‌ش عین بچه آدم میشینیم کار انجام میدیم :/ 
مرسی پسر D:
آندرومدا :)
۰۱ آذر ۱۸:۵۱
پونصد تا غلط تایپی داری :/ زده بالا اصن . بپاچ برو بخواب :||

پاسخ :

خستههههههههه‌م :| خا بفهم چیشام از خستگی و خواب تار میبینن -_- بعدشم اینقدرا نیست :/ 
ولی به نظرم بیشتر غلط لفظی داشتم :/ 
مثه اینکه ریاضی رو فیزیک نوشتم یا بلد بودم رو اون اول یادم بود نوشتم :///
nily ..
۰۱ آذر ۱۹:۱۷
من زنگِ ورزش از اول تا آخرش حلقه می‌زنم! :| نمره هم بم می‌ده! :|
به نظرم بهترین چیزه واسه این زنگ! :)

پاسخ :

مشخصه قر تو کمرت فراوونه نمیدونی کجا بریزی D: 
من ترجیح میدم فوتبال بازی کنم ولی خا اینجا هیشکی نیست -_- لااقل تو مد قبلیم محمد حسین بود با اون بازی میکردم ^_^ ولی الان یه ربع بدمینتون و بعد هم هیچکار خاصی نمیکنیم :/ البته فک کنم سومین جلسه‌ای بود که سر ورزش رفتم :دی بقیه‌شو به خاطر iypt نرفتم :/

اون پیام خصوصیم که جواب دادی حسش نبود بیام وبت همینجا میگم :/ 
حالا چون برا درسه اشکالی نداره -_- ولی خا بیا ولی کم بیا :/ 
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۱ آذر ۱۹:۲۷
ما 80 درصد سوء استفاده میکنیم 20 درصد فکر میکنیم به عمل نمیرسه

پاسخ :

نه خدایی ما بچه‌های خوبی هستیم :دی اون ۵۰ درصد هم که به قصد پیچه صد در صد بیکار نیستیم و حداقل نصفشو کار انجام میدیم :/ مثه امروز که نیم ساعت اخر فقط دیگه ولو شده بودیم :/
nily ..
۰۱ آذر ۱۹:۳۰
داغان تر از مایی که! :)
آنه اتفاقا یه بار بچه ها دلشون فوتبال خواست بعد توپشو نداشتیم، پررو پررو با توپِ هندبال، فوتبال بازی کردیم! |:

:)))))))))

سعی می‌کنم... :)
فک نکنم بتونم بنویسم...ولی سر می‌زنم به رفقا! :)

پاسخ :

لعنتی اینجا همه‌ی امکانات لازم هست غیر از بازیکن :| 
هم زمین هم دروازه درست حسابی و هم انواع و اقسام توپ‌های خوب ولی دریغ از بازیکن :((( 

سعیییییی کننننننننن ^_^ 
بنویس ولی :(
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۰۱ آذر ۱۹:۴۹
میگن خدا توی بهشت یه کتابخونه ساخته توی بالش و پتو هست

پاسخ :

واس همین چیزاس که میخوام برم بهشت :دی
serek یزدان
۰۱ آذر ۲۰:۵۷
نگوووووو... خودت فکر می کنی بی انرژی هستی
باید ببینی اطرافیانت چه جوری می بیننت...

پاسخ :

اطرفیان: آنه یه جوری نشدی مثلا؟.. چجوری؟.. چمیدونم.. خب چجوری عاخه؟.. هیچی بی حوصله‌ای، کم حرفی، اون آدم قبل نیستی یه جوری شدی... :)
serek یزدان
۰۱ آذر ۲۱:۱۵
عی بابا... پر انرژی باش مثل قبل...این یه دستوره ؛ )

پاسخ :

منم از اون بچه‌های پرروعم که به حرف هیشکی گوش نمیدم :دی 
serek یزدان
۰۱ آذر ۲۲:۰۲
عججججبببب :)))

پاسخ :

اره جان مش رجب D:
nily ..
۰۲ آذر ۰۹:۳۸
عَه! برا تو غمش بیشتره! :D

زورِ خودمو می‌زنم! D:

پاسخ :

:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
گاهی آدم می ماند بین بودن و نماندن,
به رفتن که فکر میکنی اتفاقی می افتد که منصرف می شوی, میخواهی بمانی رفتاری می بینی که انگار باید بروی و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است!

👤 سیمین دانشور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان