همش واسه اینه که چیزی نمیخوری :|

از مدرسه اومدم بعد از ناهار و نوشتن پست رفتم سراغ درس. حالم خوب نبود و واقعا رو به موت بودم :| حدود یه ساعت دوساعت خوندم دیدم نمیتونم واقعا ادامه بدم :/ حدود ۶ بود فک کنم که یه مسکن خوردم و خوابیدم. به مادرگرام گفتم نیم ساعت دیگه بیدارم کنه که درسامو بخونم. ساعتای ۷ و نیم خودم بلند شدم :/ گویا وقتی صدام زده متوجه نشدم :/ بلند شدم و دوباره درس خوندم ولی دیدم نمیتونم واقعا! رفتم از اتاق بیرون. پاهام شل شده و بود و دستام میلرزید. نتونستم وایسم و همون وسط پذیرایی ولو شدم :| و خب از اونجایی که همیشه توی خونه‌ی ما من هرچیم بشه به خاطره اینه که هیچی نمیخورم و پدر و مادر گرام شروع کردن موعظه کردن -__- که هیچی نمیخوری همین میشه و هی میگیم اینو بخور اونو بخور میگی نمیخوام و و و ...
دیگه به زور کلی چیز میز کردن تو حلقم -__- 
الان اما خوبِ خوبم :) 

+ مسابقه فراموش نشه :) اگه خبر ندارید؛ دو تا پست قبل رو مطالعه کنید :) 
۲
nily ..
۰۹ شهریور ۰۰:۱۳
چقد من و تو تفاهمی جات داریم! -_-

پاسخ :

اصن فک کنم تو خواهر گمشده‌ی منی :دی
رادیو بلاگی ها
۱۸ شهریور ۲۲:۰۸
سوووووووژه :)

پاسخ :

بهش میگم:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
جهان آلوده ی خواب است
و من در وهم خود بیدار...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان