خاطرات شما محاله یادم بره :دی

سلااااام ^__^ 

خوبین ؟؟؟

1. بعد از سه سال رفتیم شمال :| 

برعکس همیشه نرفتیم چالوس و رفتیم بابلسر! به نظرم که بهتر از چالوس بود! ولی چیزی که هس اینه که برعکس همه که عشق شمالن من شمال رو دوست ندارم :| دریا رو دوست دارما! دوست دارم برم ساعت ها بشینم کنار ساحل و به صدای امواج گوش بدم ولی خب از شمال خوشم نمیاد :/ بعدشم هواش خییییییلی دم داره به طوری که این چند روز نفس تنگی گرفته بودم :/ تازه کلیییی هم حشره و این چیزا داره -__- بعدشم ادم میره شمال اون همه آشغال رو میبینه بدتر حرص میخوره :/ حداقل من که خیلی حرص میخورم -_-  از جاده هراز هم متنفرم :/ لعنتی همش استرس میگیرم :/ فک کن تو راه که بودیم چون از مدرسه که اومدم یه سره راه افتادیم، خسته بودم و خوابمم میومد ولی به خاطر استرس جاده و پیچایی که داشت خوابم نمیبرد و خیلی وضع مزخرفی بود :|

2. روز سوم دم یه رستوران وایساده بودیم که ببینیم اینو برویم یا اون بکی رستوران که یهو یه ۲۰۶ با سرعت سبقت گرفت و نتونست کنترل کنه و خورد تو تیر برق.. بعد ما هم از قبل داشتیم نگاش میکردیم عاخه سرفتش خیلی بالا بود! واقعا واقعا واقعا خدا بهش رحم کرد و کمترین خسارت بهش خورد! چون تیر بین یه عالمه ماشین بود و میتونست بخوره به اون همه ماشین یا حتی خودش چیزیش بشه یا ماشینش اتیش بگیره و یا اگه ماشینا نبودن میومد ماها رو زیر میگرفت :| ولی خب هیچکدوم نشد و فقط ماشین خودش دااااااااااغون شد رسما :/ اینقدر وحشتناک بود که خدا میدونه.. اشتهام که کلا رفت :/ پاهام شل شده بود و رفتم رو زمین نشستم :/ حالا خوبه راننده نمرد وگرنه غش میکردم رسما :| اما خب دفه اولی بود که همچین تصادف وحشتناکی رو از نزدیک و اونم به فاصله‌ی خیلی کم میدیدم :(

3. اونجایی که بودیم تو محوطه‌ش تاب و سرسره و از این چیزی داشت، بعد یه تابی بود که یه دایره بزرگ بود و میشد روش دراز کشید و تاب خورد ^___^ واهاهاهاهای 

ینی اینقدر تاب باحال خفنی بود که خدا میدونه ^_^ پتانسیل اینو داشت که ساعت ها آهنگ تو گوشت باشه و فقط تاب بخوری و خیال پردازی کنی ^__^ 

فقط یه مشکلی که بود این بود که فقط ما اونجا نبودیم و ادمای دیگه هم بودن و میدیدی همونجور که داری از تاب خوردن لذت میبری یه بچه‌هه میاد و ذل میزنه تو چشات تا از رو بری و پیاده شی :// حالا هی تو هرچی هم خودتو بزنی به اون راه که مثلا نمیبینی تاثیری نداره و در آخر مجبوری از اون تاب لعنتی پیاده شی :( و با چشمانی اشکبار بری و فقط از پشت سر به اون تاب نگاه کنی که حالا کس دیگه‌ای جای تو رو براش گرفته :|||

4. خب از دریا بگم که خیلی خوب بود و کیف داد ^_^ با پدرگرام و عموم و داداشم و این یکی و صدرا و ثنا رفتیم تو آب و کلی دیوونه بازی درآوردیم ^__^ بعد از اون هم این یکی رو کامل کردیم زیر ماسه ^__^ اینقده باحال بود ! بعد از اون هم من رفتم تو یه چاله ای که درست کردیم و تا بالای زانوم تو ماسه ها بود و اصن نمیشد درشون بیارم :/ ولی خب خیلی باحال بود ^_^ 

عصر هم رفتیم قایق سوار شدیم همه باهم و اینقدر همه الکی جیغ زدیم که خدا میدونه D: ینی یه سری جیغ جیغو دور هم جمع شدیم :دی البته ثنا حسابی ترسیده بود ^_^ 

5. کلی اتفاقات جالب و باحال دیگه هم افتاد ولی خب همینا بسه :) 

6. سرگیجه خودش چیز مزخرفیه -__- و وقتی نزاره به کارت که خیلی هم مهمه برسی دیگه خیلی مزخررررف تر میشه -____-

۲
A l i
۲۸ مرداد ۱۳:۲۷
7. بارسا باخت :(( بد هم بااااااخت :(((((((((

پاسخ :

اوه لعنتی -___- افتضاح بود افتضاح -___- 
اونقدری بد بود که حتی درباره‌ش با کسی حرف هم نزدم تا بیشتر حرص نخورم -_- 
ینی بارتومئو بره بمییییییییره -___- متنفرم ازش که داره گند میزنه به تیمم -____-
nily ..
۲۸ مرداد ۱۴:۲۰
حرفی ندارم! :|
فقط کوفتت شه! :|

پاسخ :

ای وای نیلی، تو را چه شده است که حرفی نداری؟؟ D: 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
^_^
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان