زهی خیال باطل :/ بعد از مدت ها مورد نوشت

1.از بس که این چند وقته مهمون داشتیم دیگه حالم از مهمون داشتن بهم میخوره :| 

ینی هفته‌ای نبود که ما با ارامش سر جامون بشینیم و نخوایم خونه رو بسابیم :| 

بعد همه هم از شهرستان نمیشه بگی حالا بعدا دعوت میکنم :/ ینی به گونه ای بود که این میرفت شهرش اون یکی میومد تهران و دوباره اون که میرفت یکی دیگه و این زنجیره ادامه دارد... -_- 

فک کن دیروز پیش خودم سور گرفتم که مهمونی رو پیچوندم و نمیرم و از صب تا شب تنها در خانه عشق خواهم نمود بعد یهو عصر بفهمی که زهی خیال باطل :/ بچه جون پاشو خونه رو تمیز کن که مهمونی خونه خودتونه :| بعد اول فک کنی دو نفر ادمن فقط یه ساعت بعد بفهمی نه فلانی هم هست و یه ساعت بعدش بفهمی که ای بابا بهمانی و بچه‌ش هم هست [ کوبوندن کله تو دیوار]

2. خیر سرم دیروز صبح زود بیدار شدم بشینم درس بخونم ولی خب زهی خیال باطل که من وقتی تنهام و میتونم کارامو فردا که تنها نیستم انجام بدم، بشینم به هنگام تنهایی انجام بدم! [من که نفهمیدم چی گفتم :/ ] از این رو نشستم پای گوشی و چت کردن و ول گشتن تو نت :دی 

و خب به همین دلیل الان کلی کار رو سرم ریخته -_- 

3. ۳ش میریم شمال ^_^ قرار بود هم ۳ش و هم ۴ش مد نرم و کلی خوشحال که امتحان هندسه پیچیده شد که خب بازم زهی خیال باطل :/ ۳ش رو میرم مد ولی خب ۴ش نمیرم و فقط اامتحان فیزیک پیچ خورد که برام فرقی نداشت :/ 

4. امتحان شیمی دارم و فقط یه دور خوندم -_- کلی تکلیف برا ریاضی و سوالای حل نکرده دارم.. هندسه امتحان دارم و هنو هیچی نخوندم براش.. کلی هم قضایا باید ثابت کنم -_- دو تا متن باید برا زبان ترجمه کنم و یه متنی که قبلا ترجمه‌ش نصفه بود رو کامل کنم -_- کلیییییی کار و تحقیق و مطالعه نکرده هم برای پروژه پژوهشمون دارم :|| تازه اگه میخواستم ۴ش برم کلی کار و امتحان دیگه هم اضافه میشد :/ عای عم بدبخت :/ 

[ یه لحظه احساس کردم دفتر برنامه ریزی دارم مینویسم]

5. از اونجایی که کسی نبود منو ببره کلاسای المپیاد، نتونستم برم و فک نکنم بعدا هم بتونم...

6. عاقا دیروز اون یکی یه چیزی گفت که موندم باهاش باید تند برخورد کنم یا بزارم به پا مهربونیش :/ لامصب دوراهی بدی بود :/ ولی خب من گذاشتم به پا مهربونیش :) 

لامصب هنوز نمیدونم کاراش از رو مهربونیه، ینی اصن مهربون هس! یا از کاراش منظور داره :/ 

7. امروز قراره همه برن برای دیدن سیسمونی علیرضا (پسرداییم) ^_^ 

حدود یه ماه دیگه به دنیا میاد ^_^ البته قراره اسمش علی خالی باشه! ولی من بهش میگم علیرضا :دی عاخه پسرخالم هم علی هس اسمش واس همین قاطی میشن خو :/ 

اگه کسی میخواد در مورد علیرضا بدونه بخونه -->  کلیک و کلیک

8. دعا کنید حال دل همههههههههه خوبِ خوبِ خوب باشه :) 

9. شااااااد باشیییییید ^_^ 

10. عاخ راستی امشب ال کلاسیکو داره ولی فک نکنم بتونم ببینم -___- عاخه نصفه شبه و من فردا مدرسه دارم -_- عای عم خیلی خیلی بدبخت :|

۵
Anne Shirley
۲۲ مرداد ۱۳:۴۴
آنه پستای قبلیتو دیدی؟ 
دیدی چقدررررر طولانی بودن؟ دیدی چقدر مینوشتی؟ 
چرا دیگه نمینویسی ؟ چرا از باغ ننوشتی اینجا؟ از زنگ فیزیک ننوشتی اینجا؟ از عاقای باشتا ننوشتی اینجا؟ 
آنه خوبی ؟ 

پاسخ :

خداوکیل خیلی بودنا ! 
چه بیکاری بودم من اون موقع ها :دی 
ببین نمیدونم چرا واقعا در مورد این چیزا دیگه نمینویسم :/ حتی نمیدونم چرا بیخیال قشنگی نوشتنام شدم... :/ 
آنه؟ من تو رو نداشتم چیکار میکردم هان ؟ مرسی :)) 
الانم پاشو به جا ول گشتن تو وب برو درساتو بخون! آورین دختر :)
لیمو ترشـــ🍋
۲۲ مرداد ۱۵:۰۵
تو تابستون:||
الان:||
امتحان؟:||
برات طلب صبر میکنم:||
ما هی نیت درس خوندن میکنیم ولی زهی خیال باطل!:/

پاسخ :

ینی تو مد نمیری ؟؟؟؟؟ 
کووووووفتت شه :| 
صبر هم کارساز نی دیگه :/ 
من اگه نمیرفتم عمرا میخوندم :/ مثه یه ماهی که هی قرار بود از هفته بعد شروع کنم :|
Anne Shirley
۲۲ مرداد ۱۶:۱۴
آنه کاش الان هیچکی نبود! 
اگه نبودن میشد کلی حال کنیم باهم بعد دوباره بشینی سر درست :) 
آنه من دلم آهنگ میخواد... :(

پاسخ :

آنه همش ۴ تا سوال مونده بشین حل کن جان من :/ 
بعدشم شیمی بخون یه دور دیگه! بعدش خودم قول میدم برات آهنگ بزارم برقصی :) 
پاشو برو سر درسات! آورین ^_^
פـریـر بانو
۲۲ مرداد ۲۰:۴۴
می بینم که آنه هم کاملا صخی طور برا خودش کامنت میذاره :))

مهمونی پشت هم رو اصلا دوست ندارم! اصلا... یه پریشونی خاصی بهم میده... ولی مهمون دوست دارم به شرطی که با فاصله بیان و قبلش هم خبر بدن :دی

:: شمال خوش بگذره بهت عزیزم :*

بچه مدرسه رو ننویس مد! ای بابا! قشنگ دارین زبان فارسی رو به ورطۀ نابودی می کشونین با این اختصاری نوشتناتون :| :))

:: الهی که علی جان صحیح و سلامت به دنیا بیاد و قدمش پر از خیر و برکت باشه. تبریک عزیزم :*

پاسخ :

قبلا هم گفتم همش اثرات وب اونه :/ 
البته صخی همیشه میزاره ولی من نه! 

اتفاقا من برعکسم! دیوونه‌ی مهمونی رفتن و متنفر از مهمون -_- 
اصن عیدا که همش مهمونیه و مهمون نداریم کلی حال میکنم D: 

:: میخواستم بیام شهر شما ولی هرکار کردم اونجا جور نشد :(

بخوام کامل بنویسم وقت نمیکنم اورانیوم غنی کنم :دی 

:: ایشالا ^_^
פـریـر بانو
۲۲ مرداد ۲۳:۲۸
اینم یه حرکت خلاقانه ای هست به نوبۀ خودش :))

:: مهمونی رفتن که عالیه :دی ولی خب مهمون هم حبیب خداست... دوس دارم من :] حتی اگه زیاد خسته بشم :)

:: ای بابا! چه حیف :( ایشالله یه زمان دیگه بتونی بیای و قدمت هم رو چشممون :*

:: اوه! تحت تاثیر قرار گرفتم! اروانیوم غنی کن کی بودی تو؟ :))

پاسخ :

البته که خلاقیتش برای صخیه :)

:: مامانمم همینو میگه :/ ولی وقتی که کلی کار و درس داری و خوصله شونو نداری و از همه مهم تر مجبوری اتاقتو مرتب کنی؛ مهمون اصلا خوشایند نخواهد بود !

:: البته اگه هم میومدم یحتمل امکان دیدارمون وجود نداشت !
ولی خب دلم میخواست شهرتو ببینم :) 

:: هدف ما تحت تاثیر قرار دادن شماست D:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
^_^
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان