اگه قبول شم بهم چی میدی ؟ یه بسته آدامس برات میخرم :|

1.هیچ نظری در مورد آزمون ندارم :| فقط از پارسال سخت تر بود و جای منم به شدت مزخرف بود -__- تو حلق مراقب بودم قشنگ و من همیشه با اینکه یکی بالا سرم باشه مشکل دارم و تمرکزم رو از دست میدم :/ 
یادمه یه بار اولای سال سر امتحان فیزیک دبیر اومد روی میز جلوی من نشست و منم دیگه نتونستم سوالا رو حل کنم و خیلی شیک گفتم خانوم میشه لطفا اینجا نشینید و این حرفا ... ولی به این مراقب چیزی نمیشد بگم که :/ 
درس هم که نخونده بودم :/ از همین الان بگم توقع قبولی نداشته باشید ! :| 


2. مادرجون دیروز از بیمارستان مرخص شد و خدا رو شکر حالش بهتره ولی خب درد خیلی داره
امروز ناهار اونجا بودیم و قرار بود عمو کوچیکم که از راه مسافرت رسید ناهار بیاد اونجا و خب ما تمام این مدت رو سعی کرده بودیم که عموم نفهمن و اینا ... 
یه راست از راه مسافرت اومدن اونجا و وقتی سلام و اینا کردن دیگه فهمیدن و زنموم که گریه‌ش گرفت :) عموم هم کلا یه ساعتی رو سکوت کرده بود و چیز خاصی نمیگفت :) 
وقتی میگم ما خیلی خوبیم ینی واقعا خیلی خوبیم :) کدوم عروس هایی رو دیدین اینجوری برای مادرشوهرشون ناراحت بشن و یا تمام کار ها رو بین خودشون تقسیم کنن ؟ 
حتی فامیلامون که بنده خداها اومدن بودن مسافرت و خب اینجوری شد هیچی نگفتن ! ولی تخت بغلی مادرجونم یه خانومی بود آپاندیسش ترکیده بود و اونم همینجوری مهمون داشت و باید میدیدید چیا میگفتن :/ توقع داشتن خانومه که تازه عمل کرده بره پذیراییشون کنه و تازه ناراحت هم بودن :| 
گاهی وقتا خوبه ادما درک داشته باشن :/ 
دختر خانومه تخت بغلی همراهش بود، بعد فک میکردی مثلا دانشجوعه عاخه هم ابروهاش مرتب بود هم موهاش رنگ داشت هم تیپ و قد و قواره‌ش بزرگ میزد ! ولی خب بعدا کاشف به عمل اومد دختره یه سال همش از من بزرگتره :| 
یا من خیلی کوچولوعم یا بقیه خیلی بزرگن :| 


3. داداشم هم که گفتم مسافرته از اول هفته و خب به اونم نگفته بودیم. امروز تو راه فهمیده و زنگ زده با مادرجونم حرف زدن و دوتایی پشت تلفن گریه کردن :) 
عخخخخی برادر احساساتی من ^_^ 


4. خالم هم امروز اومد تهران ^_^ 
میدونید خیلی زور داره دخترخاله ای که ۵ سال از خودتون کوچیک تره قدش بلند تر باشه -__- البته خب خانواده باباش همه بلندن ولی در هر صورت خیلی زور داره -___- خدا نصیب هیچکدومتون نکنه :| 


5. فردا جوابای تیزهوشان میاد ! 
من: میگم اگه قبول شم بهم چی میدین ؟ 
پدرگرام: هیچی ! 
من: ینی چی هیچی بالاخره باید یه چیزی برام بخرین خو :/ 
پدرگرام: باشه خو، برات یه ادامس میگیرم :دی 
من: :| 
مادرگرام: نه حالا اگه قبول بشی یه دوربین عکاسی میگیرم 
پدرگرام: ن...
من قبل اینکه پدرگرام چیزی بگه و مرغ از قفس بپره: خانوما آقایون محترم شنیدید همتون چی گفتن ؟ ... خب دیگه جلو همه گفتین نمیتونید دبه کنین ^_^ 
خاله: مامانت میدونه قبول نمیشی میگه :/ 
پدرگرام: مگه قراره قبول نشی ؟ 
من: ن پس :/ واقعا توقع داری قبولم بشم وقتی هیچی نخوندم ؟ 
پدرگرام: اره پس چی ؟ 
من : :| 

6. عاقا من هی میگم داغم هی همه میگن نه :/ 
ولی خودم حالیمه دیگه :| تب دارم عاقا ! تب !!
 عای عم داغان و مریض
۵
Anne Shirley
۱۰ تیر ۰۱:۰۴
یه ساعت دیگه مراسم عروسی شروع میشه :) 

پاسخ :

آنه اما خودمونیما بدون تو اصن عروسی اون صفا رو نداره ^__- 
چقدر جات خالیه اونجا :دی
Anne Shirley
۱۰ تیر ۰۱:۰۹
جدیدا کم حرف شدینا :( 
اصن نفرین خدایان عامون بر کسایی که میخونن و هیچی نمیگن :|

پاسخ :

مخصوصا این ۹ نفری که همین الان انلاینن :// 
.
چشام از داغی میسوزه :/ 
آندرومدا :)
۱۰ تیر ۰۱:۲۰
عرررربدهههه گند زدم من آزمونو D:

پاسخ :

می تو :|
آندرو ج تیزهوشانو تو چه سایتی میزارن ؟ 

فرید صیدانلو
۱۰ تیر ۰۱:۲۶
خوب میشید انشالله 

پاسخ :

:)
آندرومدا :)
۱۰ تیر ۱۶:۲۵
جوابا نیومده.. معلوم نیست کی میدن‌‌ هرروز چک کن.من ک قبول نمیشم کلا ن چک میکنم ن تو فازشم 😂
نه نگفته بودی :|

پاسخ :

خودشونو هی لوس میکنن :/ 
عین این عروسا که دوماده جون به سر میکنن تا بهشون جواب بدن :|
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
^_^
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان